0

داستانهای بحارالانوار

 
hemmatmehdi
hemmatmehdi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 824
محل سکونت : تهران

داستانهای بحارالانوار

غلام تیزهوش

 

یکی از غلامان امام حسن علیه السلام خلافی را مرتکب شد. حضرت قصد داشت او را مجازات کند. غلام برای خلاصی از تنبیه ، این آیه را خواند و گفت :سرورم ! ((الکاظمین الغیظ)))حضرت فرمود:- خشم خودم را فرو خوردم .غلام گفت :مولایم ! ((والعافین عن الناس .)))حضرت فرمود:- از گناه تو در گذشتم .غلام در آخر گفت :- ((والله یحب المحسنین .)))حضرت فرمود: تو را آزاد کردم و دو برابر آنچه پیشتر از من می گرفتی برای تو مقرر می سازم !

 

 

 

 

شجاع تر از پسر علی علیه السلام

 

در جنگ جمل ، حضرت علی علیه السلام فرزندش محمد حنفیه را طلبید و نیزه خود را به او داد و فرمود:- با این نیزه به سپاه دشمن حمله کن !محمد حنفیه نیزه را گرفت و به دشمن حمله کرد، گروهی از سپاه دشمن جلوی او را گرفتند، او نتوانست پیش روی کند، به عقب برگشت و به خدمت پدر رسید. در این هنگام ، امام حسن علیه السلام نیزه را گرفت و به سوی دشمن شتافت . پس از مدتی ، با نیزه ای خون آلود نزد پدر آمد. هنگامی که محمد حنفیه آن شجاعت را از امام علیه السلام مشاهده کرد، بر اثر احساس شکست ، سرخ و سرافکنده شد. حضرت علی علیه السلام به او فرمود:- ناراحت نباش ! او پسر پیامبر و تو پسر علی هستی !

سه شنبه 19 مرداد 1389  5:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها