
«باگوان به معنای،آقا،سرور و همچنین خدایگان است.لقبی است که در هند به عرفا و پیروان طریقت الهی می دهند و آنها را با این عنوان خطاب می کنند.اوشو در سال 1989 این پیشوند را از نام خویش حذف کرد.»
باگوان:
"گاهی اوقات از صحبتهایت این طور دستگیرم می شود که آدم باید مثل زوربای یونانی زندگی کند- بخورد، بنوشد و خوشگذرانی کند- و راه درست زندگی چنین است.
دیگر اوقات اینطور متوجه میشوم که تو میگویی راه صحیح زندگی...به مراقبه نشستن، نظاره گر بودن و عدم تحرک است، مانند یک راهب بودایی.
حالا ما کدامیک از این ها باشیم- زوربا یا راهب؟ ترکیب این دو چگونه امکان پذیر است؟ من احساس میکنم که تو خودت توانسته ای این دو قطب متضاد را تلفیق کنی. ولی آیا ما می توانیم همانند زوربا شاد باشیم و در عین حال همچون بودا بر هوی و هوس خود غلبه کنیم؟!"
ترکیب غایی همین است- هنگامی که زوربا، بودایی میشود. من نمی خواهم از شما زوربای یونانی بسازم، بلکه می خواهم "زوربای بودایی" به وجود بیاورم.
زوربا شخصیتی است بسیار جذاب، ولی یک چیزی کم دارد. زمین از آنِ اوست، ولی از آسمان محروم است. او زمینی است، ریشه دار همچون یک سرو ستبر، ولی فاقد بال است. او نمی تواند به آسمان پر بکشد. او ریشه دارد ولی بال ندارد.
خوردن و نوشیدن و از لذات دنیوی بهره بردن فی نفسه کاملا خوب است و کار نادرستی به شمار نمی آید. ولی کافی نیست. این نوع زندگی به زودی خسته کننده می شود. آدم که نمی تواند برای همیشه بخورد و بنوشد و عیاشی کند. چیزی نمی گذرد که این خوش گذرانی ها جای خود را به غمگذرانی ها می دهد، چونکه تکراری میشود. کسی که از ادامه ی این نوع زندگی دائما خرسند باشد، بسیار سبک مغز است. اگر آدم حتی اندکی هم هوش و قوه درک داشته باشد، دیر یا زود به پوچی این نوع زندگی پی می برد. آدم تا چه مدت می تواند فقط بخورد و بنوشد و خوش گذرانی کند؟ بالاخره خواه ناخواه بعد از مدتی این سوال مطرح می شود: "چه فایده؟ که چی؟" این سوال در دراز مدت اجتناب نا پذیر است. بخصوص اگر آدم باهوش باشد، این سوال همیشه برایش مطرح است و در جستجوی جواب دلش می تپد.
یک نکته را باید به خاطر داشت: آدمهای فقیر و گرسنه نیستند که از زندگی مایوس می شوند- نه، آنها نمی توانند مایوس باشند. کسی که هنوز طعم زندگی را نچشید ه ، چطور می تواند نومید و دلسرد باشد؟ یک مرد فقیر همیشه امیدوار است. یک مرد فقیر همیشه امید و آرزو دارد که اتفاقی بیفتد- اگر امروز نشد فردا، اگر فردا نشد پس فردا.
آدم های محرومی که طعم زندگی را در این دنیا نچشیده اند، نمی توانند از زندگی مایوس و بیزار شوند، برای اینکه آدم زمانی از چیزی دلسرد می شود که آن را به صورت کامل تجربه می کند و از آن اشباع می شود، آنگاه است که همه ی آن چیزها در نظرش پوچ و بی معنا جلوه می کند. آدم تا زوربا نباشد، معنای پوچی زندگی صرفا دنیوی را درک نخواهد کرد.
بودا خودش همچون زوربا بود. شاهزاده ای بود که تمام دختر های زیبای مملکت در اطرافش بودند- پدرش ترتیب این کار را داده بود. او در زیباترین قصرها زندگی می کرد، قصر های مختلف متناسب با فصول مختلف سال. او از حد اکثر امکانات رفاهی زمان خویش برخوردار بود. او مانند زوربای یونانی زندگی می کرد. با این وجود زمانی که تنها 29 سال داشت، از این زندگی خسته شد. او مرد بسیار باهوشی بود. اگر آدم متوسط الحالی بود، به همان نوع زندگی ادامه میداد. ولی چیزی نگذشت که متوجه شد زندگی اش تکراری است و تحولی در آن رخ نمی دهد. هر روز می خورد و می آشامد، هر روز با زن جدیدی مغازله می کند، ولی آخر تا کی؟ چیزی نگذشت که بودا از این زندگی بیزار شد.
تجربه ی زندگی بسیار تلخ است، ولی در خیال و تصور شیرین است. در واقعیت، بسیار تلخ می باشد. او از قصر و زن ها و ثروت و ناز و نعمت هر چیز دیگر گریخت.
من با زوربای یونانی صرف مخالفم. زوربای یونانی همان اصلیت و ریشه ی زوربای بودایی است. از تجربه ی زوربا است که بودا سر بر می آورد.
در این دنیا زندگی کن برای اینکه به تو پختگی و استحکام شخصیت می بخشد. چالشهای این دنیا برای تو تمرکز و آگاهی به ارمغان می آورد. این آگاهی برای تو به نردبانی تبدیل می شود که میتوانی به وسیله ی آن از زوربا به بودا ترقی کنی.
تنها زمانی میتوانید به بعد برتر زندگی صعود کنید که بعد پست را پشت سر گذاشته باشید. پاداش رسیدن به مرتبه ی برتر زمانی حاصل می شود که رنج و عذاب و لذت ها و خوشی های مرتبه ی پست را تجربه کرده و پشت سر گذاشته باشید. نیلوفر آبی قبل از شکوفا شدن باید از میان لجن مرداب بگذرد- لجن به مثابه همین دنیاست. راهب چون از لجن گریخته، هرگز نمی تواند به نیلوفر آبی تبدیل شود. درست مانند این است که تخم نیلوفر آبی از افتادن در لجن مرداب، مکانی که باید درآن رشد کند، بترسد. شاید تخم از روی غرور و تکبر که "من تخم نیلوفر آبی هستم و به هیچ وجه وارد لجن نمی شوم" این کار را نکند. ولی در این صورت همیشه به صورت تخم باقی می ماند و هیچ گاه شکوفا نخواهد شد. اگر بخواهد به شکل نیلوفر آبی شکوفا شود، باید در لجن بیفتد، باید این دوگانگی و این تضاد را تجربه کند. بدون تجربه این دوگانگی و زندگی در لجن، نیل به فراسو ممکن نیست.
من میخواهم به شما کمک کنم تا هر جا و در هر وضعیتی که هستید، به صورت تمام و کمال باشید تا بتوانید به درجات بالاتر ترقی کنید.
ابتدا مانند زوربا باش، گلی متعلق به زمین، و از این طریق ظرفیت بودا شدن را بدست بیاور، گلی متعلق به آن دنیا. آن دنیا از این دنیا دور نیست، آن دنیا ضد این دنیا نیست. بلکه آن دنیا در این یکی پنهان است. این دنیا تجلی آن دنیاست، و آن دنیا جزء نا متجلی این دنیا.
قسمتی از کتاب عشق، رقص زندگی ازسخنان اوشو