همچنان که در خیابان پرازدحام و پرتردد زندگی، قدمزنان روزمرگی را به دفعات تجربهمیکردم، با خود میاندیشیدم: «شاید امروز نیز روزی چون دگر روزها باشد و مجبور نباشم بابت زندگیکردن، بهایی گزاف بپردازم و تغییر و دگرگونی در روال عادی آن را انتظار بکشم» و امیدوار بودم که اینگونه باشد.
نگاهی به آسمان آبی انداختم و شکوه و جلال خورشید در میان آسمان، ظاهراً تأییدی بر آنچه گمانمیکردم، بود که موجبشد لبخندی دلنشین بر لبم بنشیند. هنوز چندلحظهای بیش نگذشته بود که بهناگهان، ابری تیره، بیپروا از یکسو بر گوشهای از آسمان آبی هجوم آورد و خودنمایی کرد و بهتدریج، سیطرهی خود را بر سراسر پهنهی آسمان گسترشداد و لبخند را از لبم محوکرد. بار دیگر با خود اندیشیدم: «بهگمانم امروز با روزهای دیگر تفاوت دارد و قرار است روزمرگی زندگی، دستخوش تغییراتی شود؛ حال، خوشایند یا ناخوشایند.» که احساس اولین قطرات باران پاییزی بر صورتم، بار دیگر لبخندی خوشایند را بر لبان منتظرم ظاهر ساخت.
آری! باران رحمت خداوند، همان تغییری بود که به زندگی، معنایی تر و تازه میبخشید و به آن طراوت و تازگی میداد.
عبدالحمید پوراسد