شفای عباس به دست حضرت عباس (ع)
اردیبهشت ماه سال 1342 عباس هنوز نوزادی چند ماهه بود كه به بیماری سختی مبتلا شد. پس از مراجعه به چند دكتر او را در بیمارستان بستری كردیم. حالش طوری بود كه اصلاً به هوش نبود ، تنها یك لحظه هنگامی كه پدرش بالای سرش بود چشمانش را باز كرده و دوباره از هوش رفت كه بسیار ناراحت شده، سروصدا كردم! آخر او با بچه های دیگرم فرق داشت . قبل از اینكه او را باردار شوم در عالم خواب دیده بودم كه آقایی گفت: این فرزند شما پسر است و نامش عباس است، یاد آوری این خاطرات، در آن لحظه مرا بی تاب می كرد ، همه دكترها مرا دلداری می دادند و می گفتند: این بچه خوب می شود و بزرگتر كه شد دكتر می شود. اما طولی نكشید كه عباس دچار خونریزی پوستی شد ، دلم شكست و بدون هیچ اعتمادی به دكترها به امامزاده سید نصرالدین بازار كه علمای بزرگی نیز در آنجا آرامیده اند رفتم، به حضرت ابوالفضل(ع) متوسل شدم وقتی به منزل بازگشتم از بیمارستان تماس گرفتند تا پدرش برای عباس دارو ببرد. من هم هر لحظه منتظر خبر بودم وقتی آقا نصیر(پدر عباس) به خانه آمد با رویی گشاده گفت: عباس خوب شده ، می گویند دیشب شفا پیدا كرده است. دكتری هم از آمریكا آمده بود و پس از معاینه اذعان داشت كه او هیچ دردی ندارد و وضعیتش فرق كرده است. پنج ماه مراقب او بودم ولی دراین چند ماه حتی تب هم نكرد با اینكه دكتر خواسته بود تا 16 سالگی تحت نظر باشد و كوچكترین خراشی هم به بدنش وارد نشود ولی در 13 سالگی روانه جبهه شد او به كرامت آقا ابوالفضل العباس (ع) بهبودی كامل یافته بود.
راوی:مادر شهید
.....
دو خطر
كار تفحص را از محور «قلاویزان» ، «فكه»، «شلمچه» و «طلائیه» شروع كرده ، ادامه دادم در این مدت 2 خطر جدی مرا تهدید كرد: یك بار به همراه سرهنگ غلامی و برادران تفحص لشگر مستقر در فكه ، صبح قرار گذاشتیم تا برای ظهر عاشورا كه می خواستیم در مقتل شهداء مراسمی برگزار كنیم (منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی) بعد از زیارت عاشورا آنجا را كنترل كرده و سركشی كنیم. ساعت از 6 گذشت حركت كردیم. به مقتل شهید آوینی كه رسیدیم معبر حالتی پیچ مانند داشت و من خواستم از راه دیگری رفته زودتر برسم . به قول معروف پیچ پیچید، من نپیچیدم در 8 متری ما راننده دستگاه بیل مكانیكی كه از بچه های 77 خراسان بود در جایش روی زمین نشست و تكان هم نمی خورد پرسیدم: قضیه چیست؟! گفت: آرام پایت را از روی زمین بردار و اصلاً آن را نچرخان. وقتی پایم را برداشتم یك مین والمری كه كلاهك آن تكان نخورده و فقط شاخكهایش شكسته بود را دیدم ولی گویا لیاقت نداشتم و یكبار هم هنگامی كه در منطقه شلمچه برای بچه های تفحص لشكر ، محور و معبر باز می كردیم در پاسگاه مرزی شلمچه نزدیك كانالی كه هر 6 متر به 6 متر یك مین T.X.50 قرار داشت مأمور پاكسازی شدیم من به منطقه آشنایی كافی داشتم یك روز قرار شد نحوه پاكسازی و وضعیت محل بررسی شود زمانی كه بیست متر از نقطه شروع معبر دور شدم احساس كردم دومتر به هوا پرت شده به زمین افتادم. وقتی بلند شدم دیدم یكی از همان مینها كه به خاطر وزن تقریباً سه كیلویی اش بچه هابه آن مین بطری می گفتند آن طرف تر از من افتاده و بچه ها هم مرا نگاه می كنند گویا پایم به آن خورده و چاشنی اشتعالی آن عمل كرده، ولی چاشنی انفجاری عمل نكرده بود. این دومین خطری بود كه به خیر گذشت . سومی چه زمانی خواهد بود[خدا می داند].
راوی:خود شهید
.....
همه چیز دست اوست
حضور عباس در جنگ دلم را بی تاب می كرد. یكبار كه منزل آمد، خون بالا می آورد، با اصرار او را به بیمارستان امام حسین(ع) بردم. دكتر بعد از معاینه و شستشو گفت: او شیمیایی شده است، خانه شما در منطقه جنگی قرار داشته؟ ازآنجایی كه عباس نمی خواست كسی متوجه شود او در جبهه خدمت می كند به همین خاطر آهسته به دكتر گفتم: كه ایشان جبهه بوده است . دكتر كنار عباس آمد و گفت: شما جهت معالجه به بیمارستان سپاه برو بعد دوباره می توانی به جبهه بروی اما او قبول نكرد، و گفت: من بیمارستان برو ، نیستم اگر دارو و درمانی دارید، بدهید وگرنه ... چند روز بعد خوب شد و دوباره راهی جبهه گشت . اما هر لحظه منتظر خبری تأسف بار بودم، ناراحتی در چهره ام غوغا می كرد ولی عباس با آرامشی دست نیافتنی میخندید . یكبار كه لباسهایش را از جبهه آورد وقتی آن ها را می شستم ، دیدم پیراهنش سوراخ سوراخ و پایین شلوارش هم پاره شده ، در فكر و خیال این بودم كه خودش آسیبی ندیده باشد كه عباس آمد و گفت: مامان ببین! با اینكه پیراهن و شلوارم اینطور شده ولی [من سالمم] اگر خدا بخواهد چیزی نمی شود و همه چیز دست اوست.
راوی:مادر شهید
.....
برات شهادت
در عالم خواب دیدم كه یك عده از بسیجی های آشنا پشت در ورودی مسجد جامع نارمك تهران جمع شده التماس می كنند كه داخل مسجد شوند. ولی اجازه نمی دادند، من و چند نفر از بچه های تفحص وارد مسجد شده، پشت سر امام جماعت نماز خواندیم، سپس پشت سرم را نگاه كرده ، دیدم بقیه نیروهای تفحص هم هستند، پرسیدم: شما هم آمدید؟ گفتند: بله، بالاخره اجازه ورود دادند. آنجا برگه هایی را امضاء می كردند [وشاید] برای شهادت تأییدشان می كردند. یكبار هم خواب دیدم: سید سجاد به من گفت: عباس تو در فكه شهید می شوی . وقتی وارد محور فكه شدم، كتاب حماسه قلاویزان را دیدم با ناراحتی و برای متوجه شدن تعبیر خوابم به آن كتاب تفعلی زدم واین شعر آمد:
شهادت تو را خلعتی تازه داد
تو از سمت خورشید می آمدی
راوی:خود شهید
.....
استقبال شهادت
یك روز قبل از آخرین سفرش دست هایش را حنا گذاشت و گفت: حنای آخر است مقداری از آن را روی دست راست و مقداری روی دست چپش قرار داد و گفت : یكی برای حضرت علی اكبر(ع)، دیگری هم مال حضرت قاسم(ع)، قرار بود آن سال محرم در تهران بماند و نوحه بخواند اما آن روز یكباره از خواب بلند شد، بعد از اقامه نماز ، ساكش را بست، گفت: دیشب خواب دیدم سیدی به من گفت: عباس بیا به فكه ، قرارمان آنجاست. و خداحافظی كرد و رفت دوستش برایمان اینطور تعریف كرد كه «در مقر در حال استراحت بودم كه عباس وارد سنگر شد و مرا بیدار كرده گفت: بلند شو، بلند شو، امروز وقت خواب نیست بنشینید تا همدیگر را بیشتر ببینیم. نماز ظهر را خوانده ، ناهار را صرف كردیم عباس دوباره آمد و برای كار با بیل داوطلب خواست از آنجایی كه من كار با بیل مكانیكی را می دانستم داوطلب شدم اما او 2 تا بیل دستی برداشت و با آمبولانس نزدیك میدان مین منتهی به كانال پیاده شدیم او می دانست كه پیكر بسیاری از رزمنده ها آنجاست با ذكر بسم الله وارد شدیم، برای لحظاتی وارد معبر گشته بعد از عبور از محل شهادت شهیدان «شاهدی و غلامی» (1)عباس به من گفت : تو بنشین اینجا تا من وضعیت را بررسی كرده برگردم من هم اصراری برای رفتن نكردم بعد از 10 دقیقه ناگهان با صدای انفجار از جایم بلند شده او را صدا كردم، بچه ها با شنیدن صدای انفجار با آمبولانس به محل آمدند، عباس با دست و پایی قطع شده در حالت نیم خیز روی زمین افتاده بود دیگر تاب ایستادن نداشتم ولی باید صبر می كردیم نیروی تخریب چی برسد سپس بسمالله گویان وارد میدان شدیم او با صورتی سوخته و بدنی پر از تركش و مالامال از درد دندانهایش را بهم می فشرد و چون شقایقی سوخته هنوز زنده بود، سریع سرم وصل شد او را به پشت گرفته به سمت آمبولانس حركت كردیم. راه دور و جاده ای پر از چاله و دست انداز ما را یاری نمی كرد تا سریعتر به بیمارستان برویم وقتی به بیمارستان مجهزی رسیدیم عباس با اقتدا به مولایش ابوالفضل العباس(ع) روحش و جسمش آسمانی شد و فكه در هفتم محرم الحرام مصادف با 3/5/1375 دوباره عاشورای حسینی را به ماتم نشست و عباس به آرزوی دیرینه اش كه شهادت در دهه اول ماه محرم بود، رسید.
1-در زمستان سال 1374 شهید شدند
راوی:مادر شهید امیر جهروتی
.....
فکه دیگه جای من نیست
یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف «عباس صابری» هجوم بردیم و بنا بر رسمی که داشتیم، ذست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی شد. بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.
بچه ها در حالی که می خندیدند به عباس صابری گفتند:
ــ بیچاره شهیده تا دید می خواهیم تو رو کنارش خاک کنیم، گفت: فکه دیگه جای من نیست، باید برم جایی دیگه برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودشو نشون بده... .
راوی: مجید پازوكی