0

سروشي از آسمان بي‌ديني

 
jimbo110
jimbo110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 5

سروشي از آسمان بي‌ديني

حسين‌علي حاج فرج دبّاغ (عبدالكريم سروش):

«ولايت منحصر در شخص نبيّ اكرم است و با رفتن او ولايت نيز خاتمه مي‌يابد او خاتم ولايت بود. ولايت بعد از او به كسي منتقل نشده است.» (1)

 

 

*************************************************

 

سال 11 هجري است ...

حجة الوداع ...

در همه جاي حكومت اسلامي اعلام شده است كه امسال واپسين سال حيات پيغمبر است. جمعيّت زيادي براي همراهي پيامبر راهي مراسم حج مي‌شوند. كاروان مسلمين تمامي اعمال شاقّ و تعجّب‌آور حج را انجام مي‌دهند:

چرخش هفتگانه به دور خانه‌اي ساخته شده از سنگ،

سعي صفا و مروه،

اسكان در صحراي عرفات،

رَميْ جَمَرات با هفت سنگ ريز،

ذبح گوسفند،

و ...

حال كاروان در مسير بازگشت قرار دارد. مرداني با سرهاي تراشيده و زناني خسته از سفري طولاني. ناگهان خبري در ميانه‌ي صحرا مي‌پيچد. پيامبر خدا دستور به توقّف در كنار خُمّ غدير داده است.

همهمه در ميانه‌ي جمعيّت قريب به 120 هزار نفري غوغا مي‌كند. سه شبانه‌روز توقّف كردند. پيامبر قصد خطابه دارد. شايد آخرين خطابه‌ي پيامبر در ميان مسلمين باشد. چه امر مهمّيست كه اينگونه مراتب براي آن چيده شده است. سه روز اُتراق، بعد از مدّت‌ها سفر و انجام اعمال سخت حج؟!!

خطبه‌اي غرّاء از سوي پيامبر به سان خطابه‌هاي گذشته ايراد مي‌گردد. اما تفاوتي فاحش در اين خطبه ديده مي‌شود. پيامبر اعلان رسمي بر پايان حيات شريفش مي‌كند و امر ولايت بر مسلمين را كه از سوي خداي تبارك و تعالي نازل شده، به گوش همه مي‌رساند:

«اي مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهي نكرده‌ام، و من سبب نزول اين آيه [آيه ولايت] را براي شما بيان مي‌كنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم  - كه او سلام است – مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهي اعلام كنم كه علي بن ابيطالب برادر من و وصيّ من و جانشين من بر امّتم و امام بعد از من است. نسبت او به من، همانند هارون به موسي است، جز اينكه پيامبري بعد از من نيست. او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است.» (2)

پيامبر صريح و با صدايي شيوا به گوش همه رساند كه «مَعَاشِرَ النّاسِ، ... هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللهِ وَ رَسُولِهِ». در ادامه باز هم از بيم فراموشي حاضران و تأويلات نابجاي آيندگان ادامه داد:

«اي مردم، اين مطلب [ولايت] را درباره‌ي او [علي بن ابيطالب] بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براي شما صاحب اختيار و امامي قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكي و بر روستايي و شهري و بر عجمي و عربي و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه، بر هر يكتاپرستي حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است...» (3)

اتمام حجّت پيامبر با امّت مسلمان براي آخرين بار در دفعات مكّرر انجام شد. به گونه‌هاي مختلف و به تعابير متفاوت به امّتش فرمود و فهماند كه اين آخرين پيام من از سوي پروردگارتان است و بر آن سر تسليم فرود آوريد و اطاعت كنيد:

«اي مردم، اين آخرين باري است كه در چنين اجتماعي بپا مي‌ايستم. پس بشنويد و اطاعت كنيد و در مقابل امر خداوند پروردگارتان سر تسليم فرود آوريد، چرا كه خداي عزّوجل صاحب اختيار شما و معبود شماست، و بعد از خداوند رسولش و پيامبرش كه شما را مخاطب قرار داده، و بعد از من «علي» صاحب اختيار شما و امام شما به امر خداوند است، و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزي كه خدا و رسولش را ملاقات خواهيد كرد.» (4)

عليّ‌بن ابيطالب به امر خدا و به اعلام رسول خدا به امامت و ولايت و وصايت بعد از پيامبر معرّفي شد. در اين خطبه، پيامبر از سوي خدا بارها و بارها تأكيد كرد كه علي‌ّبن ابيطالب را بر همه كس و همه چيز برتري بخشيد و امرش را نافذ بدانيد و اطاعتش را واجب. بارها و بارها در اين خطبه فرمود كه هر كس اين گفته‌ي مرا رد كند و يا انكار، قول خدا را رد كرده است و به هنگام مرگ، به كفر جاهليت اولي مرده است.

«ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است كسي كه اين گفتار مرا ردّ كند و با آن موافق نباشد. بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براي من آورده است و مي‌گويد: «هر كس با علي دشمني كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد.»» (5)

بعد از اينهمه تأكيد و اين مقدار تنذير از سركشي امّت، پيامبر دستان عليّ‌بن ابيطالب را گرفت و در مقابل چشمان همه بلند نمود و آنگاه فرمود:

«اي مردم، چه كسي بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است؟

گفتند: خدا و رسولش.

فرمود: بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين علي صاحب اختيار اوست.» (6)

سؤال اينجاست كه اينهمه تأكيد پيامبر بر اين امر به چه دليل است؟ مگر مسلمانان نپذيرفتند ولايت و صاحب‌اختياري پيامبرشان را؟!! حال به دستور او ولايت و امامت جانشين بعد از او را نيز بپذيرند. امّا خود حضرت در ابتداي سخنانشان اشاره‌اي به اين عدم پذيرش مي‌كنند:

«اي مردم، من از جبرئيل درخواست كردم از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمي متّقين و زيادي منافقين و فساد ملامت‌كنندگان و حيله‌هاي مسخره‌كنندگان اسلام اطّلاع دارم؛ كساني كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مي‌گويند آنچه در قلب‌هايشان نيست، و اين كار را سهل مي‌شمارند در حالي‌كه نزد خداوند عظيم است.» (7)

 

حرف‌هاي ما و شما:

 

بعد از گذشت حدود 1400 سال از اين ماجرا و بنا به امر پيامبر كه حاضرين به غائبين برسانند، باز هم ديده مي‌شود منكران ولايت و امامت بر سَرير قدرت و منبر خطابت تكيه زده و آنچه را كه گذشتگان صدر اسلام بعد از پيامبر عمل كرده و انجام دادند، با لطائف الحيل توجيه مي‌كنند. صورت‌هاي مختلف به آن مي‌بخشند و توجيهات گوناگون براي عدم پذيرش آن مي‌آورند.

اما سخن و خطابه‌ي پيامبر كاملا شفّاف است. امر بر صاحب‌اختياري امّت اسلام است. نه از سوي پيامبر، بلكه از سوي خداي تبارك و تعالي.

پيامبر به صراحت فرمود كه هر كس من صاحب اختيار اويم، هر كس تحت ولايت من است و هر كس ادّعاي مسلماني و يكتاپرستي دارد، بعد از من صاحب اختيار او عليّ‌بن ابيطالب و بعد از او فرزندانش مي‌باشند.

امر ولايت بعد از پيامبر از آن جايگاه ويژه‌اي برخوردار است كه در كلام معصومين عليهم السلام بارها ديده‌ايم كه فرمودند: «... و لَمْ يُنادَ بِشَئ كَما نُوديَ بِالْوِلايَة».

اما متأسّفانه بنا به كفر كافران، جهل جاهلان و نفاق منافقان، حقيقت مهمترين و مورد تأكيد قرار گرفته‌ترين امر دين كه از لسان پيامبر شنيده شده است، در ميان دوستداران اهل‌بيت عليهم السلام مظلوم‌ترين و بايكوت شده‌ترين مبحث مي‌باشد.

از سوي ديگر، از آنجا كه امر به اين مهمّي قابل اغماض نيست و يقيناً مورد سؤال قرار مي‌گيرد، گروه‌هاي مختلف دست به تحريف آن زده‌اند. اين مسير از روز اول به دست «اصحاب صحيفه» كليد خورد و تا امروز همچنان ادامه دارد.

عدّه‌اي خود را در امر ولايت شريك دانسته و قائل به تعميم ولايت شدند [و شده‌اند] و ولايت را عامّ و خاصّ دسته‌بندي كرده و براي خود مرتبه‌اي از ولايت را اختيار نمودند [و نموده‌اند]،

و عدّه‌اي ختم نبوّت را پايان نياز بشر به «ولي» دانسته و ختم ولايت را نيز از سوي خود اعلام، و عقل جمعي را حاكم بر امورات بشري دانستند [و دانسته‌اند]،

عدّه‌اي همچنان خود را شريك امر ولايت الهي مي‌دانند و خود را صاحب اختيار امور جامعه‌ي اسلامي؛

و عدّه‌اي كلّاً منكر امر ولايت شده‌اند و بنا به تعاليم بشري و مكاتب فكري برخاسته از غرب و شرق، تفكّر جمعي و عقل بشري را حكمران بر روابط انسان‌ها مي‌دانند.

گروهي از قِبَلِ شراكت در امر ولايت، كارخانه‌ي امام‌سازي راه انداختند و تمامي شئون و اختيارات خاصّ امام و ولي را تعميم داده؛

و از سوي ديگر هستند كساني كه امام را با مأمومين جمع بسته و بنا به اعلاميه‌هاي جهاني حقوق بشر همگان را در يك رديف قرار داده‌اند.

در اين نوشتار روي سخن با گروه دوم است، كساني كه بر سر دعواي قدرت با گروه اول، منكر تمامي مباني ديني و اسلامي شده‌اند تا حدّي كه خورشيد عالم‌تاب را نيز شب تاريك مي‌بينند.

پيامبر اسلام از روز اوّل دعوت به امر نبوّت و رسالتش، امر وصايت و جانشيني و ولايت بعد از خود را نيز معرّفي كرد. امر ولايت، همزمان و همرديف با امر نبوّت و رسالت به جامعه‌ي اسلامي عرضه شد. پيامبر در روز غدير براي آخرين بار به صراحت فرمودند كه هر حقّي را كه من بر گردن شما دارم، همانا براي اوصياء بعد از من نيز مي‌باشد. و اين نه به خواست من، كه به دستور و اراده‌ي حضرت باريتعالي مي‌باشد.

اما روشنفكران ديني براي اينكه تكليف امروز خود را با امر ولايت مشخص كنند، از بيخ و بُن منكر انتقال و تفويض ولايت شده‌اند. عبدالكريم سروش به عنوان پيش قراول و سرسلسله‌دار اين مباحث در حدود 2 دهه‌ي اخير، اينگونه حقّ خدادادي [ولايت] را براي غير پيامبر منكر شده است: [هر چند با دقّت در مطالب، ديده خواهد شد كه وي تحت ولايت پيامبر نيز نبوده و سر به آستان ديگري سائيده است!!]

«پيامبر حق ويژه اي دارد كه مختص اوست و وقتي او رفت اين حق شخصي تمام مي شود و فقط شرايع او براي ما باقي مي‌ماند. هيچ كس حق ندارد در قلمرو اين اختيارات ويژه با نبي مشاركت كند [ولايت] به آن معناي خاصي كه بنده قائلم با رفتن پيامبر تمام مي‌شود و اولياي بعدي هم با استفاده از همان شرايع بايد كاري بكنند و حكمي بدهند. حال بايد ببينيم شريعت يا فقه تا چه حد به اين كارها اجازه مي‌دهد.» (8)

حقيقتاً انسان منصف و قاضي به حق و عدل، از اين بيان، و تفاوت 180 درجه‌اي آن با گفتار پيامبر، انگشت سبّابه از باب تحيّر مي‌گزد.

حقيقتاً پيامبر با كدام زبان و به چه شيوه‌اي امر ولايت را تبليغ مي‌كرد كه اينگونه به اسم روشنفكري ديني در جامعه‌ي ديني برخلاف گفته‌اش كه همانا كلام وحي و از سوي پروردگار است، بيان نشود؟!!

سروش در جاي ديگري نيز اين مسئله را بيان مي‌كند:

«اشتباه نكنيد، آن حق ويژه‌اي [ولايت] كه مي‌گوييم، براي شخص پيامبر است و وقتي ايشان از دنيا رفت ديگر آن حق تمام شده است. ما مي‌مانيم و شريعت او. اما شريعت او را هم بايد در پرتو اجتهاد و پيش فرض‌ها و سؤالات عصر فهم كنيم.» (8)

وي ابتدا تكليف بعد از پيامبر را مشخص مي‌كند كه ولايتي براي كسي وجود ندارد و ولايت بر جامعه با فوت پيامبر مُرد!! و سپس همان سنّتي را كه از سوي پيامبر مانده و حتّي كتاب او را نيز با در نظر گرفتن فرهنگ و جامعه‌ي عربي آن روز به قضاوت مي‌نشيند كه مسلّماً فرهنگ 1400 سال گذشته نبايد دواي درد امروز بشريّت باشد. همان بايد بشود كه مي‌خواهد. دين از سطح جامعه به كنار برود و انتظار حداقل‌ترين حداقل‌ها را از آن داشت.

به گونه‌اي مي‌توان بيان داشت كه وي به ظنّ خود، ابتدا ثقل اصغر را خنثي مي‌كند و سپس ناتواني ثقل اكبر را به نمايش مي‌گذارد.

و جالب اينجاست كه وقاحت اين تفكّر بدان حد مي‌رسد كه نه تنها قول پيامبر را رد مي‌كند، حتي براي اوليائي كه بعد از پيامبر بر سر كار آمدند (هر چند كوتاه) تكليف را مشخص مي‌كند كه هيچ حق خاصّي براي كسي غير از پيامبر وجود ندارد:

«... غير از پيامبر هر كس هر  كاري مي‌كند بايد مستند به قانون و قاعده كلّي باشد و نمي‌تواند به شخصيت فردي خود اتّكا و اكتفا كند و بگويد شخصيت و تشخيص من دليل كافي بر صحّت و مشروعيّت و جواز عمل من است. پس از پيامبر خاتم، چنين شخصيّتي نداريم....خاتميّت يك پيام دارد و آن اين است كه ديگر هيچ كس پيامبر نيست و حق پيامبري كردن ندارد...» (9)

غير از مغلطه و بي‌سوادي در كلام اين گروه از افراد چيز ديگري ديده نمي‌شود. نه قاعده‌ي كلّي را مي‌دانند و نه شريعت را مي‌شناسند. نه خدا را شناخته‌اند و نه پيامبر خدا را. نه مفهوم امام را درك كرده‌اند و نه ولايت را فهميده‌اند. تنها چيزي كه در گفتار اين افراد وجود دارد همان كلام اميرمؤمنان است كه حق و باطل را به گونه‌اي با هم ممزوج مي‌كنند كه نتوان حقيقت را تشخيص داد.

عبدالكريم سروش در ادامه‌ي بيان اعتقادات خود وقتي به واقعه‌ي غدير مي‌رسد و امر روشن ولايت را مي‌بيند، سعي بر آن دارد كه ولايت را محصور در ولايت معنوي نشان دهد و بحث ولايت و امامت را از هم تفكيك سازد. به اعتقاد وي، ولايت معنوي شاكله‌اي مجزّا از بحث حكمراني دارد و بحث مراد و مريدي را به دنبال خواهد داشت. در فضاي مراد و مريدي، اطاعت محض و بي‌چون و چرا را جايز مي‌داند ولي در باب امامت بحث اطاعت محض و سِلْم محض بودن را رد مي‌كند. به اعتقاد وي، اطاعت از حاكم [هر كس باشد، خواه امام معصوم باشد و يا حاكم موروثي و يا منتخب مردم]، اطاعت محض را در پي ندارد و اعتراض، انتقاد و حتي سرپيچي جايز مي‌باشد.

«... اگر شما بخواهيد امامت به معناي رياست ظاهري را با نظريه ولايت معنوي (با جميع مقتضياتش) پيوند زنيد، محصولات عجيبي به بار خواهد آورد. اگر شما بگوييد اميرالمؤمنين هم امام بود (به معناي رئيس ظاهري) هم ولي بود (به معناي قطب باطني) و سپس حكم كنيد كه قطب مي‌تواند احكامي را كه از مقام قطبيت او ناشي مي‌شود در مقام امامت ظاهري هم اعمال كند. حكومتي كه تحت سيادت اين قطب – امام تحقق مي‌پذيرد، فوق‌العاده وحشتناك و خطرناك خواهد بود. حساب اين دو امر را بايد كاملا از يكديگر جدا نگه داشت. ولايت معنوي از شما اطاعت محض مي‌طلبد. در آنجا، تقدّم مفضول بر فاضل باطل است. ذوب شدن واجب است. شيعه تنوري معني دارد. اما اين ولايت، ولايتي نيست كه در سطح جامعه گسترده شود. اين ولايت، ولايتي نيست كه حتي امام معصوم بر مردم جامعه خود داشته باشد. امام معصوم – با فرض اينكه از ناحيه پيامبر نصب شده است – امامت به معناي سياست ظاهري مي‌كند. و معناي «سياست ظاهري» اين است كه رعيّت مي‌تواند بر حاكم خرده بگيرد. بر او انتقاد كند و مي‌تواند در جايي فرمانش را اطاعت نكند يا دليلش را نپذيرد ... » (10)

مجدّداً به ابتداي متن و فرازهاي خطبه‌ي غدير رجوع كنيد. پيامبر مكرّم اسلام - صلّي الله عليه و آله - بارها و بارها بر امر ولايت و امامت به صورت توأمان و در كنار هم تأكيد مي‌كند. دسته‌بندي‌اي در كار نيست. مگر پيامبر نمي‌توانست بفرمايد ولايت معنوي يا ولايت ظاهري؟!! مي‌توانست، امّا ولايت در معناي اتمّ صاحب‌اختياري، منظور و فحواي كلام بوده است. اينگونه دسته‌بندي كردن‌ها فريبي براي ساده‌انديشان است و راه گريزي براي سركشان. ولايت و امامت در كلام پيامبر صريحاً بيان شده است. پيامبر فرمود هر آنكس كه من صاحب اختيار اويم، هر آنكس كه يكتاپرست است، عليّ‌بن ابيطالب و فرزندان من از ذرّيه‌ي او صاحبان‌اختيار اويند. بارها فرمود امر آن‌ها نافذ است و اطاعتشان واجب. نفرمود در مقام ولايت معنوي اين اطاعت واجب است و در امامت ظاهري و اداره‌ي جامعه‌ي اسلامي اين اطاعت سلب مي‌شود.

«اي مردم، او از طرف خداوند امام است، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبه‌اش را نمي‌پذيرد و او را نمي‌بخشد. حتمي است بر خداوند كه با كسي كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابي شديد تا ابديّت و تا آخر روزگار معذّب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشي شويد كه آتشگيره‌ي آن مردم و سنگ‌ها هستند و براي كافران آماده شده است.» (11)

عبدالكريم سروش، وقتي تقسيم‌بندي ولايت را به ولايت ظاهري و معنوي مي‌كشاند، باز هم پا را فراتر گذارده و حتي در اختيار ولايت معنوي ائمه‌ي معصومين عليهم السلام، سرباز مي‌زند و اين مسئله را تعميم داده و در باب ولايت معنوي، تفاوتي ميان انتخاب امام معصوم و يا قطب، شيخ و مراد به عنوان «ولي» قائل نيست. وي ولايت معنوي را به همان معناي «دوست خدا بودن» و داراي درجات معنوي دانسته و لذا هر كسي را در انتخاب «ولي» مختار مي‌داند. به اعتقاد وي، چون هر شخصي روحيّات منحصر به فرد خود را دارد، لذا در انتخاب ولي كاملاً آزاد است:

«... هر كس بايد بگردد و ولي خود را پيدا كند. ولي شما يعني آن كسي كه بي‌واسطه و مستقيما با شما مرتبط و در شما مؤثر است. معناي ولايت اين است. آدمي بايد ولي خود را پيدا كند. ولي هر شخص كسي است كه وي مي‌تواند از همنشيني و مصاحبت و ولايت او گرم شود، مست شود، اثر بپذيرد، راه بيفتد، پرواز كند و عوض شود. فرق است بين ولي مطلق و ولي من. همچنان كه فرق است ميان استاد مطلق و استاد من. ممكن است در عالم اساتيد و پروفسورهاي بسيار عاليمقامي وجود داشته باشند، اما من از استاد يا اساتيد خاصي مي‌توانم درس ياد بگيرم، نه از همه آنها. گرچه مقام همه استادان عالي است، اما همه آنها استاد من نيستند، استاد من نسبتي خاص با من دارد، او كسي است كه من مي‌توانم از محضر او بهره بگيرم. قصه ولايت هم دقيقا اين طور است. اولياي خدا بسيارند، اما هر كسي ولي‌اي براي خودش دارد. و اين ولي مي‌تواند مرده يا زنده باشد. مردن از آن جسم است. روح هيچ‌گاه نمي‌ميرد. تئوري عارفان در باب ولايت متضمن اين نكته اساسي است كه هر كسي بايد ولي خود را پيدا كند. شخص بايد ببيند كه از چه كسي گرم مي‌شود. چه كسي او را مي‌جنباند و مي‌شوراند... هر كس وليي ويژه خود دارد كه از او مي‌تواند استفاده كند. همچنان كه هر كس معلم ويژه خود را دارد. هر كس دوست ويژه خود را دارد و هكذا و هلم جرا.» (12)

به يقين و اطمينان مي‌توان گفت كه وي و همفكرانش، نه تنها زير بار ولايت ائمه‌ي هداة عليهم السلام نرفته‌اند، بلكه حرف رسول خدا را نيز قبول نكرده و به ولايت و صاحب‌اختياري او نيز سر تسليم نسپارده‌اند. پيامبر خدا شفّاف و صريح فرمود:

«... ثُمَّ مِنْ بَعْدِي عَلِيٌّ وَلِيُّكُمْ و اِمامُكُم بِاَمْرِاللهِ رَبُّكُم، ثُمَّ الْاِمامَةُ فِي ذُرّيَّتي مِنْ وُلْدِهِ اِلي يَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللهَ و رَسُولَهُ» (4)

پيامبر به امر خدا به امّت اسلام مي‌فرمايد كه خداي تبارك و تعالي كه شما را آفريده و روزي‌رسان است، عليّ‌بن ابيطالب و فرزندان از نسل او را ولي و صاحب اختيار شما قرار داده است. اگر در جرگه‌ي مسلماني هستيد و ادّعاي خداپرست بودن داريد بايد بر اين امر الهي گردن نهيد و ولايت را در اين خاندان بجوئيد و لاغير.


دو مثال جهت تقريب به ذهن:


- خدا براي انسان‌ها پدر و مادر اختيار كرده است. مگر مي‌شود كسي بگويد من پدر و يا مادر ديگري انتخاب مي‌كنم؟!!


- مگر مي‌شود كسي مسلمان باشد و بگويد من اختيار كرده‌ام پشت به قبله نماز بخوانم؟!! نماز خواندن پشت به قبله، عصيان الهي، بُطلان نماز و تباهي عبادت را در بردارد.

 

پيامبر بارها فرمود اين اراده‌ي خداست كه دستور داده، حال امثال سروش در برابر خواست الهي ايستاده و ولايت را دسته‌بندي كرده و بعد از آن «ولي» را مانند «معلّم» فرض كرده كه هر كسي دوست دارد!!! مي‌تواند وليّ خاصّ خود را انتخاب كند!!

پيامبر صراحتاً در خطبه‌ي غدير بيان كرده‌اند كه امامت از نسل من و از فرزندان عليّ‌بن ابيطالب ادامه پيدا مي‌كند، اما سروش بار ديگر اين حرف پيامبر را رد كرده و ولايت را محصور در همان ولايت معنوي دانسته و انتقال ولايت الهي در سلسله‌ي خاندان پيامبر را منكر مي‌شود:

«پيامبر ولي خداوند است و ديگر اولياي خداوند با پيامبر نسبت معنوي دارند نه نسبت جسماني؛ ... يعني لزوما پيوند نسبي و ميراثي با پيامبر ندارند... اولياي خداوند هر كجا كه باشند تفاوتي نمي‌كند، چه در بغداد چه در هرات، چه از عرب و چه از عجم. به هر حال «بي‌مزاج آب و گل نسل وي‌اند» و لذا در بند پيدا كردن نسبت‌هاي جسماني با پيامبر نبايد بود. كافي است فرزندان معنوي پيامبر باشند... » (10)

 

در پايان بايد گفت:

 

پيامبر در روز غدير فرمود هر كس قول مرا رد كند و انكار، مورد لعن و نفرين الهي است.

هر چند بنا به عقيده‌ي امثال سروش كه در مكتب مولوي و غزّالي درس خوانده‌اند و لعن و نفرين كردن را كاري ناپسند مي‌شمارند، امّا لعنت و نفرين خدا و پيامبرش بر اينان باد.

... و لعن الله امة قتلتكم و دفعتكم عن مراتبكم التي رتبكم الله فيها ...

 


(1) ماهنامه كيان، بهمن 1377

(2) متن و ترجمه‌ي خطبه‌ي غدير، محمدباقر انصاري، ص 21

(3) همان، صص 25 و 27

(4) همان، ص 26

(5) همان، ص 31

(6) همان، صص 35 و 37

(7) همان، ص 23

(8) عبدالكريم سروش، «ديانت، مدارا و مدنيت»، مجله‌ي كيان، شماره 45، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377، ص 31

(9) همان، ص 30

(10) عنوان مقاله: ولايت باطني و ولايت سياسي، مجله كيان، شماره 44، سال هشتم، آبان - دي 1377، ص 16 تا 19

(11) متن و ترجمه‌ي خطبه‌ي غدير، محمدباقر انصاري، ص 29

(12) عنوان مقاله: ولايت باطني و ولايت سياسي، مجله كيان، شماره 44، سال هشتم، آبان -  دي 1377، صص 15 – 16

سه شنبه 29 آذر 1390  6:18 PM
تشکرات از این پست
gh_golpa
دسترسی سریع به انجمن ها