حضرت عیسی (ع) به سوی کوهی می گریخت .
آن چنانکه که گویی شیری به او حمله کرده است .
شخصی به دنبال آن حضرت می دوید و می گفت: به کجا فرار می کنی؟
کسی که در تعقیب شما نیست؟
حضرت عیسی فرمود:
من از انسان احمق گریزانم و با این گریز می خواهم خودم را نجات دهم!
برو سد راه من مباش.!
گفت از احمق گریزانم برو می رهانم خویش را بندم مشو
آن شخص کنجکاو عرض کرد: مگر تو آن مسیح نیستی که کور و کر را شفا می دهی ؟
پیامبر فرمود آری!
آن مردگفت مگر تو همان نیستی که از مشتی گل ، پرنده های زیبا می سازی
و در آن می دمی تا به پرواز درآید؟
آن حضرت فرمود آری!
مرد کنجکاو گفت ای روح پاک تو که این قدرت را داری چه باک داری که احمق
را هم عاقل بسازی ؟
آن حضرت فرمود : به همان ، اسم اعظم را از روی مهر و داد بر دل احمق ،
صد هزار بار خواندم .
نتوانستم بیماری حماقت او را بزدایم بلکه او مانند سنگ سخت گشت و
دست از حماقت خود بر نداشت .
مرد کنجکاو پرسید : چرا چنین است؟
عیسی فرمود :
رنج احمقی ، زخمی است که قلب و روح را جریحه دار کرده و باعث میشود
تا خدا بر آن قلب مهر میزند.
بر سیه دل چه سود خواندن وعظ نرود میخ آهنین بر سنگ
پس زنهار : از همنشینی احمق بپرهیز