0

شاخکهای کج شده

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

شاخکهای کج شده

 

 

علی اکبر محمدی پویا

اواخر سال 62 بود. دقیقا" یادم نیست آن روز مناسبت خاصی داشت یا نه ، ولی میدانم حاج آقا برونسی بچه های گردان را جمع کرد که برایشان حرف بزند.

ابتدای صحبتش مثل همیشه گفت: السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده سیده نساء العالمین.

بغض گلویش را گرفت و اشک توی چشمهایش جمع شد.همیشه همینطور بود؛ اسم حضرت را که میبرد ، اشکش بی اختیار جاری میشد، همه وجودش عشق و ارادت بود به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام).

موضوع صحبتش حول و حوش امداد های غیبی می گشت. لابلای حرفهاش ، خاطره قشنگی هم تعریف کرد؛خاطره ای از یکی از عملیاتها.

گفت:« شب عملیات، آرام و بی سروصدایی داشتیم می رفتیم طرف دشمن.سر راه یهو خوردیم به یک میدان مین. خدایی شد که فهمیدیم میدان مین است، وگرنه ما گرم گرفته بودیم و هوای اینطور چیزها را نداشتیم . بچه های اطلاعات عملیات، اصلا ماتشان برده بود.آنها موضوع را زودتر از من فهمیدند. وقتی بهم گفتند ، خودم هم ماتم برد.

شبهای قبل که می آمدیم شناسایی، چنین میدانی ندیده بودیم. تنها یک احتمال وجود داشت و آن هم اینکه راه را کمی اشتباه آمده باشیم. آنطرف میدان مین شبح دژ دشمن توی پشم می آمد.

ما نوک حمله بودیم و اگر معطل میکردیم ، هیچ بعید نبود عملیات شکست بخورد. با بچه های اطلاعات عملیات, شروع کردیم به گشتن. همه امیدمان این شد که معبر خود عراقی ها را پیدا کنیم ؛وقتی برای خنثی کردن مین ها وجود نداشت. چند دقیقه ای گشتیم ولی بی فایده بود.

کمی عقب تر از من ، تمام گردان منتظر دستور حمله بودند. هنوز از ماجرا خبر نداشتند؛بچه های اطلاعات،خیره خیره نگاهم میکردند.

گفتند چه کار میکنی حاجی؟

با اسلحه کلاش به میدان مین اشاره کردم، گفتم : می بینین که ! هیچ راه کاری برامون نیست.

گفتند:یعنی ... برگردیم؟!

چیزی نگفتم.تنها راه امیدم،رفتن به درخانه ی اهل بیت(علیهم السلام)بود.

متوسل شدم به خود خانم حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها)با آه و ناله گفتم:بی بی خودتون وضع مارو دارین می بینین، دستم به دامنتون یک کاری بکنین. به سجده افتادم روی خاک ها، وباز گفتم:شما خودتون توی همه عملیاتها مواظب ما بودین،اینجا هم دیگه همه چیز به لطف و عنایت خودتون بستگی داره.توی همین حال گریه ام گرفت.عجیب هم قلبم شکسته بود که : خدایا چه کار کنیم؟!

وقتی لطف و معجزه ای مقدر شده باشد و قطعا بخواهد اتفاق بیفتد، می افتد؛حالا اگر کسی بخواهد ذهنیت خود را قاطی جریان کندوموضوع را بافکرناچیز خود بسنجد،اصلا عقل و منطق بشری از او گرفته میشود.من هم توی آن شرایط حساس، نمی دانم یک دفعه چطورشدکه گویی کاملا از اختیار خودم آمدم بیرون،یک حال ازخودبیخودی بهم دست داد.یکدفعه رفتم نزدیک بچه های گردان حاضر و آماده نشسته بودند و منتظر دستور حمله بودند.یهو گفتم : برپا.

همه بلند شدند.به سمت دشمن اشاره کردم. بدون معطلی دستور حمله دادم.خودم هم آمدم بروم،یکی از بچه های اطلاعات جلوم و گرفت با حیرت گفت :حاجی چیکار کردی؟!

تازه آنجا فهمیدم چه دستوری دادم.ولی دیگر خیلی ها وارد میدان مین شده بودند. همانطور هم بطرف دشمن آتش می ریختند. یکی دیگرشان گفت:حاجی همه رو به کشتن دادی !

شک و اضطراب آنها ، مرا هم گرفت.یک آن،اصلا یک حالت عصبی بهم دست داد. دستها را گذاشتم روی گوشهام و محکم شروع کردم به فشار دادن. هرآن منتظر منفجر شدن یکی از مین ها بودم....

آن شب ولی به لطف و عنایت بی بی دو عالم(سلام الله علیها)،بچه ها تا نفر آخرشان از میدان مین رد شدند حتی یکی از مین ها هم منفجر نشد تازه آنجا بود که به خودم آمدم ، سر از پا نشناخته دویدم طرف دشمن ، از روی همان میدان مین!

صبح زود هنوز درگیر عملیات بودم یکدفعه چشمم افتاد به چند تا از بچه های اطلاعات لشکر.

داشتند می دویدند و با هیجان از این و آن می پرسیدند:حاجی برونسی کجاست؟حاجی برونسی کجاست؟

رفتم جلوشان. گفتم چه خبره؟ چی شده؟

گفتند:فهمیدی دیشب چکار کردی حاجی؟!

صداشان بلند بود و غیر طبیعی. خودم را زدم به آن راه. عادی و خونسرد گفتم : نه.

گفتند:میدونی گردان و از کجا رد کردی؟

پرسیدم از کجا؟

جریان را با آب و تاب گفتند . به خنده گفتم: اِه ! مگه میشه که ما از روی میدون مین رد شده باشیم؟ حتما شوخی میکنین شماها.

دستم را گرفتند گفتن بیا بریم خودت نگاه کن.

همراهشون رفتم . دیدن آن میدان مین واقعا عبرت داشت تمام مین ها رویشان جای رد پا بود بعضی حتی شاخکشان کج شده بود ولی الحمد الله هیچ کدامشان منفجر نشده بودند

خدا رحمت کند شهید برونسی را، آخر صحبتش با گریه میگفت: بدونین که حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) توی تمام عملیات ها مارا یاری میکنند.

محمد رضا فداکار ، یکی از همرزمان شهید برونسی می گفت : چند روز بعد از آن عملیات ، دو سه تا از بچه ها گذرشان به همان میدان مین می افتد به محض اینکه نفر اول پا توی میدان میگذارد یکی از مین ها عمل میکند که متاسفانه پای او قطع می شود ! بقیه مین ها را هم بچه ها امتحان میکنند ، که می بینند آن حالت خنثی بودن مین برطرف شده است !

شهید برونسی تمام فکر و ذکرش در باره عملیات موفق آن بود که می گفت: باید نزدیکیمان را با اهل بیت (علیهم السلام)، بیشتر و بیشتر کنیم و ایمانمان را قویتر.

 

با تشكر از خواهر اشراق

 

منبع: فانوسخه

 

 

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 14 بهمن 1390  12:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها