روزی سه جوان که در یک امتحان مهم شرکت کرده بودند، برای اینکه بدانند نتیجه ی امتحانشان چه می شود، پیش یک پیشگو رفتند.
پیشگو پس از شنیدن حرف های آنها، مدتی با وسایل کار خود مشغول شد و سپس یکی از انگشتان خود را بالا برد.
پس از اعلام نتایج معلوم شد که یکی از آن سه نفر قبول شده و
پیشگو با این پیش بینی، اعتبار پیدا کرد.
روزی نوآموز جوانی پیش وی آمد تا بفهمد او از کجا توانسته سرنوشت آن سه جوان را پیش گویی کند.
پیشگو گفت: راز موفقیت من در آن بود که به سوال آنها جوابی ندادم.
در پیشگویی کار آن سه جوان، من فقط یک انگشتم را بلند کردم.
این کار می تواند به این معنی باشد که فقط یکی از آنها قبول می شود و دو نفر دیگر رد می شوند.
اما اگر دو نفر آنها قبول می شدند و یکی رد می شد، انگشت من به آن معنی بود که فقط یک نفر رد خواهد شد و اگر هر سه نفر رد یا قبول می شدند، یک انگشت من به آن معنی بود که هر سه نفر به عنوان یک مجموعه ی واحد رد یا قبول می شوندو باز هم نتیجه ی پیش بینی من درست از آب در می آمد.
این بود راز موفقیت من، در این پیش گویی.