یاری اندر کـس نـمیبینیم یاران را چـه شد دوسـتی کی آخر آمد دوستداران را چـه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاسـت خون چـکید از شاخ گل باد بهاران را چـه شد
کـس نـمیگوید که یاری داشت حق دوستی حـق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
**********************************
نـه هر کـه چهره برافروخت دلـبری داند **** نـه هر کـه آینـه سازد سکـندری داند
نـه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست **** تو بـندگی چو گدایان به شرط مزد مکـن
کـه دوسـت خود روش بـنده پروری داند **** غـلام هـمـت آن رند عافیت سوزم
*********************************
در ازل پرتو حسنـت ز تـجـلی دم زد
عشـق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتـش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جـهان برهـم زد
******************************************