از «ماندن و رفتن»تا « سوختن و ساختن»
سخنان گهر بار استاد كه ته كشيد ، مسافر متواضعانه جواب داد : « استاد ! پس ريشه ي تاريخي ام را در كجاي زمين بكارم ؟ آنجا كه خاك من نبود و اينجا ... !! »
عباس حسين پور abbas.hoseinpour57@yahoo.com- روي آئينه ي قلب هايشان ، غبار خود خواهي و خود بزرگ بيني و تنگ نظري ننشسته بود . هنوز آن روي زشت سكه ي زندگي را ند يده بودند . هنوز يكديگر را باور مي كردند . حرف ها و شوخي هايشان يك پهلو و صيقل شده بود . از سياست بازي و سياست سازي هيچ نمي دانستند ، هنوز كينه هاي طبقاتي و سركوفتگي هاي سياسي جهان را نمي شناختند ، هنوز گول تاريخ را نخورده بودند و روي امواج رويدادهاي سياسي جهان ، دست و پا زنان شناور نبودند . در دنياي آبي و آفتابي شان و در پهنه ي دشتي ، كه هنوز سرسبزي تمامي باور ها را داشت جست و خيز كنان به دنبال يكديگر مي دويدند ، و هراسي از سرمايشان نبود زيرا كه باران عاطفه بر سر و رويشان مي باريد و دلهايشان را سيراب مي كرد . آري آنها دو رفيق شفيق بودند كه به مرور زمان ، قد برافراشته و قدم بر عرصه ي اجتماع گذاشتند . و بعدها به واقعيت تلخ و انكار ناپذير زندگي كه همانا كنتاكت دنياي ذهني با عالم عيني شان بود پي برده و در قبال رويدادهاي عيني جامعه موضع گرفته و از خود واكنش نشان دادند . آنكه ضعيف بود زير بار فشار روحي تاب مقاومت نياورد و به ناچار تأهل اختيار نموده، تن به زندگي اين ساني داد . و اما ديگري كه دوستدار زندگي انساني بود ، نه اين ساني ! دل به دريا زد و به فكر هجرت افتاد . فكر رفتن را با استادش در ميان گذاشت ولي استاد مهر تأييد بر آن نزد ، چرا كه اعتقاد داشت كه رفتن چاره ي كار نيست ، بايد ماند ... بايد ايستاد ... بايد غر زد ... بايد خواست ... بايد فرياد زد ... بايد ساخت ... بايد سوخت ...
اما او نا اميد بود و تمامي وجودش آكنده از رفتن و سرانجام رفت . ولي هميشه كوله بار حرف هاي استاد بر دوشاش سنگيني مي كرد . زندگي نويني را آغاز كرد و از نردبان پيشرفت بالا رفت هرچند گاهي اندوه گران غربت ، غم دوري از زادگاه ، حسرت ديدار وطن ، درد تنهايي و ... او را مي آزرد و مهر وطن بر دلش مي نشست . يك روز هواي وطن به سرش زد و قدم بر خاك پاك وطن خويش نهاد ؛ چون با پوست و استخوان باور كرده بود كه در هر كجا كه ايران نيست غريب است و شب و روز خود را غريبانه مي گذراند .
مسافر غريب وطن ، همين كه برگشت عاشقانه به ديدار استاد شتافت و او با آغوش گرم استقبالش نمود . اشك شوق از ديدگانش سرازير شد و لحظه اي بعد ، استاد حكيمانه سرش را تكان داده و پرسيد : « خب ، عزيز دلم از آن طرف ها تعريف كن كه چه خبر؟ »
« - آن طرف ها خبر زياد است استاد !! شما از اينجا بگو ، كه چه بر شما گذشت ؟ »
استاد لب به سخن گشود : از فلسفه نان ... از جبر زندگي ... از زيستن و غر زدن ... از بي مهري انسانها ... از خزان باغ عرفان ... از برگريزان خصلت هاي انسانها و ...
سخنان گهر بار استاد كه ته كشيد ، مسافر متواضعانه جواب داد : « استاد ! پس ريشه ي تاريخي ام را در كجاي زمين بكارم ؟ آنجا كه خاك من نبود و اينجا ... !! »
و اين بار اشك در چشمان استاد حلقه زد : « آنجا جهنم ارتباط سرد انسانها بود و اينجا ... !! آنها مهمان نوازان بي عاطفه بودند و اينها ... !! »
اما پسرم از قديم و نديم گفته اند : « هر جايي كه آسايش تو در آنجا باشد ، آنجا وطن توست ، من نرفتم و سوختم و تو رفتي و نساختي »
چند روز بعد ، مسافر دوباره كوله بارش را مي بست ...