0

فلسفه چيست؟

 
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

فلسفه چيست؟

ه نام آن كه جان را فكرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فيضش خاك آدم گشت گلشن
 
فلسفه حوزه‌اي از دانش بشري است كه به پرسش و پاسخ درباره مسائل بسيار كلي و جايگاه انسان در آن مي‌پردازد؛ مثلاً اين كه آيا جهان و تركيب و فرآيندهاي آن به طور كامل مادي است؟ آيا به وجود آمدن يا به وجود آوردن جهان داراي هدف است؟ آيا ما مي‌توانيم پاسخ قطعي بعضي چيزها را بيابيم؟ آيا ما آزاد هستيم؟ آيا ارزشهاي مطلقي وجود دارند؟ تفاوت اصلي فلسفه يا علم در اين است كه پاسخهاي فلسفي را نمي‌توان با تجربه يا آزمايش تاييد كرد.
از جهتي مي‌توان براي فلسفه دو معني در نظر گرفت، در معني نخست مراد از فلسفه عبارت است از تامل و تحقيق عقلاني و پيشين در باب موضوعات خاص مي‌باشد. موضوعاتي از قبيل خدا، شناخت، هستي، اخلاق، انسان، ذهن، جامعه و ... در اين معني از فلسفه، فلسفه به عنوان دانشي با موضوع خاص مي‌باشد كه فراتر از آن نمي‌رود. براي مثال فلسفه در نزد ابن سينا و يا ملاصدرايعني علم به وجود و اوصاف آن، يا نزد كانت فلسفه يعني تامل عقلاني در باب شناخت و معرفت انسان و يا فلسفه نزد ويتگنشتاين يعني تحقيق و تامل در باب زبان و ... در چنين تلقي‌اي از فلسفه، فلسفه در معنايي محدود به كار مي‌رود و در محدوده خاصي محدود جهان، شناخت، زبان، انسان و در اين معنا، فلسفه معناي عامي ‌مي‌يابد و حوزه وسيعي را شامل مي‌گردد به گونه‌اي كه شامل تمام حوزه‌هاي محدودي كه هر فيلسوف براي خود در نظر گرفته است، مي‌گردد. حال آنچه از فلسفه در عنوان "تاريخ فلسفه" مراد است، همانا معني دوم از معاني سابق مي‌باشد چرا كه آنچه با عنوان تاريخ فلسفه مورد بررسي واقع شده و مي‌شود طيف گسترده‌اي از مباحث فلسفي اعم از هستي، خدا، جهان، انسان، اخلاق، معرفت و ... را شامل مي‌گردد.
تحقيق در معني فلسفه مستلزم تحقيق در معني تاريخ فلسفه است.
فلسفه، حيات انديشه است. فلسفه پرسش از وجود موجود و علم به اعيان موجودات است. فلسفه سير مدام و در راه بودناست.
افلاطون وجود موجود را ماهيات ثابته و ارسطو منشايت اثر و دكارت من متفكر دانسته و كانت مابعدالطبيعه را متعلق به ماهيت بشر خوانده و آن را منحصر در نقادي شناسايي انگاشته و هگل فلسفه را بكلي از معناي يونانيش كه حب دانايي است دوره كرده و آن را عين دانايي و دانندگي مطلق دانسته است. فهم اين معاني بدون انس با آنها ميسر نيست و اين انس هم به صرف خواندن و آموختن فلسفه، يعني با علم فلسفه، حاصل نمي‌شود. طي طريق در انديشه فلسفي ما را به انس با اين معني مي‌رساند. با اين همه رسوخ در تفكر گذشته و تذكر نسبت به آن، شرط هر تفكر تازه است. اما بايد آن زمان فرا رسد – و شايد بزودي فرا رسد – كه بشر بتواند نه با راي فضولي بلكه با خروج از آن، يعني خروج از اداره خود و خودرائي، ندايي را بشنود كه او را به تفكر مي‌خواند؛ آن وقت بشر از مفهوم به معني مي‌رود و پرسش قلبي از وجود مي‌كند. وقتي پرسش قلبي مطرح باشد، ديگر حتي تفكيك پرسش و پاسخ هم مورد ندارد بلكه پرسش عين پاسخ است. فلاسفه تصديق دارند كه از طريق علم حصولي نمي‌توان به اعيان و ماهيت موجودات و اشياء رفت بلكه اين فقط با انس و در اصول حضور ميسر است. تفكر اصيل همزبان شدن با وجود و با متفكران است. در سير تفكر، پرسش و پاسخ يكباره با هم مي‌آيد.
ويليام جيمز مي‌گويد: فلسفه چيزي جز وصول به كنه حقايق اشياء و غور در معاني عميق آنها نيست و در سلسله واقعيات، پيدا كردن جوهر ذاتي يا به قول اسپينوزا ذات جوهري آنهاست؛ بدين طريق تمام حقايق با هم متحد مي‌گردند و به "كلي مافوق كليات" مي‌رسند.
در فلسفه لذتي وجود دارد؛ حتي در سراب بيابانهاي علم بعدالطبيعه جذب و كششي هست. هر طالب علمي ‌اين معني را تا هنگامي‌كه ضروريات قاطع حيات مادي او را از مقام بلند انديشه به سرزمين پست مبارزه اقتصادي فرود نياورده است، درك مي‌كند. اغلب ما در بهار عمر خويش روزهاي طلايي را گذرانده‌ايم كه در آن معني قول افلاطون را كه "فلسفه لذتي گرامي ‌است" درك كرده‌ايم، در آن روزها عشق به حقيقتي ساده آميخته با اشتباه براي ما خيلي برتر از لذايذ جسماني و آلودگيهاي مادي بود. ما همواره در خود نداي مبهمي ‌مي‌شنويم كه ما را به سوي اين نخستين عشق به حكمت مي‌خواند. ما مثل براونينگ چنين مي‌انديشيم كه: "طعام و شراب من براي تحصيل معني زندگي است". قسمت اعظم زندگي ما بي‌معني است و در ترديد و بيهودگي هدر مي‌رود؛ ما با بي‌نظمي‌هايي كه در درون و بيرون ماست مي‌جنگيم و مع ذلك حس مي‌كنيم كه اگر بتوانيم روح خود را بشكافيم يك امر مهم و پرمعني در آن پيدا مي‌كنيم. ما در جستجوي فهم اشياء هستيم: "معني زندگي براي ما اين است كه خود و آنچه را كه به آن برمي‌خوريم به روشني و شعله آتش مبدل سازيم." مانند ميتيا در "برادران كارامازوف" از "كساني هستيم كه احتياجي به آلاف الوف ندارند، فقط پاسخي به سوالات خود مي‌خواهند." ما مي‌خواهيم ارزش و دورنماي اشيايي را كه از نظر ما مي‌گذرند دريابيم، و بدين وسيله خود را از طوفان حوادث روزانه بركنار داريم. ما مي‌خواهيم پيش از آنكه دير شود اشياي كوچك را از بزرگ تشخيص دهيم و آنها را چنانكه در واقع و نفس الامر هستند ببينيم. ما مي‌خواهيم در برابر حوادث و ناملايمات خندان باشيم و هنگام مرگ هم تبسمي‌ بر لب داشته باشيم. ما مي‌خواهيم كامل باشيم و نيروها و قواي خود را بررسي كنيم و آنها را نظم و ترتيب دهيم و اميال خويش را هماهنگ سازيم، زيرا نيروي منظم و مرتب آخرين سخن اخلاق و فن سياست و شايد آخرين كلمه منطق و مابعدالطبيعه نيز هست. ثورو مي‌گويد: "براي فيلسوف شدن داشتن افكار باريك و حتي تاسيس مكتب خاص كافي نيست، تنها كافي است كه حكمت را دوست بداريم و بر طبق احكام آن زندگي ساده و مستقل و شرافتمندانه و اطمينان بخش داشته باشيم."
            اگر ما فقط حكمت را پيدا كنيم مي‌توانيم مطمئن باشيم كه بقيه به دنبال آن خواهند آمد. ليكن چنين اندرز مي‌دهد: "نخست اموري را كه براي روح خوب و صالح است جستجو كن تا چيزهاي ديگر بر آن بيفزايد و يا لااقل فقدان آن حس نشود." حقيقت ما را توانگر نمي‌سازد ولي آزاد بار مي‌آورد.
كلامي ‌از ويتگنشتاين وجود داشت كه اشليك هم نقل مي‌كرد داير به اينكه فلسفه نظريه و آموزه نيست، فعاليت و عمل است. حاصل و نتيجه فلسفه مجموعه‌اي از گزاره‌هاي صادق يا كاذب نيست، زيرا علوم بايد به اينگونه گزاره‌ها رسيدگي كنند؛ بلكه صرفاً عمل روشن كردن و تحليل و در بعضي موارد، برملا كردن مهملات است.
جمله‌اي كه بعضاً بكار مي‌رود اينكه مساله "حل نمي‌شود، منحل مي‌شود" كه از جمله كارهاي فلسفه است.
فلاسفه بزرگ هميشه به زباني حرف زده‌اند كه افراد عادي از آن سر در آورده‌اند و بنابراين، جوهر و چكيده آن را دست كم بصورت ساده فهميده‌اند. ديد و بينش محوري و اساسي فلاسفه بزرگ ساده است.(راسل)
هدف فيلسوف بيان حقيقت است و بنابراين او از نظر حرفه‌اي در اين كار نيست كه به اظهارات ارزشي مبادرت كند، كار او اين نيست كه به مردم بگويد چه بايد بكنيد، چون اينگونه گفته‌ها ارزشي است و بنابراين به معناي دقيق كلمه، نه به هيچ وجه صادق است و نه كاذب. از طرف ديگر، چون هدف او كشف حقايق امكاني (contingent) و تجربي هم نيست از جهت حرفه‌اي احكام تركيبي و تجربي هم صادر نمي‌كند. كار فيلسوف از اساس با كار معلم اخلاق و دانشمند تفاوت دارد. كار حرفه‌اي او، بر پايه آن دو فرقي كه گفتيم، كشف آنگونه حقايق تحليلي است كه نسبتهاي منطقي بين مفاهيم را آشكار مي‌كنند. فلسفه ذاتاً و عمدتاً عبارت از تحليل مفاهيم است
بعد از اينكه در جهان قرار گرفتيد، اولين وظيفه‌اي كه فلسفه پيدا مي‌كند توصيف است. فيلسوف مي‌خواهد شيوه‌ها و وجوه مختلف بودن ما را در دنيا بررسي و توصيف كند.
حقيقت فلسفه انكشاف چيستي موجود و نحوه وجود آن است و اين حقيقت از آن جهت كه تاريخي است در هر دوره‌اي به نحوي و با نامي ‌ظاهر مي‌شود.
تاريخ ترقي انسانيت در طول فرهنگ سازي و مدنيت، همه از بركت تفكر فلسفي بوده است. زيرا راه گوش و چشم و بيني را مي‌توان بست و نشنيد و نديد و نبوييد اما راه تفكر و فهم را نمي‌توان بست، زيرا در دست بشر نيست و جرياني دروني و باطني است.
بنابر عقيده افلاطون، وظيفه فلسفه چيزي جز اين نيست كه معرفت و دانش معقول را جانشين ايمان سازد و براي اثبات درست بودن قوانين و سرمشقهايي كه مورد اطاعت كوركورانه جامعه است براهين و دلايل معقول پيدا كند. به عبارت ديگر تمام آن قوانين و سرمشقها را به محك استدلال بزند و از صحتشان در پرتو برهان (و نه در پرتو ايمان) اطمينان حاصل نمايد.
افلاطونو ارسطو حيرت را آغاز فلسفه دانسته‌اند.
 
آيا در حقيقت فلسفه بي‌حاصل است؟ چرا بايد به فلسفه رسيد؟
به نظر مي‌رسد كه علم دائماً در پيشرفت است و حال آنكه فلسفه قلمرو خود را از دست مي‌دهد ولي اين امر فقط بدان جهت است كه فلسفه وظيفه‌اي سنگين و پرحادثه دارد و آن عبارت است از حل مسائلي كه هنوز ابواب آن بر روي روشهاي علوم باز نشده است: مانند مسائل خير و شر، زيبائي و زشتي، جبر و اختيار، و حيات و موت؛ به محض اينكه ميداني از بحث و بررسي معلوماتي دقيق با قواعد صحيح در دسترس مي‌گذارد علم به وجود مي‌آيد. هر علمي ‌مانند فلسفه آغاز مي‌شود و مانند فن پايان مي‌پذيرد؛ با فرضيه‌ها بيرون مي‌آيد و با عمل جريان پيدا مي‌كند. فلسفه تعبير فرضي مجهول است و يا تعبير فرضي اموري است كه به درستي و چنانكه بايد هنوز معلوم نشده است؛ فلسفه نخستين شكافي است كه در حصار حقيقت رخ مي‌دهد. علم سرزمين تسخير شده‌اي است كه در ماوراي آن مناطق آرامي ‌وجود دارد و در آن معرفت و هنر جهان ناقص و شگفت انگيز ما را مي‌سازند. فلسفه ساكن و متحير به نظر مي‌رسد، ولي اين امر از آن جهت است كه وي ثمرات پيروزي خود را به دختران خود، يعني علوم، واگذار كرده است، وي راه خود را به سوي مجهولات و سرزمينهاي كشف نشده ادامه مي‌دهد و در اين كار اشتهاي ملكوتي سيري ناپذيري دارد .حتي در اين راه مخالفت با فلسفه، خود نوعي فلسفه است.
علم عبارت است از مشاهده نتايج و تحصيل وسايل؛ فلسفه عبارت است از انتقاد و تنظيم غايات، و چون امروز كثرت وسايل و اسباب و آلات با تعبير و تركيب ايدئالها و غايات متناسب نيست، زندگي ما به فعاليت پر سر و صدا و جنون آميز تبديل شده است و هيچ معني ندارد. ارزش يك امر بسته به ميل ماست، و كمال آن در ربط آن به يك نقشه يا يك كل است. علم بدون فلسفه مجموعه اموري است كه دورنما و ارزش ندارد و نمي‌تواند ما را از قتل و كشتار حفظ كند و از نوميدي نجات بخشد. علم، دانستن است و فلسفه حكمت و خردمندي است.
فلسفه هم بطوري كه مي‌دانيم ميداني وسيع دارد و هر كس قوه تفكر و نيروي استنباط داشته باشد مي‌تواند در مسائل فلسفي چيزهايي بگويد كه قبل از او بفكر ديگران نرسيده است، لذا خواندن حاشيه‌هائي كه دانشمندان بر كتب فيلسوفان نوشته‌اند مي‌تواند براي كساني كه بخواهند از نظريه فيلسوفان مطلع گردند سودمند باشد.
كسي نمي‌تواند فلسفه را از ديگري بياموزد. فيلسوف شدن راه و رسم معيني ندارد كه بشود في المثل با برنامه‌ريزي فيلسوف تربيت كرد.
اگر كسي تاكنون يا به ميل و اراده خويش و يا به علت اينكه نظام آموزش و پرورش او را به اين راه هدايت نكرده، به فلسفه علاقمند نشده باشد، چه دلايلي مي‌توان براي او آورد كه چنين علاقه‌اي پيدا كند؟
به طور صريح، فلسفه پنج قسم بحث را دربر مي‌گيرد:
-          منطق: مشاهده و درون‌بيني، قياس و استقراء، فرض و تجربه، تحليل و تركيب، صور فعاليت انساني است كه منطق مي‌خواهد آن را تهيه و تنظيم كند، اين امر براي اغلب ما خشك و بي‌حاصل است، ولي با اينهمه، اصلاحاتي كه در روش تفكر و تحقيق نصيب مردم شده است از حوادث مهم تاريخ فلسفه محسوب مي‌شود.
-          علم الاجمال: مطالعه شكل مطلوب، يا همان زيبايي، و نيز فلسفه هنر است.
-          اخلاق: مطالعه در رفتار كمال مطلوب است و علم خير و شر و علم حكمت عملي و به قول سقراط، علم اعلي است.
-          سياست: بحث در تشكيلات ايدئال اجتماع است (و چنانچه مي‌گويند فن به دست آوردن قدرت و حكومت و نگاه‌داري آن نيست) و بازيگران فلسفه سياسي عبارتند از: حكومت مطلقه، حكومت اشراف، حكومت عامه، سوسياليسم، آنارشيسم، و طرفداري از حقوق زنان.
علم مابعدالطبيعه: بحث در حقيقت بازپسين كليه اشياء است، يعني طبيعت واقعي ماده (علم الوجود) و روان (روانشناسي متافيزيك) و نسبت "روح" و "ماده" در ادراك و معرفت (بحث درباره معرفت انساني يا "شناسايي نگري").
 
چهارشنبه 14 دی 1390  9:40 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

ضرورت فلسفه در جهان معاصر

عقايد و سنن در برخورد با هم ساييده و فرسوده مي‌گردد؛ و آن قدر اختلاف ديده مي‌شود كه موجب شك در همه آنها مي‌شود.           

            شايد بازرگانان نخستين دسته شكاكان بوده‌اند و ميل عادي آنها به تقسيم مردم به دو دسته ساده لوح و زرنگ آنها را به شك كلي راهنمايي مي‌كرد. در سايه اينها علم بتدريج پيشرفت كرد؛ رياضيات در نتيجه مبادلات پيچيده كالاها توسعه يافت. نجوم در اثر بي‌باكي و تهور روزافزون دريانوردان ترقي كرد. ثروت موجب فراغت و امنيت شد؛ و اين دو از شرايط اوليه و ضروري بحث و تحقيق است. مردم از ستارگان تنها راهنمايي در درياها را نمي‌خواستند بلكه در آنها پاسخ به معماهاي جهاني مي‌ديدند. نخستين فلاسفه يونان از منجمين بودند. مردم دليرانه به تفسير طبيعي حوادثي پرداختند كه پيش از آن آنها را با علل و قواي فوق طبيعي منتسب مي‌داشتند؛ جادوگري و اعمال مذهبي جاي خود را بتدريج به علم و تحقيق دارد؛ و فلسفه به وجود آمد. اين فلسفه در آغاز فلسفه طبيعي و منحصر به جهان مادي بود و ماده اوليه و تجزيه نشدني جهان را باز مي‌جست.

چهارشنبه 14 دی 1390  9:44 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

قدرت انديشه

 
تاثير انديشه بر تاريخ و آينده بشر
تمام اطرافمان از اشيا و چيدن آنها تا نحوه ساختار ذهني خود ما از انديشه فلاسفه است. آن فلسفه حتي مي‌تواند فلسفه دين باشد.تأثير افكار ما، گذشته از اينكه در زندگي خودمان بسيار زياد است تنها به زندگي خودمان اكتفا نمي‌كند و تأثير نيك يا بدي در ديگران مي‌بخشد. امرسون مي‌گويد: "هر فكري كه بوسيله انسانهائي با عقايد مختلف در دنيا منتشر شده تغييري در جهان ايجاد كرده است."
اين گفته فقط شامل افكاري نيست كه در روزنامه‌ها و كتابها چاپ يا بر كرسي‌هاي خطابه بيان شده و يا به سادگي گفته شده است، بلكه افكاري را هم كه در درونمان پنهان است شامل مي‌شود. مخفي‌ترين افكار نيز بي‌حركت نمي‌ماند، راه مي‌رود، در اطراف منتشر مي‌گردد و دنيا را تحت تأثير خود مي‌گيرد.
گفتار و كردار و زندگي روزانه ما تحت تأثير انديشه‌هاي مسلط در عصر ماست. بيشتر اين انديشه‌ها از فلسفه و فلاسفه مايه مي‌گيرند. امّا فلسفه چيست؟ و فيلسوفان واقعاً چه مي‌گويند؟
افلاطون از زبان سقراط مي‌گويد كه زندگي بررسي نشده ارزش زيستن ندارد. ولي اگر همه افراد جامعه روشنفكران شكاكي بودند كه دائماً در پي بررسي فلسفه حيات و مباني اعتقاداتشان بودند، ديگر مرد عمل پيدا نمي‌شد. در واقع اگر پيش فرضهاي فكري و اعتقادي بررسي نشوند و همان طور راكد بمانند، جامعه ممكن است متحجر شود. اعتقادات، تصلب پيدا مي‌كنند و به صورت جزئيات درمي‌آيند و قوه تخيل كژ و معوج مي‌شود و ادراك و تفكر از باروري مي‌افتد، جامعه اگر در بستر راحت جزميات و عقايد خشك ترديدناپذير به خواب برود، كم‌كم مي‌پوسد. اگر بنا باشد مخيله تكان بخورد و قوه فكر و ادراك بكار بيفتد و زندگي فكري و ذهني تنزل و پسرفت نكند و طلب حقيقت (يا طلب عدالت يا كمال نفس) متوقف نشود، مسلمات و پيش‌فرضها بايد – دست كم تا حدي كه جامعه از حركت باز نايستد – مورد شك و سؤال قرار بگيرد.
همه ما ترقيات دنيا و پيشرفت‌هاي تمدن را مديون الهه خياليم. اگر آنچه را با چشم مي‌بينيم بعضي از انسانها پيش از ديدن با چشم در خيالشان نمي‌ديدند اكنون مانند وحشيان در غارها و يا زير كلبه‌هاي نئي زندگي مي‌كرديم.
آنان كه بزرگترين خدمت‌ها را به تمدن بشر كرده‌اند، كساني هستند كه چيزهائي بهتر از آنچه در عصر خودشان وجود داشته است در مخليه‌شان پرورانده‌اند و سپس به اين فكر افتاده‌اند كه به اين خيال جامه حقيقت بپوشانند.
عالي‌ترين آثار هنري زائيده خيال هنرمندان است. آنان پيوسته چيزي عالي‌تر از موجود را در خيال خود پرورده و شاهكارهايشان را به وجود مي‌آورده‌اند. ديدن چيزهاي موجود به همان وضعي كه هستند كار آساني است و فقط كار چشم است، ولي ديدن آنها به وضعي عالي‌تر از وضع موجود و دادن شكل حقيقت به آن خيال كار مخيله است.
اگر كسي آنچه را در افكارش بديهي و مسلم مي‌داند بيرون نياورد و در معرض ديد نگذارد، صرف نظر از اينكه طرز فكر رايج و غالب درباره مساله مورد اختلاف چيست. همچنان اسير آن باقي مي‌ماند. مدل عصر يا زمان او بدون اينكه خودش متوجه باشد، قفس او مي‌شود. چه چيزي از اين افكار بيشتر در عمل دخيل است؟ اين افكار، فقط براي اينكه چند نمونه ذكر كرده باشيم در انقلاب آمريكا و انقلاب فرانسه و انقلاب روسيه تأثير مستقيم داشتند. همه اديان و مذاهب دنيا و همه حكومتهاي ماركسيستي نمونه‌هايي هستند از اينكه انديشه‌ها چگونه مي‌توانند تأثير مستقيم عملي در انسانها بگذارد و مي‌گذارند. بنابراين اعتقاد به اينكه انديشه‌هاي فلسفي با زندگي واقعي ارتباط ندارد خودش با زندگي واقعي ارتباط ندارد و يكسره برخلاف واقع بيني است.
قدرت فلسفه در انديشه‌هاي فيلسوف است. فيلسوف آرام و ساكت را در كتابخانه‌اش ناديده نگيريد چون او ممكن است بسيار قوي پنجه و قهار باشد؛ اگر او را صرفاً آدمي‌ فضل فروش سرگرم مشتي كارهاي پيش پا افتاده بدانيد، قدرتش را دست كم گرفته‌ايد. اگر كانت خداي متكلمان عقلي مشرب آن زمان اروپا را، كه خود را فرستادگان خدا مي‌دانستند و لفظ مطلقه به خود داده بودند را از ارزش و اعتبار نينداخته بود، روبسپير، گردن شاه لويي شانزدهم را نمي‌زد.
فلاسفه براي ايجاد خير و شر قدرت عظيم دارند و از قهارترين قانونگذاران بشرند، نه فقط مشتي افراد بي‌آزاري كه سرشان به لفاظي گرم است.
در ابتداي تاريخ فلسفه، فيلسوف دوستدار دانايي است و در طي تاريخ، دوستي حكمت به حكمت تبديل مي‌شود تا جايي كه در نظر هگل فلسفه ديگر حب دانايي نيست بلكه عين دانايي است و اين بشر است كه به دانايي و دانندگي مطلق مي‌رسد. اين سير، سير ظهور بشر به عنوان حق است و بسيار چيزها از قدرت و ضعف كه بشر كنوني دارد از همين نحوه ظهورات است اما نكته مهم اين است كه معمولاً مي‌پندارند اين حرفها در كتب فلسفه آمده و معدودي از محصلان فلسفه با آن آشنا شده‌اند. هرگز! اين حرفها بيان وضع تاريخي بشر است. هگل نه تنها در كتابخانه محبوس نيست بلكه مربي‌ و معلم سياستمداران و حقوقدانان و اهل علم و عمل در غرب و در همه جاي عالم متجدد است. درس فلسفه هگل را همه كس نمي‌داند و بعضي كه آشنايي اجمالي دارند ممكن است با آن مخالف باشند. اما هگل در تاريخ غرب معلم است و درسهاي او با جان ميليونها بشر درآميخته و عجين شده است و‌اي بسا كه از اين معني خبر نداشته باشند و از شنيدنش متعجب شوند.
در روزگاري كه ما در آن سر مي‌كنيم گويي تعبيرات و الفاظي هست كه انسان بايد در خدمت آن باشد و اگر نباشد مرتجع است و بايد توي سرش زد، مهم نيست كه انسان و انسانيت چه مي‌شود و چه بر سرش مي‌آيد، اهميت ندارد كه تكليف علم و انديشه و عالم و انديشمند چه خواهد شد؛ فلان شعار و بهمان برنامه سياسي يا ايدئولوژي بايد پيش برده شود و اين يا آن گروه و فرقه و حزب و دسته بايد قدرت سياسي را به دست گيرد و نجات ملت يعني همين. درست يا نادرست و حق و باطل، ملاكي جز عادات فكري اين گروهها ندارد، زيرا حق، قدرت خودشان است و هر چه در طريق احراز اين قدرت باشد مطلوب يا مباح است و هر چه غير از اين باشد، وجهي ندارد. اما اگر بي‌وجه بودنش را نتوان اثبات كرد، آن را با دشنام و ناسزا بايد از ميدان به در كرد. و اينجا قدرت انديشه ملت خود را نشان خواهد داد.
تفكر بيداري است؛ و به همين دليل نمي‌توان نسبت به تحولات بي‌اعتنا بود. وقتي چيزي مي‌رود و چيز ديگري مي‌آيد، اهل نظر و بصيرت و متفكران همه چشم و گوش و جان مي‌شوند تا دريابند كه چه مي‌رود و چه مي‌آيد و چگونه اين رفتن و آمدن واقع مي‌شود و‌اي بسا كه در وجودشان اين رفتن و آمدن وقوع مي‌يابد.
مردمي‌كه اهل تفكرند، متفكرانشان مظهر جان بيدار آنهاست. هنگامي‌كه مردم به زندگي روزمره مشغولند و حرف و سخن‌هاي عادي دارند و سخن خلاف عادت به گوششان فرو نمي‌رود، ‌اي بسا كه اهل انديشه به كنار مي‌رود و شايد كه مجال ظهور تفكر و انديشه نو هم نباشد. اگر تفكر نباشد فرهنگ نيست و در جايي كه فرهنگ نباشد سياست جدي وجود ندارد.
همه توفيقها و همه شكستهاي آدمي حاصل مستقيم انديشه‌هاي خود اوست در كائناتي كاملاً منظم كه عدم توازن به معناي نابودي تام است، مسئوليت فرد بايد مطلق باشد. سستي و نيرو و پاكي و ناپاكي آدمي، به خودش متعلق است، نه به انساني ديگر. خودش مسبب آنهاست، نه ديگري. و تنها خودش مي‌تواند آنها را دگرگون سازد، نه يك نفر ديگر. اوضاع و شرايطش نيز از آن خودش است، نه انساني ديگر. رنج و شادماني‌اش نيز ناشي از درون اوست. هر گونه بينديشد، خود نيز همان گونه است. مادامي كه همين گونه بينديشد، همين‌گونه به جا خواهد ماند.
اين را بديهي و قطعي مي‌انگاريم كه هر وقت، هر كس با فلسفه و مباحث عقلي درافتاده، تائيد قدرت حاكم كرده و ضديت با آزادي و آزادگي داشته است. وقتي عقل و فلسفه در خدمت قدرت قرار گيرد، آزادگي اين است كه بندگي عقل را نشان دهند. اگر متكلمان كاملاً توفيق نيافته‌اند كه صورت‌هاي مختلف اين بندگي را برملا سازند، اهل عرفان و تصوف كم و بيش از عهده اين مهم برآمده و نشان داده‌اند كه تا عقل مدد از جاي ديگر نگيرد مقلد است و البته كه عقل تقليدي استقلال ندارد، و‌اي بسا كه وسيله‌اي در دست قدرتها هم بشود. ولي متوجه باشيم كه عقل تا عقل فضولي نشده نعمت بزرگي است، راهنما و مدبر است. اين عقل را با عقل بلفضول نبايد يكي دانست. مخالفت سطحي و غرض آلود با عقل و فلسفه هم كار جاهلان و سوفسطاييان است و بيشتر مخالفتهايي كه در عصر حاضر با عقل و فلسفه مي‌شود از اين نوع است.
 "دكتر داوري اردكاني- استاد دانشگاه"
بيشتر كساني كه با فلسفه مخالف مي‌كنند اصلاً اهل نظر نيستند و از فلسفه چيزي نمي‌دانند و البته كه خود فلسفه زده هستند. اينها توجه نمي‌كنند كه تمام حرفهايي كه به نام ترقي و ارزش و آزادي و حقوق بشر و .. . مي‌زنند در آثار و افكار فلاسفه عنوان شده يا از فلسفه برآمده است.
تعلق به فكر و اعتناي به تاريخ و مردم دو امر متباين نيست. وقتي مردم قدري از عادات هر روزي رها مي‌شوند و قدم در راه جديد مي‌گذارند، تفكر هم با ايشان است و فقط كساني مي‌توانند از آن بركنار بمانند كه سخت در بند عادات باشند. مع ذلك ايراد مي‌كنند كه اين همه مطالب فلسفي و عرفاني چه ربطي به انقلاب  مردم دارد و مردم از كتب فلاسفه و عرفا و شاعران چه درمي‌يابند و چگونه مي‌توانند آن كتابها را بخوانند. علاوه بر اين، اهل فلسفه و عرفان معمولاً از غوغا پرهيز مي‌كنند و به حوادث روزمره اعتنايي ندارند و به اين جهت آنها را ملامت مي‌كنند كه به خلق و به زندگي مردم بي‌اعتنا هستند و خود را از گرفتاريها و دردهاي ايشان دور نگاه مي‌دارند. در بيان اين مطلب هم اشتباهي وجود دارد. گوينده سخنان مذكور در بالا مي‌پندارد كه فقط با شعار مي‌توان به انسان خدمت كرد. اينها نمي‌دانند كه نان و كار هم وقتي براي بشر فراهم مي‌شود كه از نان و كار بگذرد و انسان بشود و اگر به مقام شايسته خود باز نگردد و خانه خرد او عمارت نشود و در باب مناسب‌ترين روابط تامل نكند، نان و كار چگونه فراهم مي‌شود؟ مطلب را به صورت ديگري بگويم؛ اگر ملاك و ميزان مردم دوستي و خدمت به مردم بيان مطالب شعار مانند و الفاظ و عبارات تكراري و همدردي زباني و تبليغات است و مردم سپر مقاصد اين يا آن ايدئولوژي هستند، البته كه سخنان اهل تفكر در اين ميزان وزني ندارد؛ ولي اگر خدمت به خلق و ترتيب و نظام امور معيشت مردمان به حكم خرد و با تدبير تحقق مي‌يابد، كساني بايد باشند كه فارغ از شهرت و شهوت طلبي ‌سير به مبادي كنند و به جاي اينكه تابع مشهورات باشند به مبادي بروند تا قواعد و نتايجي به دست آورند كه به نظام معيشت هم جان بدهد و به تحقق يافتن امكانات تازه مدد برساند.
به اين معني فلاسفه و اهل تفكر انقلابي‌ هستند و رسم و عادت جاري را به هم مي‌زنند، اما چون در ظاهر به اين رسوم و آداب و عادات كاري ندارند تصور مي‌شود كه در تغيير آن هم اثري ندارد.
كساني كه در مورد تأثير فلسفه شك دارند و نمي‌توانند دريابند كه فلسفه مبناي تمدن غربي‌ است به اين نكته توجه كنند تا دريابند كه چگونه فلسفه به نحوي كه بر همگان معلوم نيست بر روح و فكر و نظر و عمل مردمان غالب مي‌شود.
نيچه، مانند چرچيل، معتقد است كه تاريخ هنگامي‌ بنهايت جان‌‌فزاست كه بازگوي سرگذشت مردان بزرگ باشد: مرداني كه آرمانهاي  بلند قهرماني دارند و از قدرت عظيم فداكاري در راه رسيدن به آن آرمانها بهره مي‌برند. جالب نظر اينكه او اينگونه مردان را نه تنها سرمشقي براي پسينيان ايشان، بلكه آفريننده جو روحي و فكري و موجد «افق انساني» درخور هر جامعه مي‌داند. اين «افق» از اعتقادها و انديشه‌هاي حياتي آدميان بوجود مي‌آيد و نيز از اسطوره‌هايي كه آن اعتقادها و انديشه‌ها در آن‌ها مندرج و محفوظ‌اند. اگر اين «افق» يا اين «جو»، آسيب ببيند يا نابود شود، بيشتر آدميان به ناباروري و سبك‌مايگي و مرگ محكوم خواهند شد (و سبك‌مايگي نيز، به نظر نيچه، نوعي از مرگ است). در اينجا نيز مانند بسياري موارد ديگر، انتقادهاي فرهنگي نيچه با تفكر ما درباره بوم‌شناسي يا محيط زيست برخورد پيدا مي‌كند. استعاره‌اي كه او بكار مي‌برد ممكن است قابل قياس با يونوسفر محيط بر زمين تلقي شود كه اگر آسيب ببيند يا تغيير كند، ناگزير در تمامي جنبه‌هاي زندگي ما تأثير خواهد گذاشت. نيچه، بدون شك، قدرت انديشه‌ها را در همه احوال برابر با قدرت نيروهاي فيزيكي مي‌دانست و حتي اغلب آن را در يك امتداد و متصل با نيروهاي مذكور تلقي مي‌كرد.
قدرت انديشه – فلسفه – قدرتي كه نمايان نيست ولي در نهان هر قدرت نمايان است. در دنياي امروزي قدرتي به غير از قدرت فلسفه و انديشه وجود ندارد. حتي قدرتهاي ايدئولوژيك و ديني براي پياده‌سازي، خود را با زبان فلسفه پياده مي‌كنند زيرا فلسفه زبان خرد هر موجود خردمندي است.
ايدئولوژي صاحب خود را به اسارت درمي‌آورد و استقلال فكر و راي و نظر را از او مي‌گيرد و چشمش را به روي همه چيز مي‌بندد. به عبارت ديگر، ايدئولوژي چشم و گوش و زبان و دل صاحبش مي‌شود. اگر در وضع كنوني كساني را مي‌بينيم كه كم و بيش درس خوانده‌اند و يا اينكه از فهم متوسط برخوردارند و شايد اغراض خصوصي هم نداشته باشند، سخناني مي‌گويند و وجه نظرهائي دارند كه نشان خرد در آن نيست، از آن است كه اسارت در حبس ايدئولوژي چشم و گوش و خرد ايشان را بسته است و گاه كوري و كريشان به حدي است كه مردم را اصلاً نمي‌بينند اما به وكالت از مردم حرف مي‌زنند. آنها مردم را آئينه خود كرده‌اند و اوصاف خويشتن را در مردم مي‌بينند و هرچه خود دارند به مردم نسبت مي‌دهند و اگر مواجهه با مردم تكاني به ايشان بدهد پروايي ندارند كه به مردم نسبت ناداني و بي‌اطلاعي بدهند زيرا در نظر ايشان مردم، مردم نيستند مگر آنكه تابع ايدئولوژي معين باشند و حركات و سكنات معين داشته باشند.
بشر در دوره جديد از طريق استيلاي بر عالم و آدم به امكاناتي دست يافته است كه مي‌تواند با يك اشاره تمامي ‌كره خود را به آتش بكشد. اما آيا بشر با آن به كمال خود مي‌رسد؟ براي اينكه بشر آدم بشود به سلاحهاي اتمي‌ نيازمند نيست و ساختن آن هم در آزادي او اثري نمي‌گذارد. مي‌گويند: آزادي متابعت از قانون خود است و بشر وقتي از غير متابعت نمي‌كند آزاد است. تمام طلب بر سر اين است كه خود چيست؟ و غير چيست؟ تغييري بايد در نگاه بشر به عالم و آدم و مبدأ اين دو صورت گيرد كه اين نگاه، نگاه خود به حقيقت است.
در ايران آثاري كه فلاسفه و عرفا و شعراي ما باقي گذاشته‌اند از اركان وحدت ملي ماست. حكمت و عرفان و شعر در همه جا، جزو ادب است كه ما از چندي به اين طرف اسم ادبيات را روي آن گذاشتيم. اگر ما آثار فلسفي و عرفاني و شعر نداشتيم و آثار دانشمندان و عارفان و شاعران گذشته ما مثل سنت، قسمتهاي مختلف اين قوم را به هم متصل نمي‌كرد، بعيد مي‌نمود كه ما امروز، داراي اين وحدت باشيم.
"ذبيح الله منصوري- كتاب ملاصدرا"
به نظر دكتر احمد خالقي: در مورد هگل، ماركس و ديگر انديشمندان بيش از آنكه به انديشه‌هايشان اهميت بدهيم، بايد به پيچيدگي ذهن آنها اهميت بدهيم تا آن پيچيدگي‌ها به جامعه ما نيز انتقال يابند تا ما از آن پيچيدگي‌ها براي رفع مشكلات پيچيده جامعه، به سنتزي بومي ‌برسيم. پيچيده ديدن و چندگانه پاسخ دادن، در برخورد با پديده‌ها، ويژگي انديشه هگل است. او به هيچ پديده‌اي، پاسخ ساده رياضي گونه نمي‌دهد.
"نشريه چشم انداز شماره 24"
در نگاهي ديگر:
به من بگو چقدر پول داري تا به تو بگويم، چقدر ارزش داري؟!
(قرن 17 ميلادي)
به من بگو متولد چه كشوري هستي تا بگويم چقدر ارزش داري؟!
(قرن 18 ميلادي)
به من بگو چقدر صنعت تكنولوژي داري تا بگويم چقدر ارزش داري؟!
(قرن 19 ميلادي)
به من بگو چقدر اطلاعات داري تا بگويم چقدر ارزش داري؟!
(قرن 20 ميلادي)
به من بگو چقدر فكر و انديشه توليد مي‌كني تا بگويم چقدر ارزش داري؟!
(قرن 21 ميلادي)
اكنون يكي از شاخصه‌هاي اصلي توسعه، ميزان توسعه فكر و انديشه و ابزارهاي مرتبط با آن است. پس شايد بتوان قرن 21 را قرن حيات انديشه ناميد.
وقتي به راز واقعي سعادت پي خواهيد برد كه بدانيد افكار محبت آميز قدرت شفابخشي دارند و فكر زيبائي، درستي و توافق زندگي را عالي‌تر مي‌سازد و به آن عظمت و اصالت مي‌بخشد.
 
چهارشنبه 14 دی 1390  9:45 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

دنياي انديشه

فلسفه، سرگرمي ‌بازيگوشان، اسباب بازي بزرگان، غول كودكان، بازيچه سياست بازان.

 
- جهان در محدوده عقل فرد – عقل، در محدوده وجود – وجود، در محدوده جهان.
 
- هميشه شرايط دشوار، شخصيت انسان را شكل مي‌دهد.
 
- موانع وقتي بزرگ و وحشتناك به نظر مي‌رسد كه چشم ما هدف را نبيند، اما گاهي تأكيد و توجه بيش از حد به هدف، لحظات شيرين و لذت بخش را نيز از ما مي‌گيرد. "هنري فورد"
 
- شعر
آنكه نياموخت ز تاريخ پند                           باز نسنجيده درافتد به بند
 
- شعر
            جهد كن كز جام حق يابي‌نوي                 بي‌خود و بي‌اختيار آنگه شوي
            آن كه آن مي‌بود كل اختيار                   تو شوي معذور و مطلق مست دار
 
- اما تا كسي جهد نكند جام حق به او نمي‌دهند:
گرچه وصالش نه به كوشش دهند               آن قدر ‌اي دل كه تواني بكوش
"مولوي"
 
- قلب همه اديان يكي است.
 
- اگر از فلسفه نمي‌شود شكلي از زندگي را كشف و شهود كرد، اما از زندگي و تجارب تاريخي آن مي‌توان سويه‌اي فلسفي را انتخاب كرد و قوام داد.
" مراد فرهاد پور – ايران"
 
- فقط با نوشتن و حتي غلط نوشتن است كه مي‌توان فكر كرد و امروز فقط با ترجمه كردن است كه مي‌توان فكر كرد و نوشت.
" مراد فرهادپور – ايران"
 
- قطعه زير به نام "خوشبخت" و به امضاي يك محصل مدرسه سياسي كه در مجله دانشكده به چاپ رسيده است، مي‌باشد:
از همه كس سعادتمندتر كيست؟
 كسي كه طبيعت را ببيند.
از او خوشبخت تر؟
كسي كه طبيعت را بشناسد.
از او مسعودتر؟
كسي كه طبيعت را سرمشق خود قرار دهد.
از او نيكبخت تر؟
كسي كه طبيعت با او همراه باشد.                     
"فصلنامه هنر شماره 58"
 
- تفكر اصيل همزبان شدن با وجود و با متفكران است.
 
- "حقيقت نمي‌تواند با حقيقت مغاير باشد." حقايق كتاب مقدس بايد با يافته‌هاي تعقل سازگار باشد.
"آبلار"
 
- ارسطو، اهداف طبيعي و غايي انسان را نيل به سعادت دنيوي مي‌دانست و تامين اين هدف را نيز وظيفه جامعه و قدرت سياسي مي‌شمرد. منظور ارسطو از سعادت دنيوي صرفاً تامين رفاه مادي نيست بلكه جنبه معنوي و پرهيزگارانه زندگي را نيز مد نظر دارد.
"نامه فلسفه"
 
- كانت معتقد است: "چنانچه ساختار ذهن بشر درست بكار برده شود، پديده‌ها نيز درست فهميده مي‌شوند."
 
- از هگل پرسيدند كه چگونه افق‌هاي بسيار دور را مي‌بيني، گفت: "من انسان بزرگي نيستم، اما بر دوش انسانهاي بزرگي چون دكارت و كانت ايستاده‌ام و به اين دليل افق‌هاي بسيار دور را مي‌بينم." پس هگل اوج قله تفكر بشر است.
 
- در يك نوع تعريف: انسان، كسي است كه بتواند اراده‌اش را بر هستي تحقق بخشد و زيبايي را در تمام ابعادش تصرف كند.
 
- اختلاف آدم پول دار و آدم بي‌پول بر سر مساله غذاست. آدم بي‌پول در فكر غذايي است كه بايد بخورد، آدم پول دار نگران غذايي است كه خورده مي‌شود.
 
- شنا كردن در جهت جريان آب، از عهده ماهي مرده هم برمي‌آيد.
 
- بجاي اينكه چندين كتاب بخواني، يك كتاب را چند بار بخوان.
 
- آنها كه مي‌خواهند علل حقيقي معجزات و كرامات را كشف كنند و اشياء را مانند يك فيلسوف درك كنند نه مانند عوام، كه از هر چيز به حيرت مي‌افتند، فوراً تكفير مي‌گردند و بي‌دين خوانده مي‌شوند. اين تكفير از جانب كساني است كه عوام الناس آنان را كاشف اسرار طبيعت و خدا مي‌دانند زيرا اين اشخاص به خوبي‌ مي‌دانند كه اگر پرده اوهام دريده شود آن اعجاب مردم كه مايه حفظ قدرت آنهاست از ميان خواهد رفت.
"باروخ اسپينوزا"
 
- بر نفوس و عقول نمي‌توان با اسلحه حكومت كرد فقط مي‌توان آنها را علوّ همت و عظمت روح رام كرد.
"باروخ اسپينوزا"
 
- اساس فضيلت چيزي جز كوشش براي حفظ نفس نيست و سعادت شخص در توانايي اوست براي اين كار.
"باروخ اسپينوزا"
 
- براي اينكه خودمان باشيم بايد خود را تكميل كنيم.
 
- فقط وقتي آزاد هستيم كه عالِم باشيم.                             
"ويل دورانت"
 
- درك خالق شدن، درك مخلوق خود است، دركي در جهت تعالي.
 
- سعادت هر كس چيزي است كه خود او مي‌خواهد.
 
- بنا بر انديشه كانت: هدف تاريخ، ايجاد جهاني براي شكوفايي استعدادهاي فطري انسان است و اين سعادت و كمال فقط در سايه فعاليت عقلي آدمي ‌حاصل مي‌شود. طبيعت چنين مقرر كرده است كه انسان از نظر جسمي ‌ناتوان باشد تا از نيروي عقل خود بهره گيرد.
به عقيده كانت، آينده به دست خود ما ساخته مي‌شود و طبيعت چيزي نيست جز زمينه‌اي براي سامان بخشيدن وجود انساني. بنابراين انسان بر اساس غريزه هدايت نمي‌شود و به وسيله معرفتي حاضر و آماده پرورش نمي‌يابد، بلكه هر چيزي را از روي منابع و پشتوانه‌هاي خودش به جلو مي‌برد. كانت تضاد را منشأ جامعه و لازمه ذاتي پيشرفت مي‌داند و بر اين باور است كه ستيزه‌جويي موجود در طبيعت، هوش و عقل و ابتكار انسان را بكار مي‌اندازد و استعدادهاي او را پرورش مي‌دهد.
 
- ديوجانس (ديوژن) خم نشين حكيم يوناني مي‌گفت كه وجود چيزي است كه بعد از اينكه مرگ آمد از بين مي‌رود.
از او پرسيدند كه راجع به مرگ، اظهار نظر كن و ديوجانس خم نشين جواب داد: تا من هستم مرگ نيست و وقتي مرگ آمد من نيستم و لذا من و او با هم كاري نداريم تا اين كه من راجع به مرگ مطالعه كنم و بفهمم مرگ چيست؟
در اين گفتار باز ديوجانس موجود بودن وجود را تاييد مي‌كند و همان مرگ كه مي‌گويد وقتي آمد من نيستم وجود است زيرا اگر موجود نبود نمي‌آمد تا اين كه ديوجانس برود.
 
- يكي از نخستين شرطهاي هر ترجمه خوب، رسيدن به كنه مطلب است، و يكي از راههاي مهم حصول اين مقصود اين است كه ببينيم اهل راي چه گفته‌اند و چگونه گفتهاند.
 "دكتر عزت الله فولادوند"
 
- بدبخت كسي كه بخواهد مردم را زودتر از مدتي كه بتوانند بفهمند، تعليم دهد.
 
- تعميمات و تجريدات اگر با آزمايش حيات همراه نباشد بيهوده و بي‌ارزش است.
 
- عدالت آن است كه كسي آنچه حق اوست به دست بياورد و كاري را در پيش گيرد كه استعداد و شايستگي آن را داشته باشد.
 
-به گفته اشليك "معناي هر گزاره عبارت از روش تحقيق در آن است." (اصل قابليت تحقيق Principle of verifiability)
 
- به عقيده ولتر، معني وطن پرستي اين است كه شخص بجز مملكت و وطن خود ممالك ديگر را دشمن بدارد. اگر شخص طالب پيشرفت و سعادت ممكلت خويش است ولي نه به قيمت بدبختي ممالك ديگر، هم يك وطن دوست خردمند است و هم تمام جهان وطن اوست.
 
- در كتاب "قاموس فلسفي" ولتر ذيل كلمه "انسان" يك فكر كلي درباره انسان اظهار مي‌كند كه وحشت آور است:
بيست سال لازم است تا انسان از مرحله نباتي و حيواني (رحم مادر و دوران كودكي و جواني) بگذرد و به سن عقل و بلوغ برسد و خود را حس كند. سي قرن ديگر لازم است تا انسان كمي ‌از ساختمان خود خبردار شود. يك دوران بي‌پايان ابدي لازم است تا انسان بتواند تمام مسائل مربوط به روح خود را دريابد ولي براي كشتن او فقط يك آن كافي است.
 
- ديوژن را گفتند: دنيا كي خوش مي‌شود. گفت: آنگاه كه پادشاهانش فلسفه بخوانند و يا فيلسوفانش پادشاه شوند.
 "ابوحيان توحيدي"
 
- عقل در وجود ما، قدرت حيرت آوري دارد پس چه بهتر كه پيوسته فكر را حاكم وجود خود سازيم.
"گوته"
 
- بناي آينده را با مصالح فكري بايد بسازيم. خودمان بي‌خبريم كه سعادت يا تيره بختي را در زندگي‌مان، با فكر خويش فراهم مي‌كنيم. بناي كاينات بر روي اين اصل گذاشته شده و نام آن را "تصادف" نهاده‌اند. در اين صورت، سرنوشت خود را انتخاب و آماده كن، علاقه، توليد علاقه مي‌كند و از كينه، كينه مي‌زايد.
(شاعر و روزنامه نويس امريكائي) ا.و.ويلكوكس
 
- دنيا با انسان معامله متقابله مي‌كند. اگر بخنديد به روي شما مي‌خندد و اگر چين بر ابرو اندازيد، او هم مقابل شما ابرو درهم مي‌كشد. اگر آواز بخوانيد به مجالس شادماني دعوت مي‌شويد و اگر متفكر باشيد در كنار دانشمندان جاي مي‌گيريد. بالاخره اگر مهربان و صميمي ‌باشيد در اطراف خود مردمي‌ را مي‌بينيد كه همه شما را دوست دارند و در گنجينه دل‌ها را به رويتان باز مي‌كنند.
Lohan Georg von Zimmermann.(1795) پزشك و فيلسوف سوئيسي-زيمرمان
 
- "اليويه وندل هولمز" شعر زير را گفته است:
هنوز روز است! نيروهايت را جمع كن،
در راه حقيقت به نبرد تازه‌اي برخيز
مگر پيري چيست؟ كمال جواني است.
صورت پربهره‌تر و بهتري از جواني است.
 
- بايد در طبيعت اشياء و ريشه حقايق با چنان تعمقي نفوذ كنيم كه ما را بكلي از بي‌قراري و بي‌تصميمي ‌نجات بخشد.
 
- در همه امور بشري، تلاش هست و نتيجه، نيروي تلاش، معيار نتيجه است. تصادف وجود ندارد. موهبتها و قدرتها و داراييهاي مادي و عقلي و معنوي، نتيجه تلاشند: انديشه‌هاي تكميل شده، هدفهاي به انجام رسيده، و روياهاي تحقق يافته.
رويايي كه در ذهنتان تجليل مي‌كنيد و آرماني كه بر تاج و تخت دلتان مي‌نشانيد، بنا كننده زندگيتان است: چنان خواهيد شد.
جيمز آلن در كتاب "توهماتي كه مي‌انديشي"
 
- اين جمله را كانت گفته است: نقد در تعريف علمي‌– عمومي‌اش، "جسور بودن" در به كارگيري "عقل" و "فهم" خويش است، به منظور "پرسش" از "چيستي‌ها". جمله‌اي كه بر تارك اوراق عصر روشنگري اروپا مي‌درخشد.
 
-در دنيا براي رسيدن به هر هدفي، افكاري از قبيل بدشانسي، عجز، بي‌استعدادي و غيره را از مغزتان بيرون كنيد، اين افكار را با تمام نيروهايتان طرد و رد كنيد. هيچگونه ضعف مادي و معنوي را به خودتان نسبت ندهيد و وسواس عدم موفقيت را از قلب خود خارج كنيد. هرگز تصور نكنيد كه شما نمي‌توانيد مانند بزرگان كار كنيد و بايد به مقامات كوچك اكتفا كنيد. شك و ترديد را مانند مار خطرناكي كه زندگاني‌تان را مورد تهديد قرار داده است خفه كنيد. هرگز درباره فقر و بدبختي خود صحبت نكنيد و اين موضوع را به خودتان تلقين نكنيد و در اين باره چيزي ننويسيد. اين شبحي است كه بايد از زندگي خودتان محو كنيد. شما براي اين به دنيا آمده‌ايد كه با سعادت و نشاط و موفقيت زندگي كنيد.
با اصرار ادعا كنيد كه خداوند هيچكس را از منابع سعادت و موفقيت محروم نكرده است و عجز ما مخلوق فكر خود ماست. تصميم بگيريد كه برابر حوادث خوشبين باشيد و از بدبيني گريزان باشيد. به پيروزي نهائي حق و حقيقت ايمان داشته باشيد و قبول كنيد كه يكي از خوش شانس‌ترين افراد روي زمين هستيد، و از اينكه در بهترين موقعي در يكي از بهترين نقاط دنيا متولد شده‌ايد به خودتان تبريك بگوئيد و اعتقاد داشته باشيد كه شغل شما را هيچ كس حاضر نيست به خوبي ‌شما عهده‌دار شود. در هر موقعي به استعداد، صحت و تربيت خودتان افتخار كنيد. هر روز موضوع شادي و علاقه براي خود پيدا كنيد. و هرگز از خاطر دور نسازيد كه خداوند وعده نيكي‌هاي فراواني به شما داده است. به پيروزي خود معتقد باشيد و بدانيد كه موفق خواهيد شد و اطمينان داشته باشيد كه خواستن توانستن است.
كتاب پيروزي فكر
 
- نيچه مي‌گويد: "انسان بايد مخدوم حقيقت و معرفت باشد، نه خادم آنها."
 
- تنها شخصيتهاي نيرومند قادر به برتافتن تاريخ‌اند: شخصيتهاي ضعيف ]زير بار[ آن نابود مي‌شوند. 
"نيچه"
 
- نيچه مي‌نويسد: "هر فرهنگي، بدون اسطوره، نيروي طبيعي سالم و آفريننده خويش را از دست مي‌دهد. فقط افقي كه كرانه آن به اسطوره‌ها محدود شود ممكن است به سراسر يك نهضت فرهنگي وحدت بدهد."
 
- زندگي يعني صحبت كردن با يك دوست عزيز.
زندگي يعني بوييدن يك شاخه گل مريم.
زندگي يعني همين ...
 
- مقدار دانشي كه هر كسي كسب مي‌كند بايد متناسب با نيروي اراده و ظرفيت آن كس يا آن ملت براي زنده بودن باشد.
"نيچه"
 
- نيچهمي‌گويد: گمان بر اين است كه آنچه ارزش حقيقت را تعيين مي‌كند، كوشش توان فرسا در جستجوي آن است و حقايق بواقع چيزي نيستند مگر نوعي دستگاه ژيمناستيك كه گفته مي‌شود آنقدر بايد با آن تمرين كنيم تا از خستگي از پاي درآييم – يعني گونه‌اي اخلاق فراخور ورزشكاران و ژيمناستها.
 
- لرد كنيز فقيد مي‌گويد: "مطالعه تاريخ انديشه‌ها شرط ضروري آزادي ذهن است"
 
- آنچه عقلي است واقعي است و آنچه واقعي است عقلي است.
(هگل – فلسفه حق – پيشگفتار – صفحات 11-10)
 
- ثبات در قواعد اساسي نخستين شرط يك سامان اجتماعي حقيقي است، ما از يك عدم توافق كامل رنج مي‌بريم كه مي‌توان عموميتش را پذيرفت.
(اگوست كنت – خداوندان انديشه سياسي جلد 3 صفحه 81)
 
درباره فكر
هر كس به ارتفاع جهان فكر كند فتق خواهد شد. هر كس بخواهد از حركت جلو بيفتد با فرق فاصله‌ها بر سنگفرش پديده‌ها فرو خواهد افتاد.
پرس هستي ناممكن است، بالا رفتن از درخت دانائي آسان نيست. درخت دانائي، جاذبه سيب‌هاي خود را پيش از نيوتن كشف كرده بود درخت سيب با آن تكان عارفانه‌اش چشم نيوتن را بر دنياي پرجاذبه زمين باز كرد. ملاحظه كنيد؟ يك درخت قانون جاذبه را به انسان مي‌آموزد.
            سهم زنبورها در معماري تمدن كم نيست زنبورها بخش تعاوني اتحاديه وجودند، عسل، ميوه شيرين تعاون است. عسل، مايع شيريني‌ست كه در كندوي تحمل و در كوه صبر به دست مي‌آيد يك قطره عسل معادل يك خرمن گل است. ضمناً زنبورها گرده دوست داشتن را بين گياهان مي‌پركانند و اين عمل زنبورها شبيه رساندن آب به مخزن‌هاي حيات است.
            پنگوئن‌ها پرندگاني متفكر و گوشه گيرند. آنها دوست دارند دائم در كنار درياچه‌ها بپلكند و راجع به مسافت كوهستان‌ها و قطر يخ‌ها فكر كنند. شانه بسرها مهندسين ورزيده ترميم مو و حواصيل‌ها شكسته بندان و جراحان ماهر طبيعت‌اند. محال است قورباغه‌ها در چُرت فلسفي بعد از ظهرهاي خود در بركه جهان راجع به موضوعات كلي و جهانشمولي چون حقيقت برگ و ذات آبشار و فلسفه باتلاق نينديشند. سوسمارها خود را زير خروارها فلسفه تكان مي‌دهند، چه مي‌دانيم شايد اين اوژن يونسكو باشد كه براي نگارش رمان فلسفي خود به حوضچه كرگدن‌ها آمده است.
            جغدها ناظران نگران روي شانه‌ها و شاعران تنهاي قله‌ها هستند. آنها از آن بالا منظره آب جهان را مي‌بينند و براي بانوي آفتابي ‌آسمان بال تكان مي‌دهند.
            محال است آفتاب پرست‌ها در مفهوم خورشيد نينديشند و بلبلان در مقوله قفس به داستان‌سرائي نپردازند. پروانه‌ها، ارواحِ سرگردان شاعرانند كه به تور تجربه كودكان بازيگوش دانش مي‌افتند.
روايت شطح-احمد عزيزي- نشر روزنه
 
تنها با جستجو و كاوش بسيار مي‌توان به طلا و الماس رسيد، و آدمي ‌مي‌تواند همه حقايق مربوط به وجودش  را دريابد، اگر عميقاً  در معدن جانش بكاود؛ و بداند كه خود سازنده منش خويش، شكل دهنده به زندگي خويش، و معمار تقدير خويش است. اگر مراقبانه نظاره كند، در كف اختيار بگيرد، انديشه‌هايش را دگرگون سازد، و اثر آنها را بر خودش و ديگران و زندگيش و اوضاع و شرايطش دنبال كند، با ممارست صبورانه – حتي در مورد جزيي‌ترين رويداد روزانه – ارتباط علت و معلول را دريابد، و از آن به عنوان وسيله‌يي براي شناخت خويشتن – كه شعور و خرد و اقتدار است – سود جويد، مي‌تواند به طرزي خطاناپذير اين را به اثبات برساند. در اين مسير نيز مانند هر مسير ديگر، قانون مطلق است: "بطلبيد كه خواهيد يافت، بكوبيد كه براي شما باز كرده خواهد شد." (عهد جديد، انجيل متّي) زيرا تنها با صبر و ممارست و ابرام بي‌وقفه، آدمي ‌مي‌تواند به معبد معرفت گام نهد.
كتاب تو هماني كه مي‌انديشي
وجد خود را دنبال كنيد
به ياد داشته باشيد كه يك كايت خلاف جهت باد پرواز مي‌كند، نه موافق با آن.
 مهم است كه از ابتدا تشخيص دهيد كه موفقيت بسادگي بدست نمي‌آيد. افراد موفق مثل يك كايت در حال تلاش براي حركت در خلاف جهت تند باد – به رغم مشكلاتي كه در طول مسير با آن مواجه مي‌شوند، قاطعانه و متكي به يك فلسفه‌ي موفقعيت كه آنها را در مسير نگه مي‌دارد، بسوي ارتفاعات بلند اوج مي‌گيرند.
 اطمينان حاصل كنيد كه به فلسفه‌اي متكي هستيد كه شما را با وجود مشكلاتي كه مطمئناً در جستجوي موفقيت با آن روبرو هستيد،‌وقتي اهداف معيني داشته باشيد و برنامه‌اي براي دستيابي به آن شايد از طوفان حوادث سيلي بخوريد، اما آنها هرگز شما را براي هميشه از مسير پرواز به بيرون پرت نمي‌كنند، هر چه باد شديدتر باشد،‌ شما بالاتر پرواز خواهيد كرد.
منبع: انسيتو صدر
 
-          در اواسط زندگي كانت يك نشريه از وي سؤال مهمي ‌مي‌پرسد كه ”ويژگي دوره يا عصر روشنگري به نظر شما چيست؟“ پاسخ كانت به اين پرسش به يكي از منابع كلاسيك مدرنيسم تبديل شد. كانت مي‌گويد: ”ويژگي انسان دوره عصر روشنگري – يا به تعبير من دوره مدرن – بلوغ انسان براي نخستين بار است."
 
-          كانتمعتقد بود چنانچه ساختار ذهن بشر درست به كار برده شود، پديده‌ها نيز درست فهميده مي‌شوند.
 
-          به نظر دكتر خالقي در مورد هگل، ماركس و ديگر انديشمندان بيش از آن كه به انديشه‌هايشان اهميت بدهيم، بايد به پيچيدگي ذهن آنها اهميت بدهيم تا آن پيچيدگي‌ها به جامعه ما نيز انتقال يابند تا ما از آن پيچيدگي‌ها براي رفع مشكلات پيچيده جامعه، به سنتزي بومي ‌برسيم.
 
-          تفکری که هایدگر ما را به آن می‌خواند «تفکر قلبی» است نه تفکر قالبی علم فیزیک. هر قلبی مستعد تفکر نیست مگر آنکه اول از سرسخت‌ترین مانع تفکر یعنی خودبینی و خودرایی (سوبژکتیویته) پیراسته شده باشد. با خرد نقاد خود بیناد هم‌سخنی و مدارا ممتنع است و انسانها چون دیوار و بلکه چون سد سکندر و در مقابل یکدیگر خواهند ایستاد و خون یکدیگر را بی‌رحمانه خواهند ریخت، چنان‌که ریخته‌اند.
 
-          «من كسي را كه بخواهد چيزي برتر از خود بيافريند و پس نابود شود دوست مي‌دارم»، چنين گفت زرتشت نيچه.
 
-          جنگ با  اخلاق و عادات عصر، وحشتناك است... آنكه وارد اين پيكار شود از درون و بيرون كيفر خواهد ديد.
-          ارزش يك دولت، در تحليل نهايي، ارزش افراد تشكيل‌دهنده آن است؛ دولتي كه گسترش و اعتلاي ذهني افراد را تا حد يك مهارت كوچك اداري يا چيزي شبيه به آن در امور جزيي كسب و تجارب اجازه نمي‌دهند، دولتي كه افراد خود را كوچك مي‌كند تا حتي براي مقاصد سودمند همچون ابزار نرمتري در اختيارش قرار داشته باشند، روزي پي خواهد برد كه با افراد كوچك نمي‌توان كارهاي بزرگ انجام داد؛ و زماني درخواهد يافت كه اين دستگاه حكومت كه همه‌چيز را در برابرش فدا كرده است به كاري نخواهد آمد، زيرا براي آنكه دستگاه بتواند بدون هيچ‌گونه مانع و رادعي نرم و روان حركت كند، همه نيروهاي سازنده را نابود كرده است.   
جان استوارت ميل
آرامش
آرام جان يكي از گوهرهاي زيباي فرزانگي است. حاصل تلاش مديد و صبورانه در خويشتن داري. حضورش نشانه‌يي از تجربه پخته و رسيده، و نمايانگر چيزي بيش از دانش ظاهريِ قوانين و كنشهاي انديشه.
            آدمي ‌به ميزاني آرام مي‌شود كه خود را به سيماي موجودي حاصلِ انديشه ادراك مي‌كند، زيرا چنين دانشي مستلزم آن است كه ديگران را نيز به صورت موجوداتي حاصل انديشه ادراك كند. و چون ادراكي درست را پرورش مي‌دهد، و روابط دروني امور را به صورت عملكرد علت و معلول با روشني افزونتر مي‌بيند، از جوش و خروش و دل نگراني و ماتم باز مي‌ايستد، و متوازن و استوار و آرام بجا مي‌ماند.
            انسان آرام كه تسلط بر خود را آموخته است، مي‌داند چگونه خود را با ديگران منطبق سازد. ديگران نيز به نوبه خود، نيروي معنوي او را حرمت مي‌گزارند و احساس مي‌كنند كه مي‌توانند از او بياموزند و به او اتكا كنند. آدمي ‌هر چه آرامتر شود، كاميابي و نفوذ و اقتدار نيكخواهي‌اش عظيمتر خواهد گشت.
چهارشنبه 14 دی 1390  9:47 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

تاملات فلسفي

ضرورت تامل و طرح پرسشهاي فلسفي
فيلسوفان اقدم يوناني در جهان پيرامون خويش دگرگوني مشاهده مي‌كردند – چرخه فصلها، زايش و رشد و مرگ موجودات زنده، بخار شدن آب به هنگام گرما و به جاي اول بازگشتن آن از هوا – و به اين پرسش برانگيخته مي‌شدند كه چگونه بايد درباره اين تغييرات سخن بگويند و سبب اين امور را چطور بيان كنند. در اساطير ديرين به همين بسنده مي‌شد كه بگويند اراده متلون و بلهوسانه برخي موجودات شبيه به انسان و نامقيد به قوانين عام طبيعت در اين كار دخالت دارد. (يعني ايزدان اساطيري)
فيلسوفان از زمان سقراط به بعد، پرسشهايي طرح كرده‌اند از قبيل اينكه "راستي چيست؟" يا "زيبايي چيست؟" يا "عدالت چيست؟" و ظاهراً هميشه بر پايه اين فرض كه هر يك از اين الفاظ نماينده چيزي است: يعني چيزي شايد ناديدني و مجرد، ولي به هر حال داراي وجودي متعلق به خودش و مستقل از اينكه لفظ چگونه به كار برود. گويي فلاسفه مي‌خواستند به پشت مساله يا به پشت زبان نفوذ كنند و به حقيقتي غيرزباني برسند كه در پس الفاظ ايستاده است.
يكي از سوالهاي بنيادي، و شايد بنيادي‌ترين سوال در فلسفه زبان اين است كه: "زبان چگونه با واقعيت مرتبط مي‌شود؟"
اين سوال در پرسش بزرگترين جذب مي‌شود داير به اينكه: "چه چيزي در آدميان به ايشان امكان مي‌دهد كه چنين اصواتي به زبان بياورند و چنين نشانه‌هايي بنگارند كه داراي اينچنين پيامدهاي خيره كننده‌اي باشد؟ يكي از اين پيامدها اين است كه انسانها با واقعيت رابطه برقرار كنند" سوال بنيادي در اين مكتب، اين است كه: "چگونه ما از صداهايي كه از دهانمان بيرون مي‌آيد، يا از نشانه‌هايي كه روي كاغذ رسم مي‌كنيم، مي‌رسيم به همه آن خاصيتهاي معناشناختي كه به آنها نسبت مي‌دهيم؟"
بيش از چهار قرن پيش "دكارت سوالي اساسي در فلسفه مطرح كرد و پرسيد: "معرفت يا شناخت چيست؟ و چگونه امكان پذير مي‌شود؟"
در حدوداً چهارصد سال گذشته از دكارت تا به حال، سوال محوري همين است. بناچار به پرسش بنيادي‌تري مي‌رسيم عبارت از اينكه: "ذهن ما جهان را اساساً چگونه تصور مي‌كند يا مي‌نماياند؟" اين سوال كه "معنا چيست؟" بر اين سوال كه "معرفت چيست؟" تقدم پيدا كرده است.
معناي معنا چيست؟
پاسخ هايدگر: هايدگر نوشت كه ما در قلمرو بحث منطقي اين پرسش را مطرح نمي‌كنيم اما بيرون اين قلمرو نكته به صورت جدي مطرح مي‌شود. ما بايد پيش از پرداختن به معناي هر هستنده‌اي گونه‌اي درك قبلي با پيشا تجربي از معنا در سر داشته باشيم. او بعدها نكته را به صورت درك پيشيني‌ها از هستي در "هستي و زمان" مطرح كرد.
پرسش اينكه چيز چيست؟
معناي هستي چيست؟
هستي چيست؟
زمان چيست؟ و چه دركي مي‌توان از آن داشت؟
چيست چيست؟
واقعيت يا حقيقت؟
چيستي هستي و هستي چيستي؟
چگونه ما با واقعيت رابطه برقرار مي‌كنيم؟
ماهيت معنا چيست؟
چه چيز را مي‌توانم به نحو استوار و وثيق بدانم؟ (كانت)
چه چيز به حال من خوب است كه بدانم؟ (نيچه)
رابطه زبان با جهان چيست؟ و اساساً رفتار لفظي چگونه رفتاري است؟
بسياري از حكماي اخلاق، علم اخلاق را با اين پرسش شروع مي‌كنند كه "چه چيز براي من تكليف است؟" يا "تكليف اخلاقي من چيست؟"
ولي ارسطو از سوال كلي‌تري شروع مي‌كند و مي‌پرسد: "براي انسان خوب زندگي كردن يعني چه؟"
اين سوال به او امكان مي‌دهد به تحقيق در زمينه‌هايي بپردازد كه ما معمولاً در جنب ساير شوون زندگي بشر و به مناسبت آن شوون ارتباطي بين آنها و حوزه اخلاق مي‌بينيم، از قبيل تعهد فكري، محبت به اشخاص، دوستي و غيره. البته ارسطو سوالات ظريفي درباره روابط متقابل اين زمينه‌ها با همديگر مطرح مي‌كند تا ببيند چگونه مي‌شود با اين عناصر زندگي خوبي بنا كرد.
همه چيز مانند چيزي است؟ خود اين چيز مانند چيست؟ "يي – ام – فارستر"
چرا و چگونه به مرگ مي‌رسيم؟ اميدواريم، بدانيم كه چرا و چگونه در حال رسيدن به مرگ هستيم.
غايات زندگي چيست؟
معناي زندگي چيست؟
آيا براي همه چيزها غايت و مقصودي هست؟
منشاء عقل و انديشه از كجاست؟
آيا بايد در پي خوشبختي باشيم، يا به پيشبرد برابري اجتماعي يا عدالت يا عبارت يا معرفت كمك كنيم، ولو اين امور به خوشبختي منتهي نشود؟
همه ما خواستار رفتن به بهشت هستيم ولي هيچكدام نمي‌خواهيم از مرگ عبور كنيم.
هدف خلقت بشر و موجودات چيست؟
علم چيست؟ علم، به عقيده افلاطون، عبارت از دانايي حقيقي و معرفت خالص است و انسان اين دانايي را فقط موقعي بدست مي‌آورد كه بتواند دانسته خود را با دليل و برهان عقلي ثابت كند و اگر از عهده اين امر برنيايد باز ممكن است با قوي‌ترين ايمانها به صحت آن چيزي كه "مي‌داند" اعتقاد داشته باشد. حتي ممكن است دانسته‌اش به حقيقت صحيح باشد ولي چون اطمينان‌اش در اين باره متكي به برهان معقول نيست پس دانشي كه در خور اين نام باشد ندارد و بنابراين فيلسوف هم نيست.
ذهن چيست؟ پديده هاي آن كدام است؟
ماهيت ذهن چيست؟ چه چيزي نهاد ذهن را تشكيل مي‌دهد؟ آيا شعور، مبناي ماهوي ذهن است؟ آيا خودآگاهي بياني از ماهيت آن است؟ در اينصورت ناخودآگاهي چه حكمي‌ دارد؟ آيا ذهن، محصور در آگاهي است؟ آيا ذهن، حقيقتي است كه آگاهي جزيي از آن است؟ ماهيت ذهن و عين چيست؟ ساختار ذهن چیست؟
برای پاسخ به پرسشها می‌توان گفت؛ وقتي پرسش قبلي مطرح باشد، ديگر حتي تفكيك پرسش و پاسخ هم مورد ندارد بلكه پرسش عين پاسخ است.
ابتدا از خودمان مي‌پرسيم: "چه نوع سوالاتي جواب دارند؟"
- سوالات تجربي: يعني سوالات مربوط به اينكه در دنيا چه چيز هست، يا سوال از آن قسم اموري كه مشاهده عادي يا علم با آن سر و كار دارد. سوالاتي درباره جهان، چون انسان دائماً مي‌خواهد از محيطش سر در بياورد و بر آن مسلط شود.
- سوالات صوري: يعني آنگونه سوالاتي كه رياضيدانان يا منطق دانان طرح مي‌كنند. در آنجا شما بعضي تعريفها و بعضي قواعد درباره استنتاج قضايا از قضاياي ديگر و قواعد انتاج را مي‌پذيرد كه به شما امكان مي‌دهد از مقدمات به نتيجه برسيد. اين قبيل سوالات به ما هيچ اطلاعاتي درباره جهان نمي‌دهد.
بين اين دو دسته بزرگ از سوالات، باز سوالات ديگري وجود دارد كه نمي‌شود به آنها به هيچ يك از اين دو طريق جواب داد. بسياري از اينگونه سوالات وجود دارد از جمله سوالات فلسفي.
در پرسشهاي فلسفي نمي‌دانيد از چه راهي در پي جواب برويد. فلسفه از جايي شروع مي‌شود كه سوال مزاحم و سمجي داشته باشيد بدون درك روشني از اينكه چگونه به جستجوي جواب برويد.
به چالش كشيدن پيش فرضها نوعي فعاليت فلسفي است. اما معمولاً حتي با استعدادترين دانشمندان آنقدر غرق در فعاليتهايشان هستند كه نمي‌توانند فاصله بگيرند و فرضهايي را كه كارها و اعتقاداتشان بر آنها پي ريزي شده، بررسي كنند.
فلسفه مي‌تواند در پي روشن كردن هر مفهوم يا تحليل هر فعاليتي باشد. مقصود ويتگنشتاين هم همين بود كه اصرار داشت فلسفه فعاليت است، نه مجموعه‌اي از نظريه‌ها و تعاليم.
 
چالشها و نگرشها:
چه مي‌كنيم؟
به كجا مي‌رويم؟
چه بايد كرد؟
از كجا شروع مي‌كنيم؟
انديشه، عشق يا اراده؟
چهارشنبه 14 دی 1390  9:47 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

فلسفه ماركسيسم

فلسفه ماركسيسم، فلسفه معروفي در جهان امروز مي‌باشد كه تقريباً پرنفوذترين و بحث انگيزترين فلسفه‌هاست و پاسخ همه سوالها را به مردم مي‌دهد و كاملترين توضيح را درباره دنيا و تاريخ و زندگي به طور كلي فراهم مي‌كند و به هر چيز و هر كس مقصودي اختصاص مي‌دهد.
ماركسيسم در اساس نظريه‌اي در جامعه شناسي است، نظريه‌اي است درباره تكامل اجتماعي نوع بشر.
تعيين كننده يا موجب حقيقت و كذب و حق و ناحق و زيبايي و زشتي، منافع طبقاتي است. ماركسيسمها، سعي در كم اهميت كردن فلسفه در حد يك علوم اجتماعي مي‌كنند.
 
- ماركسيسم، از جهتي بسيار واضح، داراي كتابهاي مقدس و پيامبران و فرقه‌هاي مختلف و شقاقها و تكفيرها و تعقيبها و محاكم تفتيش عقايد و شهدا و – از همه مهمتر از حيث اخلاقي – ميليونها مرتد بوده است كه به قتل رسيده‌اند. ماركسيسم حتي از لحاظ رواج و گسترش هم به اديان شباهت داشته است. فقط صد سال پيش، ماركس روشنفكر پناهنده نسبتاً گمنامي ‌بود كه از راه صدقاتي كه از دوستان مي‌گرفت در لندن زندگي مي‌كرد. ولي كمتر از هفتاد سال پس از مرگش، يك سوم مردم دنيا زير سلطه رژيمهايي زندگي مي‌كردند كه نامشان از اسم او گرفته شده بود و به خودشان مي‌گفتند "ماركسيست". چنين پديده‌اي براستي شگفت انگيز است و تنها مورد مشابهي كه به خاطر مي‌رسد، گسترش مسيحيت و اسلام است.
 
نحوه برداشت ماركس از ديالكتيك هگل ماترياليستي است. همانگونه كه در جلد اول كاپيتال مي‌نويسد، وي "سيستم هگل، كه بر سر خود ايستاده بود را، بر سر پا استوار مي‌كند." اين موضع ماترياليستي را ماركس از فوئر‌باخ تاسي مي‌كند، و فوئرباخ نيز نگرش خود را پس از جدائي از جمع هگلي‌هاي جوان، با اتخاذ موضع احساس‌گرائي sensationalism برگزيده بود ماترياليسم ديالكتيك، يعني فلسفه ماركسيسم، تمام اصول پايه‌اي سيستم هگلي را حفظ مي‌كند، و تنها ايده مطلق Absolute Idea هگل را با ماده جايگزين مي‌كند.
ماترياليسم در واقع، وحدت مونيستي را براي روشنفكراني ممكن كرد، كه ديگر نمي‌توانستند به يك وحدت معنوي معتقد باشند. جهان تضادها دوباره به سبك هراكليد به وحدت رسيد، اما نه چون هراكليد با ماده معيني نظير آتش، بلكه با ماده‌اي مطلق و انتزاعي، نظير فضاي اشغال شده بوسيله ماده، يا آنچه پري plenum پارامينيدوس در يونان باستان مي‌خواندند، و اينگونه ماده فلسفي، وحدت و مونيسم با ديناميك جديد، يعني مابرياليسم ديالكتيك را، در روياروئي با كشفيات جديد اجزا ماده طرح كرد.
در اصطلاح كنوني، فلسفه ماركس ابزارگرايانه instrumentalist است، يعني وي فلسفه خود را ابزاري براي تغيير جهان مي‌پندارد. اين انديشه ابزار روشنفكري‌اي بود در دست طبقه كارگر (پرولتاريا) و روشنفكراني كه آوانگارديسم اين طبقه را براي تغيير اجتماعي پذيرفته بودند. به عبارت ديگر، مذهب گونه ادعا مي‌شد، كه اين فلسفه را تنها معتقدان واقعي ماركسيست مي‌توانستند به درستي بفهمند، چرا كه جدا از جايگاه طبقاتي فرد، درك واقعي اين مكتب نمي‌توانست كامل باشد. بطور خلاصه ابزاري بود براي آنهائي كه به آن ايمان داشتند. اين ديدگاه در برخورد به همه عرصه‌هاي زندگي در ماركسيسم تكرار مي‌شود.
اساس ماركسيسم پنج اصل پايين است:
1- پرولتارا انقلابي‌ترين طبقه اجتماعي است.
2- رهبري اين طبقه مي‌بايست از طريق پيشتاز وي يعني حزب كمونيست اعمال شود.
3- اين حزب مي‌بايست قدرت سياسي را به دست گيرد و ديكتاتوري پرولتاريا را برقرار كند (دولت سوسياليستي).
4- اين دولت بايستي همه چيز را ملي كند، در نتيجه مالكيت خصوصي را با مالكيت عمومي ‌از طريق مالكيت دولتي نفي كند.
5- سوسياليسم دوران گذاري است كه طي آن دولت محو مي‌شود و عصر كمونيسم متولد مي‌شود.
جالب است كه 300 سال قبل از ماركس، توماس مور همه جزئيات سوسياليسم را ذكر كرده، اما نقشهاي براي رسيدن به آن ارائه نكرده است، در صورتيكه ماركس مشخصاً مالكيت دولتي را به عنوان راه رسيدن به سوسياليسم در مانيفست مشخص مي‌كند و اين نقطه اشتراك همه سيستمهاي سوسياليستي عصر مدرن است.
پنج اصل بالا مشخصاً در كتاب‌هاي جنگ داخلي در فرانسه و نقد برنامه گوتا باكيد شده‌اند، زمانيكه از قدرت "سحرآميز" و مطلقه دولت "خيرانديش" بر عليه اولين رويزيونيستها، يعني لاسالين‌ها Lassa leans، دفاع شده است. همچنين در "نقد برنامه گوتا" مخالفت ماركس با همه اصول ليبرالي عدالت، دموكراسي، و آزادي به روشني آشكار است، هرچند مي‌گويد كه بيان اين اصول از طرف بورژوازي عوام فريبي است، اما آلترناتيو پرولتاريا در مقابل آنچه نفي مي‌شود ارائه نمي‌شود و گوئي فقط خصلت طبقاتي دولت است كه مساله است، و اين نيز بشكل مونيستي با ارائه ديكتاتوري پرولتاريا حل مي‌شود.
اين است كه بعدها كشورهاي سوسياليستي با اينكه از نظر حقوق كار پيشرفت داشتند، منشا اصول نوين عدالت قضائي در فراسوي آنچه جان لاك ارائه كرده بود نشده، بلكه از آن هم تنزل كردند. سوسيال دموكراسي اروپا نقد برنامه گوتا را سالها مخفي كرد و از ديكتاتوري پرولتاريا فاصله گرفت، اما آنان نيز اساساً در بينش خود دولت گرائي ماركسيسم را حفظ كردند، و هر چند جامعه پيشرفته اروپا از تبديل دولت گرائي آنها به ديكتاتوري نظير شوروي جلوگيري مي‌كرد، ولي بوروكراسي و فساد دولت گرائي را همانقدر داشته و دارند كه شوروي و چين.
ماركسيسم يكي از پرنفوذترين سيستم هاي مونيستي (يكتاگرايانه) در عصر مدرن بوده است. هرچند برخي صاحب نظران ماركسيست در متدولوژي خود در عرصه‌هاي معيني از انديشه پلوراليست بودند، اما فلسفه ماركسيستي اساساً سنتي مونيستي بوده است
چهارشنبه 14 دی 1390  9:48 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

نقش علم در اخلاق انكارناپذير است

پاول كورتز استاد فلسفه اخلاق دانشگاه بوفالو در ايالت نيويورك آمريكا معتقد است نقش علم در اخلاق انكارناپذير است. پاول كورتز به هيچ عنوان قصد ندارد وارد بحث مناقشه‌ برانگيز در باب مقدور يا مقدور نبودن استنتاج ”بايد“ از ”است“ شود و تنها به نسبت‌هاي غيرمنطقي اين دو حوزه نظر دارد. به نظر وي، دانش‌ها به انحاي گوناگون بر اخلاق تأثير مي‌گذارد و لااقل در جنبه‌هايي كه چه كار نبايد كرد بسي مثمر ثمر هستند. علم به ما ديدگاهي كلان اعطا مي‌كند كه اين ديدگاه كلان براي انجام هر كار از جمله ابراز گزاره‌هاي اخلاقي و انجام اموري كه با خوب و بد سر و كار دارند مثمرثمر است. اين امر بدان دليل است كه همه نسبت‌هاي ميان علم و اخلاق يا دانش و ارزش نسبت‌هاي منطقي نيستند و اين دو حوزه چه در بعد اجتماع و فرهنگ و چه در بعد مؤلفه‌هاي غيرمعرفتي چون احساس با هم تعامل دارند. با اين همه، كورتز معتقد است آنها كه قايل به تمايز جدي منطقي ميان علم و اخلاق هستند ديدگاهي جزمي ‌و بسته نسبت به علم دارند و آن را فراتر از بسياري از مؤلفه‌هاي غيرمعرفتي مد نظر مي‌گيرند. او معتقد است پرسش از نسبت علم و اخلاق پرسشي گشوده است و آن چنان كه ما در اوان دوران جديد تصور مي‌كرديم اين دو حوزه آنچنان از هم منفك نيستند كه هيچ نسبتي با يكديگر برقرار نكنند.

چهارشنبه 14 دی 1390  9:49 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

درباره چیزهایی که می‌توان درباره آنها شک کرد

رنه دکارت فرانسوی(1650ـ 1596)، اغلب به عنوان پدر فلسفه مدرن شناخته شده است. او به عنوان یک دانشمند، ریاضیدان و فیلسوف مسائل برخاسته از اندیشه سنتی مسیحی را در پرتوی انقلاب علمی قرن خویش بررسی کرد. او که بخش عمده زندگی پربار خود را در هلند گذارند در جست و جوی بنیانی مطلقا یقینی برای فلسفه بود. بنیانی که از آن بتواند وجود خدا، روش راستین علم و وجود جهان مادی را اثبات کند تا بتواند بدین طریق الهیات را با علم جدید هماهنگ سازد.
کتاب او موسوم به تاملاتی درباره فلسفه اولی (1641) در حقیقت یک دفتر خاطرات شخصی است که سیر او را از نومیدی شک به آرامش یقین ترسیم می‌کند. در گزیده زیر، تأملات خود را با کوشش برای شک در همه عقایدش آغاز می‌کند تا دریابد کدام یک از آنها غیر قابل شک است. او همان‌‌طور که مشهور است نقطه آغاز غیر قابل شک خود را در آگاهی، یعنی در یقین ذهنی فرد انسانی از وجود خویش در تمایز از ماده و همه اذهان دیگر یافت. پیامد آن، قرار گرفتن ذهنیت در مرکز فلسفه بود.
رنه دکارت: اکنون مدتی است دریافته‌ام که از همان نخستین سال‌های زندگی بسیاری عقاید نادرست را به عنوان آرای حقیقی پذیرفته‌ام و هر آنچه از آن پس بر اصولی چنین نامطمئن استوار ساخته‌ام بسیار مشکوک و غیر یقینی بوده است و از همان زمان متقاعد شدم که باید یک‌بار در زندگی‌ام خودم را به جد از همه عقایدی که قبلا پذیرفته بودم رها سازم و اگر می‌خواهم چیزی استوار و پایدار را در علوم مستقر سازم از نو از مبانی آغاز کنم. اما چون این کار در نظرم بسيار خطير مي‌آمد منتظر ماندم تا به سنی از پختگی برسم که پس از آن منتظر سن دیگری که برای انجام آن شایسته‌تر باشم نمانم. این امر سبب چنان تاخیری طولانی شده است که از این پس گمان می‌کنم اگر باز هم بخواهم زمانی را که برای عمل برایم باقی است صرف تامل کنم مرتکب خطاب شده‌ام. بنابراین، امروز که بخوبی مهیای انجام این نقشه‌ام ذهنم را از هر مشغله‌ای فارغ ساخته و خوشبختانه از هیچ انفعالی خودم را منقلب احساس نمی‌کنم و برای خودم آرامش مطمئن را در عزلتی آرام فراهم ساخته‌ام با جدیت و به اختیار به تخریب عمومی همه عقاید قبلی خود اهتمام می‌کنم.
لیکن برای این منظور لازم نیست بطلان جملگی آنها را نشان دهم زیرا این کاری است که محتملا هرگز به پایان‌اش نخواهم رسید. اما همین قدر که عقل مرا هم اکنون قانع کرده است که باید با همان دقت از معتبر شمردن چیزهایی که کاملا یقینی و غیر قابل شک نیستند خودداری کنم که از معتبر شمردن چیزهایی که به نظرم آشکارا باطل می‌آیند، اگر بتوانم در هر کدام از آنها اندک دلیلی برای شک پیدا کنم همین برای به دور انداختن همه آنها کفایت می‌کند و همچنین برای این کار لازم نیست که یکایک آنها را به طور خاص معاینه کنم زیرا این کار پایانی نخواهد داشت، بلکه چون ویرانی بنیان‌ها ضرورتا‌ ویرانی کل بنا را به همراه خواهد آورد، نخست به اصولی حمله می‌کنم که همه عقاید قدیمی من بر آنها استوار‌ند.
هر آنچه را که تاکنون به عنوان حقیقی‌ترین و مطمئن‌ترین چیزها پذیرفته‌ام از حواس یا به وسیله حواس آموخته‌ام، اما گاهی به تجربه دریافته‌ام که این حواس فریبنده بوده‌اند و شرط احتیاط آن است که هرگز به چیزهایی که یک بار ما را فریفته‌اند کاملا اعتماد نکنیم.
چهارشنبه 14 دی 1390  9:52 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

مذکر‌سازی دکارتی اندیشه

سوزان بوردور‌ (متولد1947)، فیلسوف فرهنگ فمینیست، شماری از مضامین مشترک میان پست مدرنیست‌‌ها را به هم می‌آمیزد، ولی خودش به هیچ رو پست مدرن نیست. او نظریه روان پویایی را به کار می‌بندد تا انگیزه‌های دکارتی و عملی مدرنیته را سرکوب طبیعت بیرونی، طبیعت درونی و زنان مربوط کند. مدرنیته دکارتی ذاتاً با یک «مونث گریزی» همبسته است که ناشی از ترس از عدم یقین، انزجار و میرایی‌ وجود جسمانی دنیوی است که مشخصه زنان در همان سنت است. بدین ترتیب، او به نقد بنیان‌گرایی مدرن که قبلا جان دیویی‌ در جست‌و‌جو برای یقین (1929) و اخیرا ریچارد رورتی در فلسفه و آینه طبیعت (1979) پیشتازان آن بوده‌اند، قالبی فمینیستی می‌دهد.
 
سوزان بوردو: تغییر کابوس به نگرش مثبت ویژگی دکارت است. در درون چارچوب روایی تاملات‌، «رویا‌پردازان، شیاطین و دیوانگان» رانده می‌شود. «آینه افسوس شده» و دیوانه‌وار خرد شده ذهن (بیکن آن را چنین می‌خواند) به «آینه طبیعت»، به بازتابنده حقیقی اشیا تبدیل می‌شود. ولی چنین دگرگونی‌هایی، چنان‌که تفسیر جدا خویش بینانه‌ دکارت از کابوس مشهورش القا می‌کند، می‌تواند در دفاع ریشه داشته باشد ـ در سرکوب اضطراب، عدم یقین و ترس. البته چنان که من از طریق قرائت خود از متن استدلال کرده‌ام، تاملات آکنده از اضطراب است. همچنین، کوشیده‌ام نشان دهم که اضطراب دکارتی، اضطرابی فرهنگی، برخاسته از اکتشافات، اختراعات و رویداد‌های عمده و سردرگم کننده بود. این سردرگمی، چنان‌که اشاره کرده‌ام، از طریق نوعی "داستان" زایش از جهان اندام‌وار قرون میانه و رنسانس، که از بطن آن مقولات مدرن «خود»، «تقرر‌» و «درون بودگی» برخاست، انسجام روانی ـ فرهنگی یافت. این زایش بدواً به مثابه فقدان تجربه شد، یعنی به مثابه بیگانگی و گشایش ورطه‌ای میان خود و طبیعت. از نظر معرفت‌شناسی، این بیگانگی خود را تجدید شکاکیت و اضطرابی بی‌سابقه درباره امکان دست‌یابی به جهان چنانکه هست بیان می‌کند. از نظر روحی این بیگانگی خود را اضطراب از محصور شدگی‌ خود فردی، منحصر به فرد بودن جدا سازنده هر حصه‌ فردی‌ در زمان و مکان و ماهیت دلبخوا‌ه و غیر قابل فهم این حصه به وسیله جهانی بیگانه و بی‌تفاوت بیان می‌کند. می‌توانیم در اینجا به نحوی معنا‌دار از یک «اضطراب جدایی» ]با خصلت[ فرهنگی سخن بگوییم.
 نبوغ ویژه دکارت عبارت بود از دگرگون‌سازی‌ فلسفی آنچه ابتدا به صورت بیگانگی و فقدان تجربه شده بود، یعنی قطع پیوند‌های اندام‌وار میان شخص جهان به یک عنصر ضروری برای رشد شناخت و پیشرفت انسانی و در این نقطه، ما در موقعیت بهتری برای نشان دادن آن مکانیسم دفاع که در اینجا به کار رفته است قرار داریم. من پیشنهاد می‌کنم عین گرایی و مکانیسم دکارتی به مثابه آموزشی‌ ـ واکنشی درک شوند ـ یعنی نوعی انکار «اضطراب جدایی» که در بالا توصیف شد ـ که با یک گریز عقلانی پرخاش گرانه از عالم مونث و رویکرد «مونث» به جهان تسهیل می‌شود. آن جهت‌گیری (که تا اینجا در این مطالعه با اصطلاح «آگاهی شرکت کننده» که از حیث خنثی است توصیف شده است) نقش برجسته‌ای در اندیشه و فرهنگ قرون وسطی و رنسانس ایفا کرده بود. در قرن هفدهم، این]جهت گیری[ به نحوی قاطع از طریق «بازاریابی» و بازسازی دکارتی شناخت و جهان به مثابه مذکر، از فرهنگ مسلط عقلی تصفیه شد. من با کند و کاو در گریز مکانیستی‌ از جهان مونث (که کارولین مرچنت آن را «مرگ طبیعت» خوانده است) آغاز خواهم کرد. سپس، بر بیان به طور اخص معرفت‌شناختی گریز از مونث در قرن هفدهم، یعنی‌ «مذکر سازی دکارتی اندیشه» متمرکز خواهم شد.
چهارشنبه 14 دی 1390  9:53 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

هایدگر

هایدگر در آغاز کتاب بزرگ خود با نام نیچه که باید آن را (شاهکار) magnum opous هایدگر به شمار آورد می‌نویسد:
"مواجهه با نیچه هنوز آغاز نشده و حتی مقدمات آن نیز فراهم نگردیده. مدت‌های مدید است که نیچه را يا مورد تجلیل و تقلید قرار داده‌اند، و یا به او ناسزا گفته و از وی سو استفاده کرده‌اند. فکر و سخن نیچه برای ما هنوز بسیار معاصر است. از لحاظ تاریخی ما از او هنوز به اندازه کافی فاصله نگرفته‌ایم. ما فاقد آن فاصله لازم برای تحسین قوت تفکر یک متفکر هستیم. مواجهه (confrontation) یعنی همان نقد اصیل و حقیقی. مواجهه عالی‌ترین روش و در واقع تنها روش شناختن یک متفکر است. در مواجهه است که مسئولیت تدقیق و تامل در تفکر او را به عهده می‌گیریم و نیروی موثر و نه ضعف‌های او را پی‌جویی می‌کنیم. برای چه؟ برای اینکه از طریق "مواجهه" است که خواهیم توانست آزادی لازم برای فکر کردن را به دست آوریم.
این سخنان که روزی هایدگر درباره نیچهگفته بود اکنون به نحو شگفت‌آوری در مورد خود او صادق است. یکی از اموری که مانع مواجهه ما با هایدگر و یا هر فیلسوف دیگری می‌شود این است که پیش از سیر در طریقت فکری او، با وی از در چون و چرای سیاسی برآییم.
لازم می‌دانم که به طور مختصر و فشرده چند نکته در مورد رابطه هايدگر با ناسیونال سوسیالیسمِ آلمان که به گفته‌هاي مقلدانه برخی، افراد را از مطالعه آثار هایدگر باز داشته، توضیح دهم:
هایدگر در زمان حکومت نازی‌ها (1933) فقط مدت ده ماه ریاست دانشگاه فرایبورگ را به عهده گرفت. ضمنا او را از جانب مقامات بالای حزب بدين سمت منسوب نکردند، بلکه طبق سنت دانشگاهای آلمان با رای و تاکید «کلیه اعضا» سنای دانشگاه بدین سمت برگزیده شد.
او در طی مدت ریاست خود بر دانشگاه «هیچ یک» از اساتید، کارمندان و دانشجویان را نه معزول کرد و نه اخراج نمود و نه مورد توبیخ قرار داد.
-    در نوشته‌ها و سخنان هایدگر، چه تلویحا و چه تصریحا هیچ نشانی از "ضدیت با یهود" یا "تعصبات نژادی" وجود ندارد.
در طرز تفکر هایدگر به طور کل، و در برخی از آثارش نظیر "در آمدی به مابعد الطبیه"، تفکر ما را به چه می‌خواند و نیچه به طور اخص، شواهد کافی و کامل در نفی نازیسم، کمونیسم و آمريكانيسم وجود دارد.
مقامات آلمان هیتلری به دلیل تعارض فکر هایدگر با ایدئولوژی نازیسم و عدم تمکین او به خواسته‌های حزب، وی را از ریاست دانشگاه «معزول» کردند.
هایدگر مانند هر انسان شریف و با شخصیتی به ملت و کشور خود احترام می‌گذاشت و از‌ آن دفاع می‌کرد، چنان که هر ایرانی شریف و با شخصیتی از کشور و ملت خود دفاع می‌کند و اگر نکند از شرف و شخصیت بویی نبرده است.
از هایدگر ایراد گرفته‌اند که چرا پس از جنگ جهانی دوم در مقابل ناسیونال سوسیالیسمِ و بالاخص کشتار یهودیان سکوت کرده است. کسانی که از این جهت بابت از هایدگر انتقاد می‌کنند باید بدانند نحوه تفکر او و کتابها و رسالات و دروس و سخنرانی‌هایش بلندترین و دامنه‌دار ترین "فریاد‌" علیه تفکری است که کشتار یهودیان تنها یکی از ثمرات نا مبارک آن است و اگر کسی «گوش شنیدن» چنین بانگ رسایی را نداشته باشد و انذار و اخطار صریح آن جدی نگیرد، در آن صورت گفتن و نوشتن چند جمله در مذمت یکی از صدها هزار مظاهر زشت آن چه فایده‌ای در بر خواهد داشت؟ هایدگر دو هزار سال تاریخ غرب را از افلاطون تا زمان حاضر با نام «متافیزیک» می‌نامند که فهم آن محتاج مطالعه آثار هایدگر است، اما اجمالا باید گفت "نیست انگاری" و "خود بینایی" از لوازم ذاتی تفکر متافیزیکی است و آنچه هیتلر در آلمان مرتکب شد تنها از مظاهر بی‌شماری خود بنیادی و نیست انگاری‌ بود و چنین نبود و نیست که مخالفان نازیسم تا آنجا که در ذیل حوالت تاریخی متافیزیک قرار دارند از خود بنیادی و نیست انگاری منزه باشند.
هایدگر صریحاً گفت و نوشت که دو هزار سال متافیزیک نیست انگار، انسان را از خانه ذات خود خارج کرده و مادام که آدمی به حقیقت ذاتی خود که "قرب به وجود" است بازنگردد بیاید منتظر مصائب و سیه روزی‌هایی بیش از این باشید. پس از جنگ جهانی دوم تفکر نیست انگارانه مصائبی به بار آورده که به مراتب زشت تر و ننگین‌تر از نازیسم بوده و اغلب کسانی که از هایدگر به خاطر سکوت او انتقاد کردند در برابر نتایج صریح و روشن آن، یا سکوت پیشه کردند و یا به تایید آن پرداختند. طی پنجاه سال، از جنگ جهانی دوم تاکنون ، صدها جنگ نکبت بار منطقه‌ای در آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین، اروپا و اخیرا در خاورميانه بر پا شده که میزان تلفات آن روی هم رفته چندین برابر تلفات یهودیانی بود که قربانی نازیسم شدند، اما نوحه‌گران داخائو و آشوتيش اگر نگویيم که عامل و مشوق آن بوده‌اند لااقل بی‌اعتنا از کنار همه‌ آنها گذشتند و می‌گذرند، آنچنان که گویی غیر یهودی در خور رحم و شفقت نیست.
ـ تفکر هایدگر نه تنها با "حفظ وضع موجود" سازگاری ندارد، بلکه "اساس" آن را نفی می‌کند. در تفکر هایدگر زمینه‌های فلسفی برای "نسخ‌" حوالات تاریخی متافیزیک فراهم آمده و بی‌جهت نیست که نویسنده‌ای مانند پوپر منتقدان تمدن غرب را دشمن عقل و جامعه باز می‌ماند. او تمام کسانی را که درباره تاریخ و سنت‌ها حاکم بر تاریخ سخن گفته‌اند به نام "تاریخ انگار" (HISTORIICIST ) می کوبد و کنار می‌گذارد.
هایدگر می‌گوید: "تفکر، تازه وقتی شروع می‌شود که به تحقیق آزموده باشیم عقلی که در طی قرنها ستوه آمده، خود سرسخت‌ترین دشمن (ANTAGONIST ) تفکر است؟
یکی از خصوصیات تفکر هایدگر این است که هیچ کس را بندگی غرب و عقل منسوخ غربی دعوت نمی‌کند و به همین جهت در میان کشورهای شرقی، از هند و ژاپن و چین گرفته تا کره و تایلند، علاقه‌مندان فراوانی دارد. "جاروا لعل مهتا" که یکی از هایدگر شناسان بزرگ جهان و اهل هند است می‌نویسد:
"با مطالعه در آثار هایدگر بود که آموختم برای ما اثر و ودایع تاریخی خود، که همچون دینی برگردن من است. احترام تازه‌ای قائل شوم.....
تاکنون ده‌ها کتاب و رساله درباره هم سخنی و همدلی میان هایدگر و تفکرات شرقی نوشته شده، در حالی که هیچ کس به قرابت و هم سخنی پوپر با معرف شرقی اشاره‌اي نکرده‌ است. در آثار هایدگر کینه توزی متفرعنانه نسبت به ملل و اقوام دیگر آنچنان که در آثار هوسرل (فلسفه و بحران غرب، صص 96ـ57) و پوپر و اذناب آنها به چشم می‌خورد وجود ندارد.
تفکری که هایدگر ما را به آن می‌خواند «تفکر قلبی» است نه تفکر قالبی علم فیزیک. هر قلبی مستعد تفکر نیست مگر آنکه اول از سرسخت‌ترین مانع تفکر یعنی خودبینی و خودرایی (سوبژکتیویته) پیراسته شده باشد. با خرد نقاد خود بیناد هم‌سخنی و مدارا ممتنع است و انسانها چون دیوار و بلکه چون سد سکندر و در مقابل یکدیگر خواهند ایستاد و خون یکدیگر را بی‌رحمانه خواهند ریخت، چنان‌که ریخته‌اند.
اگر قرار است میان ملل و اقوام روی زمین گفت‌و‌گویی برقرار شود، تفکر هایدگر واسطه خوبی برای این گفت‌و گو است. شاگرد چینی هایدگر می‌گوید:
وقتی رفتار غیر منصفانه متفقین را با هایدگر دیدم به او گفتم:
"منکیوس می‌گوید: وقتی آسمانیان اراده می‌کنند که تکلیف سختی را بر عهده کسی بگذارد، نخست قلب او را از تلخی اندوه آکنده می‌کنند، رگ و پی‌ و استخوانیهای او را می‌پوسانند و کالبدش را به مشقت دچار می‌کنند و اعمال و آثارش را با بی‌حرمتی می‌کنند تا آنکه قلبش مهبط الهام شود و طبیعتش انگیخته گردد و نقایصش جبران شود ..... و از این همه، می‌آموزیم که حیات حقیقی از شور و اشتیاق و محنت و حرمان نشات می‌گیرد و از طرف دیگر مرگ حاصل بی‌دردی و لذت و تن آسایی است."
چهارشنبه 14 دی 1390  9:54 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

اگزیستانسیالیسم (هایدگر)

هر چندگاه، معمولا در نتیجه مجموع شرایط اجتماعی یا تاریخی خاصی، فلسفه‌ای جدی با قدری تاخیر در عالم روشنفکری باب روز می‌شود. چنین چیزی بین دو جنگ جهانی و بیشتر در نتیجه انقلاب روسیه در مورد مارکسیسم اتفاق افتاد، و در مورد فلسفه اصالت وجود [یا اگزیستانسیالیسم] پس از جنگ جهانی دوم. رواج اگزیستانسیالیسم در اروپا [به استثنای انگلستان] در حقیقت عمدتا واکنشی در برابر تجربه اشغالگري نازی‌ها بود. وقتی که می‌گویم فلسفه‌ای باب روز می‌شود، مقصودم نه تنها رواج آن در میان دانشگاهیان، بلکه نزد انواع و اقسام نویسندگان ـ از رمان نویسان و نمایشنامه‌ نویسان و شاعران تا روزنامه‌نگاران است ـ به نحوی که آن فلسفه سراسر جو فرهنگی زمان و مکان را اشباع کند. مثلا در پاریس در ایام پس از جنگ ]جنگ‌ جهانی دوم[، دایما از همه طرف، و نه تنها در محاوره در بعضی از هنرها و در میان روزنامه‌نگاران جدی، بلکه حتی بین روزنامه‌نگاران مردم‌پسند و حتی در برنامه‌های تفریحی در کاباره‌ها و باشگاه‌های شبانه، سخن اگزیستانسیالیسم بود، شناخته‌ترین نامی که آن روز‌ها با این واقعه روشنفکری و اجتماعی پیوند خورده بود و هنوز این پیوند را حفظ کرده، نام ژان پل سارتر بود و هنوز هم هست. اما اگزیستانسیالیسم قرن بیستم در واقع در آلمان آغاز شد، نه در فرانسه، و شروع آن پس از جنگ جهانی اول بود، نه جنگ‌ جهانی دوم. از حیث فکری هم، مهمترین چهره در این جنبش، هایدگر بود نه سارتر. در میان اگزیستانسیالیسم پژوهان جدی تقریبا اتفاق نظر وجود دارد که هایدگر نه تنها تقدم زمانی به سارتر داد، بلکه از او متفکر عمیق‌تر و مبتکر‌تر و نو‌آورتری است.
مردان انديشه- طرح نو
 
1-      بر طبق فلسفه اگزيستانسياليسم، وجود بر دو گونه است: وجود حضوري و وجود حصولي (existence). في المثل سنگ داراي وجود حضوري است (يعني هستي آن در درون ذات آنست) و خارج از حيطه عمل ذهن صاحب شعور، وجود حصولي ندارد (يعني هستي ديگري را نمي‌تواند بيرون از ذات خود "حاصل" كند). پس وجود حصولي "حالت" نيست "عمل" است، گذشتن از مرحله "امكان" به مرحله "واقعيت" است، و يا، به قول هايدگر، "سر برآوردن در حقيقت هستي" است. و اين معني در ريشه كلمه exister هم مستتر است: وجود حصولي يعني عمل كسي كه از آنچه "هست" حركت مي‌كند (ex) تا در حد آنچه پيش از آن "ممكن" بود "مستقر شود" (sistere).
2-      بقول هايدگر: "اين جمله كه انسان وجود (حصولي) دارد" جواب به اين سوال نيست كه آيا انسان هست يا نيست، بلكه جواب باين سوال است كه ماهيت انسان چيست." بنابراين "وجود (حصولي) داشتن" به لفظ ديگر همان "در موقعيت بودن" (etre an situation) است، يعني روابط مشخص متقابلي با جهان و با ديگر موجودات ذيشعور برقرار كردن.
چهارشنبه 14 دی 1390  9:55 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

کانت و خودآگاهی (سخنرانی پروفسور هاول درباره کانت)

پروفسور دکتر "روبرت هاول"استاد فلسفه و متخصص در دانشگاه دولتی نیویورک است. او مدرک دکترای خود را از دانشگاه میشیگان دریافت کرده و عمده تحقیقات و برنامه‌های خود را بر روی تاریخ فلسفه جدید مخصوصا کانت، متافیزیکی تحلیلی و زیبایی‌شناسی متمرکز کرده است. "هاول " مخصوصا به سوالاتی علاقه‌مند است که پیرامون "بازنمود " و "ارجاع " اشیا مطرح شده و در فلسفه هنر مورد بحث است. از "هاول " رسالت و مقالات متعددی در زمینه فلسفه منتشر شده است.
معروف‌ترین کتاب او که در سال 1992 منتشر شد "قیاس استعلایی كانت" نام دارد. موضوع سخنرانی هاول در انجمن حکمت و فلسفه ایران به بیان معرفت از دیدگاه کانت پرداخته و بیان می کند در چارچوب نظریه شناخت، معرفت بر دو نوع است:
1ـ شهود (INTUITION)
2- معرفت (KNOWLEDGE)
در واقع معرفت، یعنی شناخت چیزها تحت یک ساختار طبقه بندی. اما شهود از دو طریق یعنی از طریق حواس بیرونی و یا از طریق حواس درونی به دست می‌آید. و شهود در این حالت یعنی شناخت یک شی خاص." من وقتی دارم چیزی می‌نویسم، از کجا می‌دانم که "من " می‌نویسم، دانستن اینکه من که هستم که در حال نوشتنم جمع بندی جنبه خود آگاهی است. "کانت از طریق اشاره "من فکر می‌کنم" و با توجه به خود "من " در این جمله در صدد تبیین خود‌آگاهی است. دکتر "هاول " سپس از طریق اشاره "من فکر می‌کنم" به شرح خودآگاهی به عنوان چیزی مستقل از ایده آلیسم استعادیی پرداخت. او اساس این شرح را در ده اصل صورتبندی کرده است:
1-   وقتی می‌خواهیم چیزی را بشناسیم عمل "من فکر می‌کنم " روی می‌دهد، در واقع "من فکر می‌کنم " عمل اندیشیدن است که خود به خود روی می‌دهد و می‌تواند توام با تمام بازنمود‌های ما باشد.
2-   من فکر می‌کنم یک باز نمود ساده است. پس "من فکر می‌کنم " یک باز نمود کاملا خالی و تهی است و حتی یک مفهوم هم نیست، بلکه فقط یک آگاهی خالی است که با مفاهیم دیگری همراه است.
3-   "من فکر می‌کنم " هیچ چیز درباره ویژگی‌ها یا ماهیت خود "من " نمی‌گوید و هیچ صحبتی درباره اینکه "من " ممکن است فی‌نفسه وجود داشته باشد نمی‌کند.
4-   بنابراین اگرچه "من فکر می‌کنم " هیچ ویژگی‌ای از "من " را نشان نمی‌دهد پس "من فکر می‌کنم "، یک "موجودیت" را باز نمود می‌کند.
5-   چون "من فکر می‌کنم " مستلزم "شهود " نیست، پس موجودیتی را که بازنمود می‌کند علامت و نشانه‌ای در تجربه ماندارد. در حقیقت "من"در تمام تفکرات وجود دارد اما هیچ شهودی وجود ندارد که آن را از دیگر متعلقات شهود افتراق دهد.
6-   با توجه به بند 2 و 3 و 5  ما از طریق "من فکر می‌کنم"  آگاهی‌ای در ماهیت یا تعین شرایط "من " به دست نمی‌آوریم. یعنی موجودیتی که "من " فی‌نفسه مستقل از فهم ما از طریق "من فکر می‌کنم "  باشد. تا آنجایی که فهم و ادراک ما از این موجودیت به وسیله "من فکر می‌کنم"  به دست می‌‌آید. مشخص کردن آن کاملا «صوری» و «کارکردی» است.
7-      بازنمود "من فکر می‌کنم"  یک خود آگاهی اولیه واصیل است.
8-   هر فهمی که از "من" داریم – جدا از فهمیدن ساده من به عنوان هست و مندی که تفکرات مخصوص متنوعی دارد – می‌تواند تنها از طریق بازنمود "من" حاصل آید. هر تلاش برای فهم "من" بدون استفاده از بازنمود "من" یا ناکام است یا دچار "دور " (CRICULAR‌) خواهد شد.
9-   ماهیت خودآگاهی که ما از طریق "من فکر می‌کنم"  به دست می‌آوریم نمی‌تواند به وسیله هیچ عینی یا باز نمودی تبیین شود یا حتی به آنها تحویل شود. چون آن‌ها خودشان از طریق یا همراه با "من فکر می‌کنم " شناخته می‌‌شوند. هر گونه تلاش برای رسیدن یا به دست آوردن هر تحویل یا تبیین اینچنینی یا نا‌کام یا دوباره در همان خود‌آگاهی که تلاش می‌کنیم از طریق "من فکر می‌کنم " یا حتی "من" تبیین کنیم مشخص می‌شود.
10- نفسی که می‌اندیشد"من فکر می‌کنم " همان موجودیتی به عنوان نفس است که از طریق حواس درونی آشکار می‌شود. در پایان "هاول‌ " به مسئله ارجاع مستقیم و "من فکر می‌کنم " پرداخت یعنی "من " دیگر احتیاجی به شکافتن و تحلیل ندارد تا خودش را به ذهن متفکر بشناساند، به این ارجاع مستقیم می‌گویند
چهارشنبه 14 دی 1390  9:55 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

پروفسور دکتر "روبرت هاول"استاد فلسفه و متخصص در دانشگاه دولتی نیویورک است. او مدرک دکترای خود را از

به انتظار نشسته بودم- نه در انتظار چيزي.

فارغ از خير و شر، از روشني و تاريكي لذت مب بردم؛

فقط روز بود و درياچه بود و ظهر بود و زمان بي انتها

دوست عزيزم، همينجا بود كه ناگهان يكي دو شد،

و زرتشت از كنار من گذشت.

او نتوانست عزلت كافي به دست آورد: «زندگي با مردم دشوار است، براي آنكه سكوت مشكل است.» از ايتاليا به ارتفاعات آلپ رفت و در انگادين عليا در زيلس ماريا سكونت گزيد. ديگر زن يا مردي را دوست نداشت و در آرزوي آن بود كه انسان قدمي فراتر نهد. در سكوت و عزلت اين ارتفاعات بود كه بزرگترين كتابش به وي الهام شد.

پس آنگاه «روح او طغيان كرد و لبريز شد.» او آموزگار جديد پيدا كرده بود – يعني زرتشت؛ يك مرد برتر نوين، و يك دين نو- يعني دور ابدي. اكنون مي‌بايست بخواند، حرارت ذوق و الهام او فلسفه را تا حد شعر بالا برده بود. «من مي‌توانم نغمه‌اي بخوانم و «مي‌خواهم» آن را بخوانم؛ گرچه در خانه خالي تنها هستم بايد آن را براي شنيدن خود بخوانم.» (چقدر در اين جمله تنهايي و بيكسي مندرج است!) «اي ستاره بزرگ اگر كساني كه تو براي آنها مي‌تابي وجود نداشته باشند، پس خوشبختي تو چه خواهد بود؟ ببينيد! من از عقل و حكمت خويش خسته شده‌ام، مانند زنبوري كه عسل بسيار زياد جمع كرده باشد، من به دستهايي نيازمندم كه براي گرفتن آن دراز شده باشند.» بدين‌سان «چنين گفت زرتشت» (1883) نوشته شد و «در ساعت مقدسي كه ريشارد واگنر در ونيز جان داد.» آن را تمام كرد. اين كتاب پاسخي عالي به «پارزيفال» بود ولي مصنف «پارزيفال» مرده بود.

اين كتاب شاهكار اوست و خود نيز از آن باخبر بود. بعدها درباره آن نوشت، «اين كتاب يگانه است.» «بگذار تا از شاعران به يك لحن ياد نكنيم. شايد تاكنون چيزي به اين توانايي بي‌مانند به وجود نيامده است.... اگر جوهر و نيكي تمام ارواح بزرگ با هم جمع شوند، نخواهي توانست نغمه‌اي از گفتارهاي زرتشت را به وجود آورند.» كمي مبالغه‌آميز است، ولي مسلماً اين كتاب از كتب بزرگ قرن نوزدهم است. با اين همه نيچه در طبع آن رنج فراوان ديد؛ جزء نخستين به تأخير افتاد زيرا 500000 نسخه «سرود ملي» براي چاپ سفارش داده شده بود و پس از آن سيلي از هجونامه‌هاي ضد سامي براي چاپ سفارش شد؛ و ناشر از طبع جزء دوم سرباز زد زيرا كتاب ارزش آن نداشت كه مخارج طبع را وصول كند و مؤلف مجبور شد كه خود مخارج آن را بپردازد. از كتاب فقط چهل نسخه فروخته شد و هفت نسخه به اين و ‌آن اهدا گرديد كه فقط يكي وصول آن را اعلام كرد؛ كسي از آن تمجيد ننمود. هيچ گاه كسي اين قدر تنها نبوده است.

زرتشت در سي سالگي از كوهي كه محل تفكر او بود پائين مي‌آيد، تا مانند زرتشت اصيل ايراني، مردم را هدايت نمايد؛ ولي مردم مشغول تماشاي بندبازي هستند و به او توجه نمي‌كنند. در اين هنگام بندباز مي‌افتد و مي‌ميرد. زرتشت او را بردوش مي‌گيرد و مي‌برد و مي‌گويد: «چون تو پيشه خود را در خطر برگزيدي، من بايد تو را با دست خود در خاك كنم.» بعد اندرز مي‌دهد و مي‌گويد: «همواره در خطر بزي.» «شهرهاتان را در كنار وزوو ]آتشفشان معروف نزديك پمپئي[ بنا كنيد؛ كشتيهاتان را به درياهاي ناشناس بفرستيد، هميشه در حال جنگ باشيد، به خاطر داشته باش كه بايد بي‌ايمان باشي؛ زرتشت در حاليكه از كوه سرازير مي‌شد، زاهد پيري را ديد كه سخن از خدا مي‌گفت. ولي همين كه زرتشت تنها شد با خود گفت: «آيا چنين چيزي ممكن است؟ مگر اين پيرمرد پارساي جنگل‌نشين نشنيده است كه خدا مرده است!» ولي مسلماً خدا مرده است و تمام خدايان مرده‌اند.

خدايان كهن مدتي پيش مرده‌اند و در حقيقت اين يك مرگ خوب و  لذتبخش براي خدايان بود!

مرگ آنها چنان بود كه تا صبحدم جان بكنند، چنين سخني دروغ است! برعكس آن‌ها يك دفعه سر به خنده دادند و چندان خنديدند كه مردند!

اين هنگامي بود كه يكي از خدايان سخني كفرآميز گفت: ‍«فقط يك خدا بيش نيست! تو نبايد در برابر من خداي ديگري داشته باشي.»

بدين‌سان يك صورت تقلييد خدا، يك خداي حسود، خود را فراموش كرد.

و تمام خدايان شروع به خنده كردند و  كرسيهاي خود را تكان دادن و فرياد زدند: «پس معني خدايي اين نيست كه خداياني وجود دارند، بلكه اين است كه خدايي وجود ندارد؟»

هر كه گوش دارد بشنود.

چنين گفت زرتشت.

چه بي‌ديني خنده‌آوري! «معني خدايي اين نيست كه خداياني وجود ندارند؟» «اگر خداياني وجود داشتند، چه چيزي ممكن بود خلق شود؟... اگر خداياني وجود داشتند چگونه مي‌توانستم بر خود هموار كنم كه من خود يكي از خدايان نباشم؟ پس خداياني وجود ندارند.» «چه كسي بي‌ايمان‌تر از من است كه از تعليمات او بهره‌مند هستم؟»

«برادران من! شما را قسم مي‌دهم كه ايمان خود را به زمين حفظ كنيد و سخنان كساني را كه به شما از اميدها و آمال فوق‌زميني سخن مي‌گويند باور نكنيد! آن‌ها مسموم هستند. خواه خود بدانند يا ندانند.» (بسياري از كساني كه قبلاً بي‌ايمان بوده‌اند، با كمال ميل به اين مسموميت شيرين برمي‌گردند، زيرا براي زندگي مخدر خوبي است.) مردان والامقام در غار زرتشت گرد آمدند تا خود را براي تبليغ آيين او آماده سازند؛ او مدتي از آن‌ها دور شد و چون برگشت ديد الاغي را تقديس و پرستش مي‌كنند؛ «زيرا اين الاغ جهاني بر وفق تصور خود آفريده بود يعني جهاني كه به قدر امكان بيهوده و بي‌معني بود.» اين با تقوا و فضيلت سازگار نيست؛ ولي كتاب بعداً چنين مي‌گويد:

كسي كه مي‌خواهد نيك و بد را بيافريند، بايد در حقيقت يك مخرب باشد و تمام ارزشها را از ميان ببرد.

بدين‌سان بالاترين بديها جزء بالاترين نيكي‌هاست، ولي اين نيكي خلاق است.

از مردم خردمند، بگذاريد تا در آن باره سخن بگوييم، گرچه بد و ناپسند باشد.

سكوت بدتر است؛ حقيقتي كه ناگفته بماند سم مي‌گردد.

هر چه در نتيجه حقايق ما مي‌شكند بگذار بشكند! خانه‌هاي زيادي براي ساختن آماده است.

چنين گفت زرتشت.

آيا اين بي‌احترامي‌نيست؟ ولي زرتشت مي‌گويد كه «هيچكش نمي‌داند چگونه احترام كند،» و خود را «بالاترين كساني مي‌داند كه به خدا معتقد نيستند». او  شوق به ايمان دارد و به تمام كساني كه «مانند من از اين انتظار رنج مي‌برند و به تمام كساني كه خداي كهن براي آن‌ها مرده و خداي نوي هنوز نزاييده است» دلسوزي مي‌كند. بعد نام خداي نو را بر زبان مي‌آورد:

تمام خدايان مرده‌اند؛ و اكنون در انتظاريم كه مرد برتر بيايد...

من مرد برتر را به شما مي‌گويم. مرد آن است كه از خود پا فراتر خواهد نهاد. شما كي از آن پا فراتر خواهيد گذاشت؟...

آنچه بزرگي مرد است اين است كه پلي است نه هدف. آنچه مرد را محبوب مي‌سازد اين است كه او «انتقال» و «تخريب» است.

من آن كساني را كه زنگي را در مهالك مي‌دانند دوست مي‌دارم؛ زيرا آن‌ها هستند كه مي‌خواهند به آن سوي بروند.

من تحقيركنندگان بزرگ را دوست مي‌دارم، زيرا آن‌ها ستايندگان بزرگ هستند، آن‌ها تيري هستند كه به آن سوي ساحل پرتاب مي‌شوند.

من آن‌هايي را دوست مي‌دارم كه در آن سوي ستارگان دليلي براي فداي خويشتن نمي‌بينند؛ بلكه خود را فداي زمين مي‌كنند زيرا زمين روزي جاي مرد برتر خواهد بود...

هنگام آن رسيده ست كه مرد هدف خود را ببيند. هنگام آن رسيده است كه مرد نهال عاليترين اميد خود را بنشاند...

برادران من! بگوييد بينيم اگر انسانيت هدف نداشته باشد بيهوده نيست؟...

عشق به دورترين مرد از عشق به همسايه بهتر است.

به نظر مي‌رسد كه نيچه پيش‌بيني مي‌كرد كه خواننده خيال خواهد كرد او خود را مرد برتر مي‌داند؛ و با اعتراف به اينكه مرد برتر هنوز از مادر نزاده است اين فكر را باطل مي‌سازد. ما مي‌توانيم فقط بشارت‌‌دهنده و خاك او باشيم. «چيزي بيشتر از استعداد خود مي‌خواهند. ... بالاتر از توانايي خويش بافضيلت مي‌باشيد و آنچه را كه خلاف امكان و احتمال است طلب مي‌كنيد.» سعادتي كه مرد برتر خواهد شناخت بهرما نيست؛ بهترين هدف و غرض ما كار كردن است. «مدتي است كه ديگر باري سعادت خود مبارزه نمي‌كنم؛ فقط براي كار خود نبرد مي‌نمايم.»

نيچه راضي نيست كه خدا را برطبق تصور خود بيافريند؛ او بايد باقي و جاويدان باشد.  پس از مرد برتر، دور ابدي فرا مي‌رسد. تمام اشياء با تمام تفاصيل در زمانهاي لايتناهي برمي‌گردند، حتي نيچه نيز برمي‌گردد و اين آلمان پنده‌پوش خون‌آلوده آهنين خاكسترنشين نيز برمي‌گردد، خلاصه تمام كارهاي انساني از جهل گرفته تا «زرتشت» همه رجعت مي‌كنند. اين عقيده وحشتناكي است و آخرين و گستاخانه‌ترين شكل رضا و تسليم مي‌باشد؛

و چگونه مي‌تواند نباشد؟ واقعيت يكي است و صور تركيبي ممكن آن محدود است ولي زمان لايتناهي است؛ روزي، ناگزير، ماده و زندگي به همان شكلي مي‌افتند كه نخست بودند و از همين جا تكرار شوم تاريخ جريان خود را از سر مي‌گيرد. جبر علي ما را به چنين بن‌بستي مي‌رساند. تعجبي نيست كه زرتشت از گفتن اين بازپسين درس خود وحشت دارد؛ مي‌ترسد و مي‌لرزد و عقب مي‌رود تا آنكه صدايي او را مخاطب قرار مي‌دهد: «زرتشت، تو چه اهميتي داري؟ سخن آخر را بگو و نابود شو!»

چهارشنبه 14 دی 1390  9:57 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

تاثير نيچه بر انديشه و ادبيات قرن بيستم

نيچه يكى از پرتأثيرترين متفكران دويست سال اخير بوده است. نفوذ او كمابيش در همه جا - ازادبيات و هنر گرفته تا فلسفه و سياست و اخلاق - به چشم مي‌‏خورد و مي‌‏توان گفت انديشه غربى، و در پنجاه سال اخير انديشه در سراسر جهان متمدن، به نحوى ازانحا متأثر از او بوده است. البته چنانكه خواهيم ديد اين تأثير بعضى فراز و نشيب‏ها نيز داشته است، ولى مسلماً امروز ناديده گرفتن آن به ‏هيچ وجه روا نيست.
هميشه بهترين راه براى فهم انديشه هر فيلسوف اين است كه ببينيم او خود را با چه مساله يا مسائل عمده‏اى روبرو مي‌‏ديده است.بنيادي‏ترين مساله‏اى كه نيچه جهان غرب را در روزگار خود با آن مواجه مي‌‏ديد، بحران عميق فرهنگى و فكرى بود كه او چكيده آن را درعبارت "مرگ خدا" و ظهور "نيهيليسم" يا هيچ‏انگارى بيان كرده است. نيچه تشخيص داده بود كه تفكر سنتى دينى و متافيزيكى از اعتبارافتاده و خلئى بر جاى گذاشته كه علم جديد قادر به پر كردن آن نيست و براى حفظ سلامت تمدن كه به عقيده او با خطر جدى روبرو بود،بايد براى ديدگاههاى دينى و فلسفى گذشته جانشينى پيدا كرد.
براى اين منظور، او ابتدا در يكى از نخستين آثارش، زايش تراژدى، به هنر يونانيان باستان روى آورد، و به اين عقيده رسيد كه كليد شكوفايى مجدد انسان مدرن را كه از دلداريهاى دينى و اطمينان عقلى و عملى محروم شده، بايد در هنر جستجو كرد. ولى در آثار بعدى،نيچه كم كم تغيير جهت داد و بيشتر از هنر و زبانشناسى تاريخى كه رشته تخصصي‌‏اش بود، به جانب فلسفه و خصوصاً نقد پديده‏هاى ‏اجتماعى و فرهنگى و روشنفكرى متمايل شد. در اين دوره كه در واقع آخرين سالهاى زندگى سالم او پيش از ابتلاى كامل به جنون در1889 بود، نيچه پخته ‏ترين آثار خود از جمله "چنين گفت زرتشت"، فراسوى نيك و بد، دانش طربناك، غروب بتان، دجال را پديد آورد.در اين نوشته ‏ها ديده مي‏شود كه او معتقد است براى چيره شدن بر نيهيليسم، ترك ديدگاههاى مطلق‏گراى دينى و متافيزيكى كافى نيست،بلكه بايد به زندگى و جهان از نظرگاهى بكلى تازه نگريست.
مراد نيچه از "مرگ خدا" در واقع افول و نهايتاً مرگ ديدگاه مسيحى و اخلاق مسيحى نسبت ‏به زندگى و جهان است. او اين جنايت عظيم (يعنى كشتن خدا) را كه مي‏گويد به دست آدميان‏ صورت گرفته ولى خبرش هنوز به مان نرسيده است، هم واقعه‏اى فرهنگى مي‏داند و هم‏ حادثه‏اى فلسفى، و به عقيده او، بايد آن واقعه را مبدأ قرارداد و بي‏رحمانه و از بيخ و بن همه چيز را - اعم از حيات و جهان و هستى آدمى و معرفت و اخلاق و ارزشها - از نو ارزيابى كرد.
بايد يادآور شويم كه حتى در ميان ارادتمندان نيچه اتفاق نظر وجود ندارد كه آيا مسائلى كه اودر مورد آنها موضع مي‏گيرد دقيقاً همان مسائل مبتلا به فيلسوفان قبل و بعد از اوست، يا لااقل‏در بعضى موارد آنچه مي‏گويد مسائلى يكسره نوظهور است. آنچه واضح است اينكه نيچه به ‏اغلب فلاسفه سلف و معاصر خود به شدت انتقاد دارد و از بنياد از افكار اساسى آنها فاصله ‏مي‏گيرد. سبك نگارش او هم به مشكل فهم نوشته ‏هايش مي‏افزايد كه گاهى مستدل و تحليلى وگاهى بشدت جدلى و گاهى سخت شاعرانه و سرشار از استعارات و صنايع ادبى است.
رويهمرفته سه نوع تلقى در ميان فلاسفه از افكار نيچه وجود داشته است. عده‏اى او را جدى ‏نگرفته‏ اند و معتقد بوده ‏اند كه نوشته ‏هاى او نه تنها نشانگر مرگ تفكر دينى و متافيزيكى، بلكه‏ نماينده مرگ فلسفه است و خود او نيهيليستى تمام عيار است كه مى‏خواهد با شگردهاى ادبى،انديشه انسانى را از قيد مسائل مربوط به معرفت و حقيقت برهاند. عده‏اى ديگر بعكس او رابشدت جدى گرفته‏اند و عقيده داشته‏اند كه نيچه با سرمشقى كه داده اصولاً فلسفه را به راه يكسره‏ نوينى انداخته است و نحوه نگاه او به مسأله حقيقت و معرفت يگانه طريق چيرگى بر نيهيليسم‏است.
مسلم اينكه نيچه اعتقاد راسخ داشت كه تفكر انسان شديداً داراى كيفيت تفسيرى و تأويلي ‏است و كسانى كه مي ‏پندارند مستقيماً ممكن است به "واقعيات" دست پيدا كنند خود را فريب‏ مي ‏دهند، و صرف نظر از اينكه حقيقت در نفس خودش چگونه باشد، به هر حال معرفت ماحاصل تفسير و تلقى ما از آن است. بنابراين، كارى كه از دست ما برمى‏آيد ارزيابى مجدد نحوه‏تلقى يا نهايتاً ارزشهاى ماست. مهمترين راه اين كار به عقيده نيچه، تبارشناسى است، يعني ‏تحقيق در اينكه تفسير و تلقى و ارزشهاى ما از كجا سرچشمه گرفته‏ اند. از سوى ديگر، بايد در"چشم‏اندازها" يا "نظرگاهها" تحقيق كنيم؛ زيرا اگر حقيقت مطلق لااقل براى موجوداتى همچو ما وجود نداشته باشد، آنچه به آن حقيقت مي ‏گوييم لاجرم وابسته به چشم‏انداز يا نظرگاه ماست. ولى اين پايان داستان نيست. درست است كه معرفتى فارغ از تفسيرها و نظرگاهها به طور مطلق‏ وجود ندارد، اما با تحقيق دقيق‏تر در تبار ارزشها و جستجوى بيشتر در نظرگاهها، مي ‏توانيم شيوه ‏تفكر خود را به پايه‏اى برسانيم كه چه در روابط اجتماعى و چه در مناسباتمان با عالم طبيعت‏ فهم بهتر و عميقترى پيدا كنيم و از خطر هيچ‏انگارى كه با فروريختن ارزشهاى دينى و فلسفى‏سنتى با آن روبرو شده ‏ايم، بپرهيزيم.
فهم عميقترى كه خود نيچه پس از انكار وجود خدا و جوهريت روح به آن رسيد، در دو اصل ‏اساسى خلاصه مي‏شود: يكى اراده معطوف به قدرت، و ديگرى بازگشت يا تكرار ابدى، كه هردو متأسفانه مورد سوء تعبير و سوء فهم و سوء استفاده بسيار بوده‏اند. آنچه نيچه درباره هر يك‏از اين دو مى‏گويد به هيچ وجه روشن و خالى از ابهام نيست و بحث درباره آن از حوصله اين‏گفتار بيرون است، ولى ظاهراً غرض از اراده معطوف به قدرت اين است كه هر جزيى از طبيعت‏پيوسته در پويش و تحرك و در صدد افزايش قدرت خود نسبت به ساير اجزاء است. اين انرژى‏حياتى در انسانها مى‏تواند صورتهاى بسيار مختلف - اعم از سازنده و ويرانگر - پيدا كند كه تنهايكى از آن صور، نهادهاى سياسى و مذاهب و هنر و اخلاق و فلسفه است. مسأله تكرار ابدى هم‏ ظاهراً بر همين محور دور مى‏زند و مقصود از آن نگرش اثباتى و تأئيدى به زندگى به‏رغم همه ‏فراز و نشيبهاى آن است.
از ديگر افكار نيچه كه در هنرمندان و متفكران بعدى تأثير عميق داشته، مفهوم "ابرانسان" يا"ابرمرد" است - به معناى امكان ظهور انسانهايى استثنايى به لحاظ استقلال و خلاقيت و بالاتر از سطح "توده گله‏وار" يا "عوام كالانعام" كه به اخلاق "سرورى" (به تفكيك از اخلاق‏ پست‏بردگى) آراسته باشند.
بحث مفصل‏تر درباره انديشه ‏هاى نيچه و متفرعات و شاخ و برگهاى آن در اين فرصت كوتاه ‏ميسر نيست. ولى از همين مختصر نيز اگر دقت كنيم مى‏توانيم به توان افكار او براى نفوذ درعرصه نظر و عمل پي ‏ببريم. ناگفته نماند كه نفوذ نيچه همواره با استقبال روبرو نبوده است، وبعضى مانند نويسنده و منتقد آمريكايى اَلن بلوم مدعى بوده ‏اند كه نيچه ارزشها را به عرصه‏ نسبيت برده و تخريب كرده و مفاهيم بنيادى اخلاق - مثل فضيلت و رذيلت و خوب و بد و خداشناسى و غيره - را در معرض شك و سؤال قرار داده و ذهن جوانان را به فساد كشانده است. ولى به هر حال حقيقت اين است كه امروز كتابهاى نيچه شايد بيش از هر زمان در گذشته درسراسر جهان خواننده دارد و براى يافتن خاستگاه بسيارى از مكتبهاى فلسفى معاصر - از قبيل‏ پست مدرنيسم و پساساختارگرايى و ساختارشكنى و مانند آن - بايد به عقب برگشت و به او رجوع كرد.
به طور كلى در يكصد و چند سالى كه از مرگ نيچه مي‏گذرد، تأثير او را مي‏توان به چهار دوره‏ تقسيم كرد: (1) از ابتداى قرن بيستم تا آغاز جنگ جهانى دوم در (2) 1939 دوره جنگ جهاني ‏دوم؛ (3) از پايان جنگ جهانى دوم تا اواخر دهه 1960؛ و (4) از دهه 1970 تا امروز.
در دوره جنگ جهانى دوم به علت سوء استفاده رژيم هيتلرى از بعضى مفاهيم در نيچه درخدمت نظريه ‏هاى توتاليتاريستى و نژادپرستانه، نوعى بدبينى و سكوت نسبى درباره او بويژه ‏در جهان انگليسى زبان به وجود آمد. اما به استثناى آن دوره، در سراسر نيمه اول قرن بيستم‏ چيرگى نيچه بر حيات روشنفكرى اروپا عموماً جنبه ادبى داشت. كسانى مانند گابريله،دانونتسيو و اشتفان گئورگه او را به مقام پيامبرى رساندند، و تأثير او همه جا در ادبيات اروپا، ازتوماس‏مان گرفته تا سمبوليست‏هاى روس و استريندبرگ و ييتز و روبرت موزيل و هرمان هسه‏و برنارد شا و حتى در آهنگسازانى مانند مالر و دليوس و ريشارد اشتراوس، ديده مى‏شد. تنها بحثهاى مهم فلسفى درباره نيچه در پنجاه سال اول قرن بيستم در كارهاى كارل ياسپرس و ماكس‏شِلِر صورت گرفت و نيز در درس گفتارهاى هايدگر از 1936 تا 1945 كه بعدها در 1961 در دوجلد انتشار يافت.
ياسپرس معتقد بود كه نيچه احياناً آخرين فرد از فيلسوفان بزرگ گذشته است، و او وكي‏يركه‏گور بايد دو نمونه اعلاى متفكرانى محسوب شوند كه با گرايش فلسفى غرب كه ‏مي‏خواهد هر چيز غيرعقلانى را به دايره عقلانيت ببرد، به مبارزه برخاسته‏ اند، و با اين ادعا كه ‏پايه معرفت انسانى چيزى بجز تعبير و تفسير نيست، در واقع از عصر احترام مطلق به عقلانيت وحقيقت مستقل از بشر با يك پرش بزرگ گذر كرده ‏اند.
اما به نظر هايدگر، اصل بنيادى در فلسفه نيچه اراده معطوف به قدرت است و هر موضوع‏ديگرى در نوشته‏هاى او فرع بر آن است. ولى براى پي‌‏بردن به انديشه اساسى و نانوشته نيچه،بايد اراده معطوف به قدرت را با اصل تكرار ابدى كه ضد آشتي‌‏ناپذير آن است، با هم در نظربگيريم. در اين صورت، به عقيده هايدگر، خواهيم ديد كه اراده معطوف به قدرت در چارچوب‏مصطلحات سنتى فلسفه همان ماهيت است، و بازگشت يا تكرار ابدى مساوى با وجود؛ يا، به ‏اعتبار ديگر و بنا به مصطلحات كانت، اراده معطوف به قدرت، شى‏ء في‌‏نفسه يا "نومن" است، وتكرار ابدى، پديدار يا "فنومن"؛ و باز به تعبير خود هايدگر، اراده معطوف به قدرت، وجود است،و تكرار ابدى، كثرات موجودات در عالم محسوس. هايدگر معتقد بود كه نيچه با وحدت دادن‏اين دو مفهوم به يكديگر، به جوهر مدرنيته رسيده و براى نخستين بار حق آن را به كمال ادا كرده‏است. تفصيل بيشتر درباره بحث بسيار پيچيده هايدگر از گنجايش اين مقال بيرون است؛ همين‏قدر اشاره مى‏كنيم كه، به عقيده او، نيچه پروژه متافيزيك فلسفه غرب را كه با افلاطون آغاز شده‏بود به پايان مى‏رساند و بى‏معنايى آن را آشكار مى‏كند و به جاى چيرگى بر نيهيليسم، در چنبره‏آن گرفتار مى‏شود.
چنانكه گفتيم، كتاب هايدگر درباره نيچه گرچه در 1961 منتشر شد، ولى در واقع حاوى‏گفتارهايى بود كه او از 1936 تا 1945 ايراد كرده بود. از 1945 يعنى پايان جنگ جهانى دوم به‏بعد، كم‏كم برخلاف گذشته مسائل فلسفى در نيچه مورد توجه عمومى قرار گرفت. شايد
بزرگترين بانى اين امر والتر كافمن در آمريكا بود كه كتاب مهم او، نيچه: فيلسوف، روانشناس،دجال، و ترجمه‏هاى فصيح و دقيقش از آثار نيچه فصل جديدى در اين زمينه گشود. اين جريان‏بزودى از آمريكا به ايتاليا و فرانسه و آلمان سرايت كرد و سرآغازى شد براى كشف دوباره وبعدها بازآفرينى نيچه در آثار فيلسوفان معاصر فرانسوى كه شايد بتوان گفت اساساً نيچه جديدى‏به مذاق خود اختراع كردند.
در دوران بعد از جنگ جهانى دوم بيشتر دلمشغوليها به نيچه در واقع به منزله واكنش ‏مستقيم يا غير مستقيم به تفسير هايدگر از نيچه بود. امتياز بزرگ والتر كافمن اين بود كه در دهه‏1950 نيچه‏شناسى را به مسيرى جديد هدايت كرد. او مى‏خواست به جهانيان نشان دهد كه‏ظهور نيچه فى حد ذاته يك رويداد عمده تاريخى است و انديشه‏هاى او بايد نه تنها خاطر يك‏ملت يا فقط خاطر فيلسوفان، بلكه خاطر جميع آدميان را در همه جا به خود مشغول كند. به‏عقيده او، اراده معطوف به قدرت كه هسته مركزى فلسفه نيچه است، اصلى غيرسياسى و هدف‏آن چيرگى شخصى و وجودى بر خود و استعلا از خويشتن است. تصويرى كه كافمن بدين گونه‏رسم كرد، پر تأثيرترين تصوير نيچه در دهه‏هاى 1950 و 1960 و 1970 از كار درآمد.
اما آنچه "نيچه جديد" ناميده مى‏شود عمدتاً از آثار نويسندگان فرانسوى سر برآورد. غالباًحتى به اين "نيچه جديد"، "نيچه فرانسوى" گفته مى‏شود. كتاب مهم هايدگر درباره نيچه به‏فرانسه ترجمه شد، و بسيارى از آثار فرانسويان را مى‏توان در واقع رديه‏هايى بر تفسير هايدگردانست و پافشارى بر خصلت استعارى نوشته‏هاى نيچه. اما شايد مهمترين نكته درباره نيچه‏جديد اين باشد كه برخلاف كافمن كه نيچه را ميراث‏دار عصر روشنگرى در قرن هجدهم معرفى‏كرده بود، فرانسويانى مانند ژرژ باتاى، ژيل دولوز، دريدا، فوكو، و ليوتار در بيست سال گذشته‏در اساس منكر اين امر بوده‏اند. متفكران عصر روشنگرى معتقد بودند كه ايده‏هاى درست به‏عمل درست مى‏انجامند. ولى كسانى كه از آنان نام برديم مى‏گويند چيزى به اسم درست يانادرست مطلق براى نيچه وجود ندارد و او اخلاق را از اساس به قلمرو نسبيت برده است.
به لحاظ تاريخى شايد بتوان گفت مهمترين نقطه عطف در نيچه‏شناسى، وقايع دوران‏سازسال 1968 و شورش دانشجويان در فرانسه بود. ژيل دولوز در 1973 نوشت "اگر بپرسيد چه برسر نيچه آمده است، پاسخ مى‏دهم به جوانانى رجوع كنيد كه امروز نيچه مى‏خوانند. آنچه‏جوانان اكنون در نيچه كشف مى‏كنند غير از آن چيزى است كه نسل من كشف مى‏كرد. مى‏پرسيدآهنگسازان و نقاشان و فيلمسازان جوان چرا خاطرشان به نيچه مشغول است؟ جواب ساده‏است. نسل دهه 1960 مشاهده كرد كه نيچه همان پيامبر ضدفرهنگى است كه مى‏جسته است، وشالوده فكرى دلهره و اضطراب و نيهيليسم را بايد در او بجويد."
به طور كلى در تفكر فلسفى در فرانسه بعد از جنگ جهانى دوم، سه مرحله پياپى مى‏توان‏تميز داد. نخست اگزيستانسياليسم كه در دهه‏هاى 1940 و 1950 عمدتاً در كارهاى سارتر ومرلوپونتى جلوه كند و ملهم از هوسرل و هايدگر و سپس از ماركس است. كه به آن "ازدواج‏پديدارشناسى و ماركسيسم" لقب داده‏اند. سرچشمه الهام مرحله دوم، يعنى ساختارگرايى، دراوايل دهه 1960 به ظهور رسيد كارهاى زبانشناس سوئيسى فردينان دو سوسور است.ساختارگرايانى مانند كلود لوى استروس و ژاك لاكان و لويى آلتوسر كه بشدت به پديدارشناسى‏و جايگاه ممتاز فاعليت يا سوبژ كتيويته در آن بى‏اعتماد بودند، هر يك به ترتيب درانسان‏شناسى و روانكاوى و اقتصاد سياسى به روشهاى سوسور روى آوردند. اقبال‏ساختارگرايان به فرويد و ماركس با نظريات هايدگر درباره نيچه جمع شد و صحنه را براى‏مرحله سوم در انديشه فرانسويان يعنى پساساختارگرايى آماده كرد.
بايد هشدار دهم كه اصطلاح پساساختارگرايى در اينجا صرفاً به لحاظ تاريخى به كار مى‏رود- يعنى آنچه پس از ساختارگرايى آمد - و از اين جهت در ترجيح به "ساختارشكنى" از آن‏استفاده مى‏شود كه نامى است براى سبك تحليلى و فلسفى فقط يكى از فيلسوفان‏پساساختارگرا، يعنى ژاك دريدا، و همچنين در ترجيح به "پست مدرنيسم" كه در حوزه فلسفه‏صورت سياسى شده پساساختارگرايى است. جمع كردن انديشه معاصر فرانسوى تحت يك"جنبش" بتنهايى البته خالى از بعضى خطرها نيست و خود متفكران فرانسوى از اينگونه‏استراتژيهاى تجميعى پرهيز دارند. ولى اگر بتوان يك وجه جامع براى آنان ذكر كرد، مسلماً آن‏وجه جامع نيچه است، هر چند البته رويكرد به او در متفكرانى مانند دريدا، دولوز، فوكو،ايريگاره و ليوتار صورتهاى گوناگون به خود مى‏گيرد.
رويكرد به نيچه همچنين مهمترين وجه افتراق پساختارگرايان فرانسوى از ساختارگرايان واگزيستانسياليستهاى پيشين است. ولى خود اين رويكرد در انديشه دو گروه از پساساختارگرايان‏به شكل عمده در مى‏آيد: اول كسانى كه فلسفه نيچه در آنان موضوع تفسير و تأويل است ومفاهيم عمده در نيچه - از قبيل اراده معطوف به قدرت و بازگشت ابدى و نيهيليسم و ابرانسان -را با روشهاى سنتى پژوهشى مورد تفسير قرار مى‏دهند. گروه دوم كسانى هستند كه از نيچه براى‏پروراندن نظريات فلسفى خودشان استفاده مى‏كنند. از مهمترين كسان در اين گروه از ميشل فوكوو ژاك دريدا مى‏توان نام برد.
دريدا در آثار متعدد از نيچه به عنوان نقطه عطف يا سكوى پرشى استفاده مى‏كند براى دست‏و پنجه نرم كردن با قرائت هايدگر از نيچه و اصولاً با كل فلسفه هايدگر، يا براى بحث درباره جنبه‏سياسى تفسير و تأويل.
در آثار فوكو، شخصيت محورى بدون شك نيچه است و سراسر نوشته‏ هاى او مشحون ازحضور نيچه است. در 1971، فوكو مقاله‏اى نوشت به نام "نيچه، تبارشناسى، تاريخ" كه بسيارمعروف شد. به عقيده او، تاريخ رويدادها را از چشم‏انداز غايت و فرجام لحاظ مى‏كند و معناى ‏آن را پيشاپيش مى‏داند. ولى تبارشناسى متوجه تصادفى بودن رويدادها و بخت و صدفه خارج‏از هر گونه غايت متصور از پيش است. سر و كار تبارشناسى با "برخاستن" و "منشأ گرفتن" و"زايش" است، به معناى منشأ اخلاق يا زهد و رياضت يا عدالت يا كيفر و پاداش. فوكو مي ‏گويد اينگونه تحليل تبارشناسانه در نيچه - بويژه در تبارشناسى اخلاق - نشان مى‏دهد كه هيچ راز ياذات خارج از ظرف زمان در پس چيزها پنهان نيست. تنها راز اين است كه ذاتى وجود ندارد و اگرهم داشته باشد تكه تكه از چيزهاى بيگانه با آن درست شده است. به عقيده فوكو، تبارشناسى‏نيچه به ما امكان مى‏دهد كه به اتفاقات و خطاها و ارزيابيهاى نادر پى ببريم كه منشأ امور وارزشهاى هنوز موجود بوده‏ اند. بدين ترتيب متوجه مي‏شويم كه آنچه مي‌‏پنداشتيم مقدس وغيرقابل تعرض و مصون از چون و چراست؛ در واقع محصول رويدادهايى يكسره تصادفى بوده ‏است.
بحث درباره رابطه نيچه و متفكران معاصر فرانسوى البته به اين مختصر پايان نمى‏گيرد.غرض فقط نشان دادن خطوط كلى آن بود. اما پيش از پايان سخن، بد نيست اشاره‏اى هم به رابطه‏ماركسيسم با نيچه داشته باشيم. اينكه نازيها نيچه را بپسندند البته قابل فهم بود. اما كمونيستها به‏هيچ وجه نظر خوشى به او نداشتند. يكى از بزرگترين نظريه‏پردازان ماركسيست گئورگ لوكاچ،همت فراوان صرف كوبيدن نيچه كرد، و در كتاب معروفش انهدام عقل كه در 1952 به چاپ‏رسيد، آثار نيچه را مجادله‏اى مستمر عليه ماركسيسم و سوسياليسم معرفى و محكوم كرد. لوكاچ‏معتقد بود والتر كافمن اشتباه كرده كه نيچه را به هگل و عصر روشنگرى ربط داده است، زيرانيچه منكر عقل و معرفت عينى است و فقط مى‏تواند نزد پست‏ترين غريزه‏هاى بهيمى ووحشيانه آدمى مقبول بيفتد، و كل فلسفه او پوچ و پوسيده و دروغ است. كسانى كه ماركسيسم راحامل يقين علمى مى‏دانستند اين گفته‏ها را به گوش جان مى‏شنيدند، ولى ترديدها از دهه 1960آغاز شد و پس از فروپاشى شوروى، در دهه 1990، بازنده اين بازى لوكاچ از آب در آمد نه نيچه.
در هر گونه بحث درباره نيچه در انديشه عصر حاضر، بدون شك بايد به رغم زن گريزى‏ظاهرى او، از نفوذش در جنبش فمينيسم نيز سخن گفت. ولى چون از قرار معلوم درباره اين‏موضوع در يكى از نشستهاى آينده اين انجمن بحث خواهد شد، گفتار را همين جا به پايان‏مى‏بريم.
حاصل كلام به زبان ساده و براى فرد غير فيلسوف اينكه: نيچه مسلماً ويرانگر است، وهميشه مي‏تواند نشان دهد كه عقايد شما درست نيست. او ايمان مردم را به درستى عقايدشان‏ متزلزل مي‏كند، و مي‏گويد درست يعنى آنچه براى شما درست است. و يقيناً كسى كه بگويد عقل معيار حق و حقيقت نيست، پايه اخلاق را به لرزه در مي‌‏آورد. بنابراين، اگر نگاهى به ‏پيرامونتان بيندازيد و احساس كنيد كه زمين زير پايتان مي‌‏لرزد، بهتر است همچنين نظرى هم به ‏نيچه بيفكنيد كه در عصر جديد شايد مهمترين "گسل" منشأ آن زلزله بوده است.
چهارشنبه 14 دی 1390  9:58 PM
تشکرات از این پست
pouya_123
pouya_123
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 170
محل سکونت : اصفهان

انديشه سرا

در سال 1908 جواني وارد دانشكده پزشكي دانشگاه گوتينگن شد تا به جاي زندگي كاسب‌كارانه كه خانواده برايش تدارك ديده بود، زندگي دانشجويي را برگزيند اما فغان و غوغايي كه در درونش از ديرباز ريشه دوانيده بود ناگهان سرباز كرد و در سال دوم عطاي پزشكي را به لقايش بخشيد تا با تحصيل فلسفه معماي زندگي را دريابد. او بعدها برداشتي از جهان و زندگاني بشر ارائه داد كه هم تكان‌دهنده بود و هم ناسازگار با برداشت‌هاي ايده‌آليست‌هاي بزرگي چون هگل، فيشته و شلينگ. آراي اين فيلسوف بزرگ در زمان خودش هيچ‌گاه مورد توجه قرار نگرفت و تنها سال‌ها بعد بود تا "نيچه" در جاي جاي آثارش به ستايش او بپردازد و «فرويد»‌ با الهام از مفهوم «اراده كور» او قلمرو ناخودآگاه را درنوردد. و اين شايد بدين دليل بود كه دلمشغولي‌هاي شوپنهاور از نوعي بود كه با مسائل هم عصرش ارتباطي نداشت، و سال‌ها لازم بود تا اهميت فلسفه شوپنهاور روشن شود.
شوپنهاور كه در سال 1788 در دانتسيگ آلان به دنيا آمد، بعد از روي آوردن به فلسفه از گوتينگن به برلين رفت تا محضر «فيشته» و «شلاير ماخر»‌را درك كند اما خيلي زود از آن دو بيزار شد و كنجي خلوت اختيار كرد تا به دور از هياهوي جنگ آلمان با فرانسه رساله دكترايش را با نام «درباره ريشه چهار گستره اصل جهت كافي» بنويسد. اين رساله كه تبريك «گوته» را در پي‌داشت در واقع بنيان تفكر او را نشان مي‌داد و سر‌آغازي براي كتاب اصلي‌اش يعني «جهان همچون خواست و بازنمود» بود.
«شوپنهاور» در رساله به شدت تحت تاثير كانت است. او همانند كانت به «فنونمن» و «نومن» معتقد است اما نتايجي كه اين تمايز مي‌گيرد با كانت متفاوت است. واژه «نومن» را نخستين بار افلاطون به كار برده بود و مقصودش از آن واقعيت بود چنانكه به خودي خود وجود دارد و عقل مي‌تواند بدان پي‌ببرد. در فلسفه كانت، «نومن» مقابل «فنومن» است. از ديدگاه كانت «نومن» آزاد از زمان و مكان و انديشه ما و بنياد «فنومن» است. اما «فنومن» جهان پديدارهاست و چون در زمان و مكان واقعند قابل شناخت هستند و عقل نظري مي‌تواند آنها را دريابد. مي‌توان گفت‌ «نومن» در فلسفه شوپنهاور اراده يا خواست است. او همانند كانت بر اين باور است كه درك انسان از جهان و آنچه در آن است، مقيد به زمان و مكان است و بدون چنين قيد و شرطي شناخت امكان‌پذير نيست و شناخت تنها از طريق نسبت‌هاي زماني و مكاني و رابطه علت و معلولي حاصل مي‌آيد. شوپنهاور قلمرو مقيد به نسبت‌هاي زماني و مكاني و رابطه علي و معلولي را قلمرو فنومن‌ها و ذات اين قلمرو را نومن‌ها مي‌‌داند. در فلسفه او اين دوگانگي اگر‌چه حفظ شده‌است اما رابطه تنگاتنگي با يكديگر دارند. هيچ عيني نيست كه يكسره جدا و گسيخته از ديگر چيزها بر ما نموده ‌شود. يعني تمامي بازنمودهاي ذهن ما (عين) ‌به صورتي با بازنمسودهاي ديگر در پيوند است. در نظر وي تصور عين بدون ذهن شناسانده بي‌معناست و «عين»‌ چيزي نيست جز آن كه ذهن شناسانده به سوي عين مي‌دانست و عدم وجود نسبت علي و معلولي و زمان و مكان را براي ذات اشيا دليل بر يكچارچگي و وحدت آنها به حساب مي‌آورد. از ديدگاه او آنچه سبب تفاوت و تمييز بين اشيا مي‌شود همين رابطه‌هاي نسبي است. او در ابتداي اثر اصلي خود يعني «جهان همچون خواست و بازنمود»[جهان همچون اراده و تصور] مي‌گويد:‌ «جهان بازنمود[تصور] من است.» يعني تمامي جهان پديدار عيني (ابژه) ‌است براي يك سوژه يا ذهن. همانطور كه گفته شد، شوپنهاور«نومن» را كه كانت معتقد بود ناشناختني است، "خواست" [اراده] مي‌نامد. در واقع «خواست» به معناي باطن حركات جسماني است چيزي كه مي‌توان به جاي آن از نيرو يا انرژي نيز نام برد. او تمام حركات بدني را ناشي از «خواست» مي‌داند و بر اين باور است آنچه كه در عالم پديدارها به تجلي درمي‌آيد انرژي است. يعني جهان نومن در عالم فنومن به صورت انرژي به جلوه درمي‌آيد و هر حركت و قدرتي حاوي اراده است. از آنجا كه واقعيت تجربي عينيت يافتگي يا نمود «خواست» ‌متافيزيكي است ناگزير نمود «خواست زندگي» هم است و اين «خواست» كه كوششي بي‌پايان و كششي كور است هيچ‌گاه از عمل باز نمي‌ايستد و به آرامش نمي‌رسد.«خواست» همواره كوشيدن است و هرگز نرسيدن. او ريشه تمام شرها را بندگي «خواست» ‌و فرمانبري از «خواست زندگي» مي‌داند و براي گريز از «بندگي خواست» دو راه پيشنهاد مي‌كند؛ يكي راه هنر و دومي راه رستگاري. او پناه آوردن به هنر و زيبايي و اشتغال به هنر را براي گريز موقت از وحشت جهان فنومن‌ها و نومن‌ها توصيه مي‌كند. به عقيده او تنها در هنگامه خلق اثر هنري و يا شناخت زيبايي است كه انسان از بار سنگين «خواست» آزاد مي‌شود. از ديدگاه او فرد در هنگام مشاهده به يك اثر هنري بايد مشاهده‌گري بي‌تعلق شود چون اگر به ديده سودجويي به آن اثر بنگرد باز بنده «خواست»‌ است اما اگر تنها و تنها ارزش هنري‌اش را در نظر آورد آنگاه مدتي از بندگي «خواست»‌ آزاد مي‌شود. وقتي انسان براي كشف و درك زيبايي به اثر هنري بنگرد آنگاه مي‌تواند هنر را به عنوان امكاني براي شناخت ذات حقيقي امور مدنظر قرار دهد. عالي‌ترين هنر شاعرانه نزد شوپنهاور تراژدي است چون در تراژدي سرشت حقيقي زندگي بشري را مي‌بينيم كه به قالب هنر ريخته شده. خود او مي‌گويد تراژدي يعني «آن درد ناگفتني، آن مويه بشريت، آن پيروزي شر و از پا درافتادن راستان و پاكان.» او موسيقي را نيز در زمره والاترين هنر قرار مي‌دهد و آن را نشانه خود «خواست» و ماهيت ‌«شيء في نفسه» مي‌داند. در نتيجه انسان با گوش دادن به موسيقي از حقيقت نهفته در پديدارها كشف مستقيم مي‌كند. فرد اين حقيقتي را كه به صورت هنري بيان شده به صورتي عيني و بي‌تعلق دريافت مي‌كند. فلسفه او در اين زمينه بيش از همه براي‌ «واگنر» موسيقيدان خوشايند بود. او خود را مظهر زنده برداشت شوپنهاور از نابغه مي‌دانست. در هر حال تاثير «شوپنهاور» بر «واگنر»‌ انكارناپذير است. شوپنهاور در فلسفه‌اش از نبوغ هنري سخن به ميان مي‌آورد اما در باب ماهيت نبوغ هنري و نسبت نابغه به آدم عادي چندان به روشني سخن نمي‌گويد و در نتيجه برداشت‌هاي متنوعي از آن ممكن است. او نبوغ را عالي‌ترين شكل دانش آزاد از سلطه «خواست» مي‌داند. نخستين برداشت از اين نبوغ كه با باور عادي ما سازگارتر است توانايي آفرينش هنري است و برداشت دوم دلالت بر اين دارد كه هركس توانايي درك هنر و ژرف‌انديشي در آن را داشته باشد تا حدودي از نبوغ بهره‌ور است. به‌هر‌حال دو انگاره نبوغ و جنون در فلسفه هنر شوپنهاور نقشي كليدي دارند و فهم درست آنها ما را در فهم صحيح فلسفه هنر اين فيلسوف ياري مي‌رساند شوپنهاور در صندلي راحت افتاده و سرش روي سينه خم شده‌بود. خانم صاحبخانه پرسيد: « آقاي شوپنهاور، مريض هستيد؟» ولي چون جوابي نشنيد و نزديك‌تر رفت مشاهده كرد آن بدبين سالخورده ديده از جهان بربسته است ولي لااقل در آخرين دم تبسمي بر لب دارد.
چهارشنبه 14 دی 1390  9:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها