0

" هنرزندگی كردن "

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

" هنرزندگی كردن "

 



انسان برای این متولد می شود که " زندگی " کند , ولی این کاملا به خودش بستگی دارد .او می تواند زندگی را از کف بدهد ; می تواند نفس بکشد , بخورد , پیر شود و روانه ی گورستان گردد ـــ ولی این زندگی نیست , بلکه مرگی تدریجی از گهواره تا گور است , مرگی تدریجی که شاید هفتاد سال به طول بینجامد .


و چون میلیونها نفر در اطراف تو هستند که به تدریج و آرامی می میرند , تو هم شروع به تقلید از آنها می کنی . بچه ها همه چیز را از اطرافیانشان یاد می گیرند .خوب , اول باید برای شما روشن کنم منظورم از " زندگی " چیست ؟زندگی به معنای پیر شدن نیست , بلکه رشد کردن است . پیر شدن خصیصه ای است حیوانی ,در صورتی که رشد کردن خصیصه ای صرفا انسانی ست ; منتها تعداد بسیار کمی این استحقاق را کشف می کنند . رشد کردن یعنی اینکه انسان هر لحظه بیش از پیش عمق جوهر زندگی را درک کند ; رشد کردن یعنی از مرگ دور شدن , نه به سوی مرگ پیش رفتن . هر چه بیشتر در عمق زندگی فرو روی , ذات جاودانگی ساکن در باطن را بیشتر درک خواهی کرد و از مرگ فاصله می گیری . لحظه ای فرا می رسد که تو درمی یابی مرگ چیزی جز تغییر لباس , جز تغییر شکل این صورت از انرژی به صورتی دیگر نیست ـــ هیچ چیز نمی میرد , در واقع هیچ چیز نمی تواند بمیرد . و این اید آلیست بودن نیست , چیزیست که هر روز و هر لحظه در اطرافمان اتفاق می افتد , ما نگاه می کنیم , اما نمی بینیم . کافیست تنها مشاهدگر باشیم .
 

مرگ بزرگترین توهم موجود است . برای رشد کردن , کافی ست به یک درخت نگاه کنی . هنگامی که درخت رشد می کند , ریشه هایش در عمق پیش می روند . اینجا تعادل برقرار است : هر چه درخت بلندتر شود , ریشه هایش عمیق تر می شوند . رشد کردن یعنی اینکه در عمق وجودت فرو روی , جایی که ریشه هایت قرار دارند .


اولین اصل و پایه ی زندگی , مراقبه است . هر چیزی در مرتبه ی بعد قرار دارد .کودکی بهترین دوره زندگی انسان برای مراقبه است . هر چه سن آدم بالاتر می رود , به مرگ نزدیکتر می شود و به مراقبه نشستن برایش دشوارتر می گردد .
 

مراقبه یعنی در وادی جاودانگی گام نهادن , یعنی پیشروی در ابدیت درون , یعنی زندگی را زندگی کردن , یعنی درک الوهیت باطن . کودک با صلاحیت ترین موجود برای این کار بشمار می آید , برای اینکه بار دانش , تحصیل و چیزهای دیگر بر وجودش سنگینی نمی کند . او "معصوم " است . او با کمال کیفیات "بودا " ( نه یک شخص خاص , کسی که در لحظه اش حضور دارد , چیزی که مثل هیچ چیزنیست ) , بدنیا می آید .
 

ولی بدبختانه این معصومیت او , نادانی تلقی می شود . معصومیت و نادانی به هم شباهت دارند ولی یکسان نیستند . شباهت بین آنها در " ندانستن " است . ولی تفاوت بزرگی بین این دو وجود دارد که تا به امروز توسط انسان ها نادیده انگاشته شده است .یک کودک جاه طلب نیست , آرزویی ندارد . او مجذوب لحظه می شود ــ لحظه ی پرواز پرنده ای با بالهای گسترده , چشمان او را تمام و کامل به خود جذب می کند . مشاهده ی پروانه ای زیبا و رنگارنگ کافی ست تا او را به وجد آورد . تصور چیزی غنی تر و چشمگیر تر رنگین کمان و شب های پر ستاره برایش امکان پذیر نیست .معصومیت غنی ست , پربار است , ناب است .نادانی ذاتا فقیر است , گدایی می کند ــ در پی فضل , احترام , ثروت و قدرت است .نادانی در مسیر میل و آرزو گام برمی دارد .
 

معصومیت وضعیتی ست که در آن عدم آرزو حکمفرماست .و چون هر دوی آنها از دانایی بی بهره اند , از این رو ما انسانها در شناخت ماهیت آنها سردرگم بوده ایم , و برای اینکه خودمان را راحت کنیم , آن دو را یکسان پنداشته ایم . اولین قدم در فراگیری هنر زندگی , کشیدن خط مرزی بین غفلت و معصومیت است . معصومیت باید تقویت شود , محافظت شود . معصومیت ( پاکی خردمندانه ) گنجی بس گرانبهاست که توسط کودک به ارمغان آورده می شود , گنجی که خردمندان و فرزانگان پس از تحمل مشقات بسیار به آن دست می یابند . خردمندان گفته اند که آنها در نهایت دوباره به کودک تبدیل شده اند , تولدی دوباره یافته اند . در تولد دوم چیزی را به دست می آورند که در تولد اول در اختیار داشته , ولی اجتماع , والدین و اطرافیانشان آن را خرد و نابود کرده اند .
 

هر کودکی با دانش و اطلاعات انباشته می شود . سادگی کودکانه باید به طریقی بر طرف شود , برای اینکه سادگی در دنیایی که اصل رقابت در آن حاکم است , به درد نمی خورد . سادگی در نظر مردم دنیا ساده لوحی به چشم می آید . معصومیت از هر طریق ممکن مورد سو ء استفاده قرار می گیرد . ترس از اجتماع و ترس از این دنیا از ما چنین آدمهایی ساخته , و ما به نوبه ی خود سعی می کنیم که بچه هایمان افرادی زیرک , زرنگ و مطلع بار بیایند ; تا در جرگه ی آدمهای قدرتمند قرار گیرند نه در طبقه ی انسانهای ضعیف و مظلوم . بمحض اینکه کودک در این مسیر غلط گام بردارد و در آن پیش رود , تمام زندگی اش نیز بدان سو سوق داده شده و تباه می شود .
 

زمانی که متوجه شدید زندگی را تا به حال از کف داده اید , اولین اصلی که باید مجددا به آن باز گردید , معصومیت است . دوباره ساده , همچو ن یک کودک باشید . وقوع چنین معجزه ای تنها از طریق مراقبه ممکن است . مراقبه صرفا , روشی شگرف و بسیار دقیق است که تو را از هر آنچه که متعلق به تو نیست دور می کند و تنها چیزی که بر جای می گذارد خود واقعی و باطنی توست .
دومین اصل زندگی مسافر و رهرو بودن است .زندگی ایستا نیست , زندگی پویاست ; پویا نه از روی آرزو , بلکه صرف یافتن ; پویا نه از روی جاه طلبی و برای دستیابی به مقام و منزلت , بلکه جستجو برای یافتن اینکه " من که هستم ؟ " خیلی عجیب است ; آدمهایی که هنوز خودشان را نشناخته اند , می خواهند برای خود کسی باشند . آنها با وجود خویش بیگانه اند , ولی هدف اشان " کسی شدن " است .
 

" شدن " نوعی بیماری است که روح را می آزارد . مهم , درک " بودن " است . هسته ی وجودی خویش را کشف کردن , شروع زندگی ست . آنگاه هر لحظه ی زندگی , با کشفی جدید همراه است ; هر لحظه , شادی نو به ارمغان می آورد .رازهای جدید درهایش را به رویت می گشاید , عشقی نو در وجودت می روید ــ احساسی که تا به حال هرگز آن را تجربه نکرده ای ; حساسیتی نو در قبال زیبایی و الوهیت . بقدری حساس می شوی که کوچکترین پر علف برایت اهمیتی عظیم می یابد . از طریق این حساسیت درک می کنی که این پر علف همانقدر در هستی اهمیت دارد که بزرگترین ستاره ها ; بدون این پر علف , هستی از آنچه که هست کمتر خواهد بود . غیر قابل جایگزین است , در نوع خود منحصر به فرد است . این حساسیت رابطه ی دوستانه ی جدیدی در تو نسبت به دیگر موجودات به وجود می آورد ; نسبت به درختان , پرنده ها , حیوانات , کوهها , رودخانه ها , اقیانوسها و ستاره ها و همه ی انسانها چه آنها که عزیزشان می داری , چه آنهایی که به تو زخم زده اند و از ایشان متنفری , چه آنهایی که می شناسی و چه آنهایی که نمی شناسی , " این همان حس دوست داشتن بی وابستگی و همان عشق بدون معشوقی ست که پیش تر از آن سخن گفتم " .همراه با افزایش این حس عشق و دوستی , زندگی نیز غنی تر می شود .
 

هر چه انسان حساس تر شود , زندگی برایش ابعاد بزرگتری پیدا می کند . زندگی دیگر نه همچون برکه ای ساکن و راکد , بلکه همچون اقیانوس است . زندگی ات دیگر محدود به خودت و خانواده ات و دوستانت نیست ; محدودیتی وجود نخواهد داشت . در هماهنگی با کل کائنات , تمام هستی تبدیل به خانواده ی تو می شود ; و تا زمانی که این اتفاق نیفتد , تو معنی زندگی را درک نخواهی کرد . زندگی , جزیره نیست . همه به هم مرتبط هستیم .
 

ما همچون قاره ای پهناور حاوی میلیونها راه ارتباطی هستیم . اگر قلبهایمان را کاملا ازاین عشق و هماهنگی آکنده نسازیم , به همان نسبت زندگی را از کف می دهیم .کسل و افسرده و ناشاد و در رنج خواهیم ماند .مراقبه برای تو حساسیت و حس تعلق بدنیا را به ارمغان می آورد .ما متعلق به این دنیا هستیم . ما در این دنیا غریبه نیستیم . ما ذاتا به هستی تعلق داریم , جزئی از آن هستیم , در حقیقت ما قلب هستی می باشیم . و دنیای دیگر ,صرف نظر از بودن یا نبودن اش , از این دنیا دور نیست , ضد این دنیا نیست . اگر باشد ,در این یکی پنهان است و این دنیا تجلی آن است .
 

دومین ارمغان مراقبه , سکوتی باشکوه است ــ این سکوت در پی دور ریختن زباله های انباشته در مغزمان ( وقتی به مراقبه می نشینی به وضوح می بینی که چه چیزهای بیهوده و بی فایده ای را در ضمیر خود آگاه و ناخودآگاه ذهن ثبت و ضبط کرده ای , اطلاعاتی که هیچ چیز جز آشفتگی ذهن و مشغولیات کاذب را برایت به ارمغان نمی آورد ) به وجود می آید . بر اثر مراقبه , افکاری که بر اثر وجود این دانستگی ها در ذهنمان به وجود می آیند از بین میروند ... آنگاه سکوتی عظیم را تجربه می کنی ; و موسیقی دلنشینی در اینجا به گوش می رسد که همان سکوت است . موسیقی واقعی , تلاش برای متجلی کردن سکوتی است که در مراقبه تجربه می شود . فرزانگان و حکیمان شرق همگی بر این نکته تاکید داشته اند که تمامی هنرهای زیبا ــ موسیقی , شعر , رقص , نقاشی , مجسمه سازی و ... از مراقبه برخاسته اند . این هنرها تلاشی هستند تا به طریقی ناشناخته های دنیای درون را به دنیای شناخته ها ,برای آن دسته از افراد که آمادگی مشاهده ی دنیای درون را ندارند , انتقال دهند .
 

شاید شنیدن یک آهنگ , این حس را در انسان به وجود بیاورد که در پی منشا آن برود ; یا شاید دیدن مجسمه ای و ... اگر یک بار وارد معبد بودایی ها یا هندوها شدید , در سکوت بنشینید و به تماشای مجسمه ها مشغول شوید . این مجسمه ها طوری ساخته شده اند که نگاه کردن به آنها شما را در سکوت فرو می برد ; فرقی نمی کند که مجسمه ی بودا یا " مهاویر " [ ماهاویرا ] باشد .همه ی مجسمه هایی که در این معابد مشاهده می کنید از نظر حالت شبیه یکدیگر هستند . حالت این مجسمه هانمایانگر حالتی هستند که در مراقبه به انسان دست می دهد .
 

همانطور که بدن انسان هنگام خشم یا شادی حالت خاصی به خود می گیرد , در مراقبه نیز چنین اتفاقی می افتد . در حقیقت این مجسمه ها برای پرستش و عبادت ساخته نشده اند ; آنها برای انتقال تجربه ساخته شده اند . این معابد بیشتر به مثابه آزمایشگاههای تحقیقاتی هستند و ربطی به مذهب ندارند . در آنها از علمی تجربی استفاده شده است تا از طریق آن , همه ی نسل های آینده بشر بتوانند با تجربیات معنوی گذشتگان تماس پیدا کنند ; نه از طریق کتاب و لغات , بلکه از طریق روشی که عمق وجود انسان را می کاود , یعنی سکوت , مراقبه و آرامش .با افزایش درک تو از سکوت درون , احساس عشق و دوستی نیز در تو فزونی می یابد .هر لحظه از زندگی ات آکنده از شادی و جشن خواهد بود .جشن واقعی باید از درون تو سرچشمه بگیرد . آنگاه می توانی هر اتفاقی را به جشن تبدیل کنی .
 

در ژاپن , نوشیدن چای طی مراسمی خاص صورت می گیرد . در هر معبد " ذن " یا در منزل هر شخصی که استطاعتش را دارد , مکانی به مثابه ی یک معبد کوچک برای نوشیدن چای در نظر می گیرند . آنها نوشیدن چای را که امری روزمره و پیش پا افتاده بشمار می آید , به نوعی چشن تبدیل کرده اند .
 

کاری که با چای می توان انجام داد , با هر چیز دیگر هم می توان به انجام رساند ; مثل لباس یا غذا . اگر حساس باشی متوجه می شوی که لباس صرفا برای پوشاندن بدن نیست , بلکه نشانگر شخصیت , سلیقه , فرهنگ و در نهایت وجود توست . هر کاری می کنی باید بیانگر شخصیت , و خاص خودت باشد , به اصطلاح باید امضای تو را داشته باشد . آنگاه زندگی به جشنی مداوم تبدیل می شود . همیشه خلاق باش و از بدترین , بهترین را بساز ; من به این می گویم " هنر زندگی " .اگر آدم تمام لحظات و مراحل زندگی اش را صرف خلق زیبایی , عشق و شادی بکند ,
 

مرگ به نقطه ی اوج زندگی او تبدیل خواهد شد . مرگ او زشت , آنطور که هر روز برای همه اتفاق می افتد نخواهد بود . اگر مرگ زشت باشد , بدین معنی ست که تمام زندگی بیهوده تلف شده بوده است . در هستی همه چیز یکی و یکسان است . عصاره ی کل فلسفه و تعالیم بودا چنین بود : بزرگ و کوچک و مهم و غیر مهم وجود ندارد ; این برداشت و تعابیر انسانهاست که به این عبارت ها موجودیت می بخشد .
 

با مراقبه شروع کن , و شاهد رشد و شکوفایی سکوت , زیبایی , شادی , رهایی و حساسیت درونت باش . هر چه از مراقبه بدست می آوری , سعی کن به زندگی روزمره انتقال دهی . آن را با دیگران تقسیم کن , زیرا هر چه را تقسیم کنی به زودی فزونی می یابد , پس حساس و مراقب باش که چه چیز را تقسیم می کنی . و زمانی که به نقطه ی مرگ رسیدی , متوجه خواهی شد که مرگ وجود ندارد . تو می توانی با دنیا وداع کنی , بدون اینکه نیازی به اشک غم باشد ــ شاید اشک شادی ولی اشک غم نه . و این قصه و فسانه و آرمان نیست , این چیزیست که آن را از ما گرفته اند , چیزی که همین جاست , دور نیست , آرزو و حسرت نیست . واقعیت لحظه لحظه هایی ست که در آن حضور نداریم .
 

ولی برای رسیدن به چنین مرحله ای , باید معصومیت و مراقبه را عنوان نقطه ی شروع قرار دهی .زندگی زندان نیست , زندگی مجازات نیست . زندگی یک پاداش است و به آنهایی تقدیم می شود که لیاقتش را دارند . این حق توست که از زندگی لذت ببری ; اگر این کار را نکنی , گناه کرده ای .اگر جهان هستی را همانگونه که یافته ای ترک کنی و آن را زیباتر نسازی , بر علیه آن کار کرده ای . قبل از اینکه آن را ترک کنی , آن را اندکی شادتر , زیباتر و دلپذیرتر ساز .
 

قسمتی از کتاب عشق، رقص زندگی ازسخنان اوشو

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

پنج شنبه 27 بهمن 1390  11:07 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها