ملکوت:
سلام برتو ای شلمچه ای کربلای ایران
شلمچه سرزمین با شرافتی است که شرافت خود را از دو حادثه و دو قافله و دو قدم دریافت کرده است . قافله ی از مدینه به سوی خراسان حرکت کرد ، امیر این قافله حجت خدا حضرت علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) بود که در مسیر خویش از بصره به سوی اهواز بر خاک شلمچه قدم نهاد و شبی را در نخلستان این منطقه بیتوته کرد.
قافله دیروز مولا ، ردپایی از خود برجای گذاشت که شیعیانش در دفاع مقدس ، در منطقه شلمچه جاده امام رضا (علیه السلام) را امدند و سینه ها را سپر کردند و با فریاد " یا زهرا (س) " خون دادند که دیگر به اسلام سیلی نزنند و مولایشان را به ولایتعهدی مامون نبرند.
در شلمچه اگر اهل دل باشی می تونی صدای پای فرشته ها را به وضوح بشنوی.
ملکوت:
قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند .قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !
آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند . قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .
ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم . وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .
ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم . هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .
ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...
تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...
ملکوت:
جنگ تمام شد ........ برگشتیم با همه سوغاتمان : بی دلی مان !
برگشتیم و گرفتار شدیم ناگاه میان زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتیم ، بی د لیمان به دادمان رسید :
ماسک های پرهیزتان را بزنید که هوای زمانه گناه آلوده است
عدّه ای غفلت کردیم و بیمار شدیم عدّه ای ماندیم و بی تاب شدیم !
باز صبح کاذب ، چلچراغ های وسوسه فرایمان گرفت
تا غروب دوکوهه را از چشم ها یمان برباید
دل ندا داد :
ظلمتی بیش نیست به آسمان خیره شوید افسوس که عده ای محو نوری کاذب شدیم و اندکی محو آسمان!
سرهامان روبه آسمان بود وسوسه های غرور و تکبر به ستایش مان نشستند که عطر
خاک های بی آلایش فکه را از یاد ببریم و باز هشدار دل :
رو به خاک کنید ... در یغا که سنگفرش های مرمرین تجمل چشم های ظاهر بین مان را خیره کرد سنگرفرش ها آیینه ای شدند عده ای به خود نگریستیم و اندکی به خاک !
برگشتیم و دریغا ........ !
دریغا که « اندکی » هوایی ماندیم !
و سکوت ، هم صحبت مان شد و خاک همدم نگاه مان اشک محرم رازمان
انتظار مرهم زخم های مان
دیوانگی گناه مان عاشقی جرم مان و بی دلی مشاهدمان و عزلت پناه مان
و این شد سر آغاز : « داستان تنهایی مان » !
آری ........ رفقای عزلت نشین هوایی !
بگذارید زنجیرهای سنگین نگاه ها اسیر انزوای تان کند
بگذارید فلسفه نواندیشی ها ،آهن و دود پوسیده تان بپندارد ، بگذارید اقلیّت شوید و در کثرت غفلت ها نادیده گردید بگذارید جدا از « تن ها » شود و « تنها بمانید »
اما هرگز تن به عقلانیت دوران تردیدها و فراموشی ها نسپارید آری ...
« اندک رفیقان همراهان هوایی » !
اینجا ماندن را گریزی نیست
بگذارید جسم ها پایبند زمین بمانند اما روحمان را قفسی نیست جز چشم هایمان !
چشم های تان را ببندید تا روح بال بگشاید .......... عازم دوکوهه شود
از پاکی حوض کوچکش وضویی بسازد وارد حسینیه حاج همت شود
شرط « آزادگی » را از « حاجی » بپرسید در گوشه ای از اتاقک های دو کوهه نماز نیاز بخواند و راهی فکه شود . به فکه که رسید سراغ « سید » را بگیرد
« شقایق های آتش گرفته » نشانی اش را می دانند سید چگونه پرگشودن را برایش روایت می کند .
بعد راهی شلمچه شود به خاکش خود را معطر کند برود پشت آن حصارهای بلند رو به کربلا بنشیند با بالهایش حصارهای ظاهری ر ا بگشاید ... اگر زخمی شدند غمی نیست
« با ابالفضل ( ع ) » بگوید . اگر اذن دخولش رسید به سوی حرم حسین ( ع ) پر بگیرد .... بر پرچم سرخ گنبدش که رسید با کبوتران حرم هم آواز شود و آنقدر نوای
« این الطالب بدم المقتول بکربلا » را سر دهد که یا از عطش جان دهد و
یا سیراب وصال گردد ...
رفقای هوایی !
این پایان « دلتنگی هاست »!
بگذارید « داستان تنهایی تان » افسانه آدمیان شود ، هر چند پایانش را خوش نپندارند !
اینجا ماندن را گریزی نیست ..... و رفتن را نیز !
و اگر در جستجوی مقصود عروجی راه یکی است :
چشم هایت را به روی زمین ببند
تا عازم آسمان شود ............
منبع : www.shalamche.blogsky.com
ملکوت:
شلمچه يادش بخير !
شلمچه يادش بخير ! آري امروز بايد براي يک پرواز روحاني و معراج معنوي در اين سرزمين از هر چه تعلّقات است، دوري کنم و سبک بالِ سبک بال در محضر شلمچه باشم. فضاي معنوي شلمچه را خيلي غم بار و حزن انگيز مي بينم. در سمت راست بيابان، لاشۀ چند تانک سوخته و زنگ زده به چشم مي خورد. ياد حرف آن خبرنگار مي افتم که مي گفت: «دختر دانش آموزي را ديدم که تمام قسمتهاي يک تانک سوخته را دست مي کشيد. وقتي دليل اين کار را از او پرسيدم، در جواب با چشماني اشکبار و صدايي بغض آلود گفت: من خيلي کوچک بودم که پدرم شهيد شد و هيچ خاطره اي از او به ياد ندارم و براي يک بار هم دست نوازشش را بر سرم احساس نکرده ام. الآن که اين تانک سوخته را ديدم، ناگهان به ذهنم آمد شايد دست و پا يا قسمتي از بدن پدرم به اين تانک خورده باشد، به همين خاطر تمام قسمتهاي اين تانک سوخته را دست کشيدم تا اگر دست پدرم به اين تانک خورده باشد، جاي دست پدرم را لمس کرده باشم». نزديک خاکريز با چند نخل سوخته و بي سر روبرو مي شوم که به سمت يکديگر خم شده اند. گويي نخلها سر در گوش هم نهاده اند و با هم رازي را نجوا مي کنند. نمي دانم چرا در اينجا با مشاهده اين نخلهاي سوخته و بي سر، جام بغض انسان مي شکند و هر آنچه از مرواريد اشک در شيشه ها باقي مانده است جاري مي گردد. اگر شهيدان اين ديار براي لحظاتي در جان ما تصرّف کنند و گوش دلمان را نوازش دهند، به وضوح صداي سوز آنها را در درون اين نخلهاي مظلوم خواهيم شنيد. آري، امروز نخل هاي بي سر روضه خوان شده اند و مصيبت غريبي و عطش بچّه هاي جنگ را مي خوانند و زائران شلمچه هم مي گريند و بر سر و سينه مي زنند. در اينجا بايد با صداي بلند گريست و مويه هاي غربت سر داد و اگر آدمي در شلمچه نگريد، پس کجا گريه کند؟ پس: بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران گريه ما در شلمچه، گريه عشق است و گريه عشق يعني گريه بر طلايه داران مظلوميت و صفا و يک دنيا حماسه و شناخت، يعني گريه بر سالار همه شهدا حسين عليه السلام وگريه بر حسين عليه السلام يعني گريه براي خدا! آي شلمچه! معراج سرداران عاشق! چيزي بگویید! حرفي بزنید! آي نخل هاي سوخته و بي سر! بگوييد که از صفاي دل آنان چه رازي را فهميديد که اين چنين شراره هاي شما سر به آسمان گذاشته است؟ من روزهاي زيادي را با شما زيسته ام. آن روزها اين قدر پر التهاب و برافروخته نبوديد. نکند شما را هم مانند من غم فراق گرفته است؟ اگر اين گونه است، پس هر چه مي توانيد بسوزيد و بسراييد. آري، خاطره شلمچه را بايد زنده نگه داشت؛ زيرا «شلمچه نامي آشنا در روزهاي خونرنگ دفاع هشت سالۀ ماست.» نام شلمچه با نام کربلاي پنج گره خورده است. همانطور که با نام عمليات بيت المقدس نيز گره خورده است و آنچه در اين ميان حائز اهميت است، اين است که بدانيم چه چيزي شلمچه را شلمچه نموده است و راز عظمت اين خاک که او را اين چنين دلربا نموده در چيست؟ يادش بخير! غروب هاي دلگير شلمچه وقتي با زمزمۀ زيارت عاشوراي بچّه ها همراه مي شد، چه صفايي داشت و چه زيبا بوي عطر ياس حسيني در سرزمين خميني به مشام جانمان مي رسيد. من تا عمر دارم، آن حال و هواي معنوي غروب هاي پنجشنبه شلمچه را، هنگامي که طنين دلنشين اذان مغرب از راديو اهواز بلند مي شد و پس از آن با صداي حزن انگيز آقاي «موسوي» به قرائت زيارت وارث ادامه پيدا مي کرد، هيچ گاه از ياد نخواهم برد و به جرأت مي گويم: آن فضاي ملکوتي شب هاي جمعه شلمچه نمونه «ما يدرک و لا يوصف» بود. يعني بايد آنجا مي بودي و مي ديدي که با اولين فراز از زيارت «السلام عليک يا وارث آدم صفوة الله ... » چگونه صداي هق هق گريه رزمندگان در سينه خاکريز و داخل سنگرهاي عشق بلند مي شد و فرشتگان را با خود هم نوا مي کرد. و اينک تو اي برادر و اي خواهر! اي سوخته دل! بدان که ما براي حفظ ارزشهاي بجا مانده که حاصل شجاعت و قهرماني فرزندان اين ملّت است راه سختي را پيش رو داريم. اکنون ما مانده ايم با کوله باري از مسئوليت و اداي وظيفه. مي دانم روح پژمرده ات در شوره زار دنيا در رنج است. مي دانم تازيانه غربت را در زندگي بدون شهيدان و اين وانفساي معنويت احساس مي کني. مي دانم از علم و کتاب و درس و بحث هم طرفي نبسته ايم و نتوانسته ايم تاکنون از کلاس درس و حجرۀ مدرسه و خانه و مسجد راهي به معراج اين عالم و شهود حضرت دوست باز کنيم، ولي چاره اي نيست ای عزيز! بايد تلاش کرد ... درست است که بايد تا به حال از راه تهذيب نفس به ملکوت اين عالم کانالي مي زديم، امّا نشد- يعني شيطان ما را مغلوب کرد- ولي در عين حال نااميد هم نيستيم. چرا که خداوند وعده فرمود که ما را از رحمت بي منتهايش مأيوس نفرمايد. شايد پس از سالها انتظار، بار ديگر درِ باغِ شهادت را براي ما هم گشودند و ما را نيز همچون «سيد مرتضي» ميهمان يک جرعه نگاهشان کردند. پس دعا کن که همواره به اين دنيا دل نبنديم و روحمان را در عشق به شهادت و فيض عظيم خدمت بپرورانيم. اميد آنکه خداي عشّاق، شلمچه اي ديگر را به رويمان بگشايد و اين بار در کنار موعود منتظَر(عج)زندگي را دوباره آغاز کنيم. پس بياييم در اين غروب غريبانه شلمچه همه با هم به زمزمه بنشينيم: آخر چه شود ميکده را باز کنند يک بار دگر زمزمه آغـاز کنند پيمـانه مـا دوباره پر مِـي گردد را به محبّتـي سـرافراز کننـد
منبع : 1- شلمچه (راهيان نور4)،
2- سرزمين آسماني (ملک ثابت)،
3- سفر عشق (محمدرضا قربانی)
ملکوت:
شلمچه کجاست؟ 1500 کیلومتر آنطرف تر از ورزشگاه آزادی. همانجا که هزاران نفر
برای تشویق قهرمانان ماکسیماسوار قرمز و آبی هورا می کشند و نماز صبحشان پشت درهای ورزشگاه قضا می شود. عجیب است! چرا اسم ورزشگاه را آزادی گذاشته اند وقتی صدهزار نفر در آن اسیر ساق های ژیلت کشیده ی ویلانشینان تهرانی اند؟ چقدر خالیست جای نوجوان شهیدی که با آرزوی رسیدن به کربلا لب تشنه زیر رمل های فکه دفن شد. خدا می داند چقدر برای سربراه شدن این تماشاگران دیوانه دعا کرده بود.
جزایر مجنون هم کمی آنطرف تر از شلمچه است. یعنی کمی آنطرف تر از فاصله ی 1500 کیلومتری ورزشگاه آزادی. همان جا که هزارن نفر مجنون وار برای رد شدن توپ از خط دروازه ی تیمشان گریه می کنند و به خودشان فحش می دهند. آدم دلش میسوزد برای آن جوان یزدی؛ وقتی گلوله ی قناسه از چشمهای عسلی او رد شد حتی مادرش هم نبود که برایش گریه کند و به صدام فحش بدهد