0

چرا از مرگ می ترسید ؟

 
hossein7707
hossein7707
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1390 
تعداد پست ها : 648
محل سکونت : همدان

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟


مپندارید بوم ناامیدی باز


به بام خاطر من میکند پرواز


مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است


مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است



مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد


مگر این می پرستی ها و مستی ها


برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟


مگر افیون افسونکار



نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد


مگر دنبال آرامش نمی گردید



چرا از مرگ می ترسید ؟



کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید


می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند



اگر درمان اندوهند


خماری جانگزا دارند



نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید


خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند


چرا از مرگ می ترسید ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟



بهشت جاودان آنجاست


گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست



سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است


همه ذرات هستی محودررویای بیرنگ فراموشی است



نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی


نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی



جهان آرام و جان آرام


زمان در خواب بی فرجام



خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !


سر از بالین اندوه گران خویش بردارید



دراین دنیا که هرجا هرکه رازردرترازوزوردربازوست


جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید



که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند


درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند



سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !


همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید



چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟


چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟



چرا از مرگ می ترسید ؟


 

شعری از فریدون مشیری

 

سه شنبه 4 بهمن 1390  8:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها