دلم
آشيان پرستوهاي مهاجر است
كه هر صبحدم از روزنه چشمهايم،
به قصد چيدن ستاره هاي آرزو
بال ميگشايند
و شبانگاه خسته و نوميد،
ساكت و آرام
به خانه باز ميگردند.
پلك بر هم نمي گذارم
چرا كه پرنده ها چون من
از حبس بيزارند.
آري
همين كه بندي اين دل اند
برايشان كافيست.
بر آنم تا از دل برانمشان،
آخر چشمانم خيره بر ماه
كه در بدرقه آن قاصدك
سالهاست زمين گيرند.
ديگر تاب ماندن ندارند.
نگاه كن
خواهي ديد ستارگان
درخيسي پنهانشان پر شور مي رقصند
و پلكهايم چقدر سست و ملتهبند.
ديگر اين گوشهارا با آوازهاي غريب الفتي نيست.
بايدرفت.
پرستوها بازخواهند گشت... .