روزگاري جنگ بود و از هر طرف حادثه مي باريد ، زين ميانه تنها بچه هاي مخلص و بي ادعا ـ آسمان روياني خاك پوش ـ جانب عشق را گرفتند و بي نام ونشان ، تا مرزهاي انتظار ، از سيم هاي خاردار گذشتند. يادش بخير! آن سالها كه لحظه هايش بوي عشق و اخلاص و مهرباني مي داد و فرشتگان ، هر صبح از عرش مي آمدند و به خاك پاي شهيدان سجده مي آوردند و من هنوز در عطر نفس هايشان زمزمه مي كنم :
ثمر برداشت آخر آنكه روزي كاشت شهادت برد ، هر كس را لياقت داشت
در و ديوار شهرم خوب مي دانند ، تمام اعتبار ما شهيدانند چه روزهاي با شكوهي چه مردان مردي!با هرچه عشق نام شما را مي توان نوشت . مرداني كه يك شبه از پله هاي آسمان گذشتند . آه اي هميشه جاري در خيال من ! خوبان هميشه جاري در خيال من ! از نگاههاي معصوم و بي قرارتان مي شد فهميد كه لحظه پرواز نزديك است چقدر من ، هر روز بايد با خود بگويم :
شب گذشتي زخيالم چو نسيم صبح گفتند به دريا زده اي !
قرار نيست كه فراموششان كنيم . قرار نيست برادر! هنوز هم بوي پيراهن يوسف مي آيد . هنوز هم پلاك هاي متبرك در راهند . هنوز دستهايمان را به تابوت هاي آسماني شما مي رسانيم كه در مخملي از پرچم ميهنم پيچيده شده اند. اي خورشيدهاي هميشه ! اي پرنده هاي رفته تا آن سوي آبي هاي دور از دسترس ! دوستتان دارم مثل برادر ، مثل روز هاي خطره انگيز اعزام ، ديگر آن لحظه هاي پر از عصمت بر نمي گردند ، مردان بي تكرار كه مي گويند شما بوديد . مرداني كه شبانه به اروند زدند و سپيده دم به احترام عشق بر دروازه هاي خورشيد نمازمي خواندند مرداني كه پيشاني هاي متبركشان در ارتفاعات قلاويزان بوسه گاه قناسه شد . شما فراموش نمي شويد ما فراموش مي شويم كه روز روشن ، راه را گم مي كنيم ما كه راز نخل هاي سر به زير را نمي دانيم مثل شما بايد زندگي كرد مثل شما بايد اهل دل بود و مردم را فهميد . بچه هاي با صفاي جبهه هنوز اين چنينند ، ساده و بي ادعا و هرروز با سبدهايي پر از مهرباني و عشق ، روبروي كرانه هاي تماشايي خداوند مي ايستند و زمزمه ي كنند :
گر چه اين زمان شكسته است بالمان باز يادهاي سبز مانده در خيالمان
هشت فصل عشق بعد از اين بهار مي شوند خاطرات خوب جبهه ماندگار مي شوند