زیر آتش شدید دشمن بودیم و از نظر مهمات،غذا و مخصوصا" آب در مذیقه بودیم؛تشنگی بچه هارو خیلی اذیت میکرد ولی از دست ما کاری بر نمیومد.در حالی که داشتم به مناطق مختلق خاکریز سر میزنم یه جوون 19،20 ساله ای اومد و گفت: اقای جهروتی من لب خشک بچه هارو میبینم خجالت میکشم اجازه میدی برم عقب یه کلمن اب پر کنم و بیارم؟؟؟
گفتم پسر جان شوخی نیست 14 کیلومتر تا عقبه راهه!پیاده چطوری میخوای بری و برگردی؟اونم تو این رمل ها؟؟!نمیشه!
گفت: حاجی من میرم شما اجازه بده!
منم وقتی اصرار این جوون رو دیدم گفتم باشه برو....
این جوون رفت!دقیقا نمیدونم چقدر طول کشید تو اون اوضاع زمان واسه ما مفهومی نداشت اما یهو دیدیم یکی داره از دور نزدیک میشه و یه کلمنم رو دوششه!نزدیک شد دیدیم همون جوونه...
بخدا وقتی چشش به بچه ها افتاد انگار دنیارو بهش دادن،به همه چیز رسیده لبخند اومد رو چهرش و سرعتشو بیشتر کرد!
حالا آب هم به قدری نبود که بچه هارو سیراب کنه!حتی نصفه لیوان هم نمیتونستن بخورن فقط میتونستن لبشون رو تر کنن تا از اون حالت خشکی در بیاد!
این جوون شروع کرد به اب دادن به بچه ها،به چند نفری که آب داد یه ترکش خورد به این کلمن طوری که همه اب ریخت.آقا به محض اینکه این اتفاق افتاد این جوون سرشو از خجالت انداخت پایین و بدو رفت یه گوشه و زانوهاشو بغل کرد و ارام گریه میکرد...
حالا من داشتم با نگاهم تعقیب میکردم که نمیدونم این بچه چی به خدا گفت؟اون لحطه چه مناجات و زمزمه ای داشت که به دقیقه نکشید یه خنپاره کنار دستش خورد ترکش تو بدنش نشست....
من سریع امدادگر رو صدا زدم و فرستادم بالا سرش،امدادگر رفت بالا سرش و شروع کرد به گریه!داد زدم چرا گریه میکنی؟زخماشو ببند.
گفت: حاج اقا شهید شده اما لباشو ببین....
رفتم بالا سرش اشک تو چشمام جمع شد!
این بچه تشنه 14 کیلومتر این رملهارو رفت عقب کلمن رو پر آب کرد و 14 کیلومتر برگشت اما لبش خشک بود و با لب تشنه شهید شد!
این بچه الگوش کسی غیر از حضرت ابولفضل بود؟؟این بچه به کجا رسیده بود؟؟؟ما هرگز نمیدونیم......