دلم تنگ است
دلم براي شلمچه تنگ شده
باز دلم هواي شلمچه كرده است
باز از فرسنگها بوي عطر خاكريزش مستم مي كند
باز سوزه جانسوز غروبش در گلويم مي پيچد
ديگر خودم هم خسته شدم
رنگ وبوی اين جا با شهرمان خيلي تفاوت دارد
آري از شهري مي گويم كه در آنجا همه براي خود مي جنگند وكسي ديگر رنگ شهدا را ندارد
همين كه آرام آرام با زندگي روزمره دست اخوت مي دهم نمي دانم چه مي شود؟؟
هرروز بيشتر و بيشتر فاصله بين من و اين همه خوبي مي افتد
دلم تنگ مناجات شهدا را كرده است
دلم تنگ با خدا بودن را كرده است
از دنيا رها شدن
دلم تنگ آن نمازهاي شلمچه كه ابتدايش بر زمين و انتهايش در بهشت بوده، شده است
آري بگذار اينجا ديگر عقده دل را باز كنم
از ناله هاي دل مادران شهيد بگويم كه در كنار قبرهاي فرزندانشان مي سرايند
و آنهايي هم كه نام و نشاني از فرزندانشان ندارندو كنار شهدايي نجوا دارند كه ما آنها را گمنام مي خوانيم
حال آنكه ما خود گمناميم وآنها بايد نشاني از ما بيابند.....
از عقده هاي دل بسيجي هايي بگويم كه نامردي روزگار آنها را پير كرده است.
دلم تنگ است
دلم تنگ آن بوي خوش پيراهن يوسف را دارد كه در شلمچه در حال وزيدن است و ارمغاني براي دل يعقوب صفت من دارد
دلم براي آمدن او تنگ است
او كه آمدنش مي تواند همه اين دل تنگي ها را به اتمام برساند
آري اي كاش اين دل تنگي ها روزي بسر آيد..........