حکایت
سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پُشتواره ی خار می کشد. بر او رحمش آمد. گفت:
((
ای پیر دو سه دینار زر می خواهی یا درازگوشی، یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم،
تا از این زحمت خلاصی یابی
))
.
پیر گفت:
((
زر بده، تا در میان بندم و بر درازگوشی بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم
))
.
سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند.
جمعه 2 مرداد 1388 3:23 PM
تشکرات از این پست