جایی میان زمین و آسمان
خبرگزاری فارس:حس میکردم مثل پر کاهی در هوا میچرخیم. سرانجام ماشین در لبه پرتگاهی ایستاد، انگار بین زمین و آسمان مانده بودیم.
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، سه بار تا آستانه شهادت رفتم و قسمت نشد؛ هر سه بار هم با حاج غفار رستمی. سال 63 پس از عملیات خیبر، لشکر عاشورا نزدیکیهای خرمشهر در اردوگاه شهدای خیبر مستقر شد. گلولههای توپ دشمن، تا آن جا میرسیدند و نمیشد از چادر استفاده کرد، بنابراین سنگر زدیم. آقا مهدی باکری گفته بود برای مقاوم بودن سقف سنگرها از تیرآهن استفاده کنید. استفاده شد؛ یکی دو شاخه تیرآهن انداختند، روی تیرآهنها هم یک متر خاک ریختند، همین. غفار رستمی نیروی ستاد لشکر بود. علیاکبر رهبری هم به خاطر زخم و جراحتش در سنگر ستاد میماند و مسئولیتی نداشت. بیکار بودم، گفتم بروم سری به حاج غفار بزنم و برگردم. با او نسبت به همدیگر محبت داشتیم. وقتی رسیدم «راشد خاکپاکی» داشت پشت بام سنگر ستاد لباس پهن میکرد. راشد فامیل علیاکبر رهبری بود و گهگاه سری به او میزد. رهبری آن جا نبود. حاج غفار تعارف کرد بروم داخل. سنگر ستاد بزرگ بود، در همان ورودی سنگر نشستیم به گپ و گفتوگو؛ حاج غفار، تاروردیو من. از انتهای سقف سنگر سر و صدا میآمد، گفتند مال تیرآهنهاست؛ جوش نزدهاند خاک هم زیاد ریختهاند، سقف سنگین است. راشد هم که آن بالاست. سنگینتر. سعی کردم بیخیال سر و صدایی که از سقف میآمد باشم، نشد. یکهو سقف سنگر پایین آمد. منتظر بودم سقف بر سرمان آوار شود؛ اما لطف خدا بود تکهایی از سقف که زیرش نشسته بودیم، نریخت. فورا از سنگر بیرون زدیم. همه جا را گرد و غبار گرفت. تیرآهنها را درست و حسابی محکم نکرده بودند و اگر محکم کاری میشد این بلا سر ما که نه، سر سنگر ستاد نمیآمد. ایستاده بودیم به سنگر فرو ریخته تماشا میکردیم که علیاکبر با ماشین برگشت. وقتی سنگر را با آن ریخت و قیافه دید، ماتش برد. چند دقیقه همان طور حیران نگاه کرد. در همان حال شعر گفتن ما هم گل کرد: ستادین سنگری ویران اولوبدی/ علیاکبر رهبری حیران اولوبدی (سنگر ستاد ویران شده، علیاکبر رهبری هم حیران مانده!) بار دوم هم که از چند قدمی شهادت برگشتیم باز هم یکسر ماجرا به علیاکبر رهبری مربوط میشد. در فصل «مردی به نام علیاکبر رهبری» گفتهام، این جا فقط یک اشاره میکنم. پس از شهادت رهبری چند نفر از لشکر به دستور آقا مهدی باکری با یک تویوتا لندکروز راهی تبریز شدیم؛ حاج غفار هم بود. در جاده بروجرد برف میبارید. در یک سرازیری تند، ایوب - راننده - نیش ترمز زد. ماشین چند بار دور خود چرخید و صدای «یا امام زمان(عج)» ما به آسمان بلند شد. حس میکردم مثل پر کاهی در هوا میچرخیم. سرانجام ماشین در لبه پرتگاهی ایستاد، انگار بین زمین و آسمان مانده بودیم. اگر تویوتا پرت میشد داخل دره، تا صد سال کسی ما را پیدا نمیکرد. هیچ کدام رنگ به چهره نداشتیم. طول کشید تا خودمان را پیدا کنیم، کمکم زبانمان باز شد. وقتی فهمیدیم کجای کره خاکی ایستادهایم راننده یکی تریلی که از آنجا میگذشت به ما گفت: «در راه خدا چی داده بودین که اینگونه حفظتان کرد؟» چیزی نداده بودیم فقط لیاقت شهادت نداشتیم. پس از 25 سال هنوز هم طنین صدای یا امام زمان(عج) بچهها در گوشام است. هوا روشن شده بود، از بیرون صدای جیغ و فریاد میآمد. فضا به قدری ترسناک شد که فکر کردم عراقیها از اروند گذشته و رسیدهاند سنگرها و جنگ تن به تن در گرفته، ته دلم خالی شد. صدای نعره یک لحظه هم قطع نمیشد؛ بگیرید... نگذارید... عملیات والفجر ۸ در بیستم بهمن ماه سال 63 آغاز شد و غواصها از اروند خروشان به شکل معجزهآسایی گذشتند. آن شب تا صبح در سنگر مخابرات بودم و تمام مکالمات بیسیمی فرماندهان را میشنیدم. با هیچ بیانی نمیتوان آن شبها را توصیف کرد. سر و صدا که طولانی شد، نتوانستم داخل سنگر بمانم. کنجکاو شدم بروم بیرون ببینم چه خبر است. سنگر مخابرات یک دالانی داشت که باید آن را رد میکردی بعد وارد سنگر میشدی. وقتی از سنگر پا به دالان گذاشتیم یک نفر کلاش به دست و به حالت هجومی از بیرون وارد شد و همه جا را به رگبار بست. به قدری سریع اتفاق افتاد که نتوانستم قیافهاش را درست و حسابی ببینم. من یک چیزی میگویم و شما هم میشنوید مثل مجسمه خشکام زد. گفتم همه چیز تمام شد. به قدری شلیک کرد که خشاب اسلحه خالی شد؛ اما یکی از آن گلولههای بیهدف و سرگردان به من اصابت نکرد. با این حال مردم و زنده شدم. پنج، شش نفر وارد دالان شدند و ریختند سر آن که شلیک کرده بود، حریفش نمیشدند. مرتب داد و بیداد میکرد و هوار میکشید: «جنگ است!... چرا نشستهاید؟...» از حال و روزش فهمیدم موجی شده، شش نفری که ریخته بودند روی سرش، نمیتوانستند یکجا نگهاش دارند، قدرت بدنی عجیبی داشت. صدای آژیر آمبولانس رفته رفته نزدیکتر شد و رسید جلوی سنگر ما. هنوز حال طبیعی نداشتم؛ اگر از میان یک خشاب فشنگ که به گونیهای سنگر خالی شد فقط یکیاش به من میخورد هیچ چی دیگر، همه چیز تمام میشد. رزمنده موجی سرانجام با تزریق آمپول آرام شد و انداختندش داخل آمبولانس و بردند. باور نمیکردم که زندهام. تا مدتها ماجرای آن روز ورد زبان بچهها بود. حتی شنیدم که برادر موجی یک تیر هم زده به فاصله میلیمتری از بیخ گوش برادر مسجدی رد شده. به این شکل شهادت قسمتام نشد
پل ارتباطی : daniz_0443@yahoo.com