محمد را چشم بسته به اتاقی بردند . او را روی صندلی آهنی نشاندند ، دستهایش را از پشت به صندلی بستند و سئوال و جواب شروع شد :
ـ برای چی می رفتی عراق ؟
ـ برای كار !
ـ جاسوس كدام گروهی ؟ برای كدام گروه كار می كنی ؟ كمونیستها یا مذهبی ها ؟
محمد مثل آدمهای ساده و از همه جا بی خبر گفت : كار وبارم نمی چرخید . وضع زندگیم خراب بود . با كارگری نمی توانستم خرج زن و بچه ام را بدهم ، ماشین قراضه ای داشتم و فروختم . گفتم بروم جنس بیاورم بفروشم و …
بازجو با صدای نكره اش فریاد زد : ما را سیاه می كنی ؟ این چرندیات را بریز دور ! بخواهی دروغ سرهم كنی ، پوستت را می كنم و جنازه ات را می اندازم تو رودخانه ، می شوی خوراك كوسه ها !
محمد با همان لحن گفت : دروغم چیست . بروید تحقیق كنید . محضری كه ماشین را فروختم هست .
بازجو با همان لحن تند گفت : بگو برای كدام گروه جاسوسی می كنی ؟ می رفتی سراغ كی ؟
ـ دنبال جنس !
مشتی محكم به صورت محمد خورد و از پشت پرت شد روی زمین . سرش خورد به دیوار سیمانی و چون به صندلی بسته شده بود نتوانست بلند شود . بازجو داد كشید : بلند شو !
محمد تلاش كرد بلند شود ، اما نمی توانست . هم چشمانش بسته بود ، همه دستهایش . آن هم به صندلی آهنی ! بازجو جلو آمد ، موهای محمد را گرفت كشید و او را بلند كرد . محمد لحظه ای ایستاد . صندلی آهنی كه به او بسته شده بود ، سنگین بود و محمد مجبور شد بنشیند . بازجو گفت : ببین پسرجان ، ما همه چیز را در مورد تو می دانیم . می دانیم كه سرباز فراری هستی . می دانیم بچه تهرانی ، می دانیم به چه قصدی می رفتی عراق . اما می خواهیم از زبان خودت بشنویم .
ـ چی را از زبان من بشنوید ؟ گفتم كه می رفتم دنبال جنس آوردن .
بازجو داد كشید و لحظه ای بعد دو نگهبان آمدند دستهای محمد را از صندلی باز كردند و او را كشان كشان با خود بردند .
طنابی به مچ پای محمد بستند و او را وارونه از سقف آویزان كردند . چشمان او هنوز هم بسته بود . وارونه تاب می خورد و دور خود می چرخید . یكی دو ساعت اول زیاد سخت نبود . اما چند ساعتی كه گذشت ، دل و روده او می خواست از حلقومش بیرون بزند . سرش گیج می رفت و دنیا پیش چشمانش سیاه بود . انگار سرش را با سرب پر كرده بودند . سنگین بود و می خواست از سنگینی و فشار بتركد . گاهی خودش را شل می كرد و اجازه می داد كه راحت بچرخد . به چیزی فكر نمی كرد . اما نمی توانست این حالت را زیاد ادامه دهد . جای زخمها دهان باز كرده و خون و گوشت لهیده از آنجاها بیرون زده بود . بازجو گفته بود : آنقدر در این حالت نگهت می داریم كه به حرف بیایی !
محمد ترجیح می داد این همه سختی را تحمل كند ولی حرفی نزند . تا حالا چندین بار و هر بار برای بیست و چهار ساعت او را در این حالت نگه داشته بودند تا اعتراف كند ، ولی محمد حرفی نمی زد . چه بگوید ؟ آنها می گفتند حقیقت را بگو . مگر می توانست حقیقت را بگوید ؟ مگر می توانست بگوید می خواستم بروم نجف دست بوس رهبر و پیشوایم . بروم دست بوس آقا روح الله خمینی . هر بلایی سرش می آوردند ، این را نباید می گفت . برای لحظه ای آنچه در این چند روز بر او گذشته بود ، از ذهنش گذشت . فرار از پادگان ، آمدنش به تهران و خداحافظی با مادر و علی برادرش و بعد آمدند تا اهواز و پیدا كردن پسر دایی اش قاسم و بعد خود دایی . قاسم گفته بود كه پدرش سالها پیش همراه یك بلمچی محلی از شط گذشته و به كربلا رفته بودند . محمد از دایی خواست كه از سفرش به كربلا حرف بزند و دایی با آب و تاب و با اشك و آه رفتنش به پابوس امام حسین (ع) را گفته بود .
چشمان دایی پر از اشك بود و بغض گلویش را گرفته و چند لحظه ای ساكت شده بود . محمد گفته بود : خوش به حالت دایی جان !نمی شد ما هم برویم ؟!
دایی با تعجب و افسوس سر تكان داده بود : حالا دایی جان ؟ خدا لعنتشان كند ، مرزها را ناامن كرده اند . می گویند جنگ است . شاه تانكهایش را آورده چیده لب مرز ، آن طرف هم عراقیها . نمی گذارند یك گنجشك از مرز رد شود .
محمد حرفهای دایی را گوش داده بود ، بعد با لبخندی مهربانانه گفته بود : به هر حال ، هر كاری راهی دارد . توی این اوضاع چطور می شود رفت ؟
دایی نگاه معنی داری به محمد كرده و گفته بود : حالت خوب است دایی جان ! صبر كن ، الان نمی شود !
دایی گفته بود :رفتن به آن طرف مرز ، یعنی رفتن توی دهان گرگ .
محمد كه دیده بود دایی زیر بار نمی رود ، پرسیده بود : خب دایی جان ، تعریف كن چطور از آب گذشتید . با كی ؟ با چه وسیله ای !
دایی هم به حساب این كه محمد را از فكر و خیال درآورد ، گفته بود : ما به عشق زیارت سید الشهدا رفتیم . آن زمان یك بنده خدایی بود به اسم جاسم ، قایقی داشت و روی آب كار می كرد . این جاسم مادری داشت در نجف . جاسم گاهی می رفت به مادرش سر می زد و بعد هم برمی گشت . اگر دوستی ، آشنایی هم بود ، همراه خود می برد.
محمد پرسیده بود : این جاسم كجاست ؟ هنوز هم با شما آشناست ؟ مادرش چی ؟ هنوز آنجاست ؟
دایی آرام گرفته بود : نه دیگر ، فكر نمی كنم . ما كه از آبادان آمدیم اهواز ، دیگر خبری ازش نداریم .
روز بعد ، محمد و قاسم با هزار زحمت جاسم را پیدا كردند ، اما او سه ـ چهار سال بود كه دیگر به آن طرف مرز رفت و آمد نمی كرد . اما محمد جاسم را ول نكرد . تمام روز همپای او بود . هرجا رفت ، همراهش بود و آنقدر اصرار كرد كه عاقبت جاسم راضی شد نشانی یكی از صیادهای محلی را به او بدهد . این ناخدا هنوز هم می رفت و جنس می آورد .
نصف شب بود كه راه افتادند . دایی و قاسم هم تا پله های اسكله آنها را بدرقه كردند . محمد با شوق قدم به قایق گذاشت . انگار تا یك ساعت دیگر آقا را می دید و دستش را می بوسید . هنوز هوا تاریك بود كه به حوالی بصره رسیدند . اما ناگهان از دو طرف گشتی های مرزی عراق محاصره شان كردند . ناخدا قایق را كشاند لای نیزارها . گشتی ها لحظه به لحظه می رفتند و برمی گشتند . ناخدا قایق را آورد این طرف مرز . اما آنجا هم گشتی های ایرانی منتظرشان بودند . این بار فرصت در رفتن نبود . آنها را دستگیر كردند و سوار یك قایق كردند و چشم بسته به مقصد نامعلومی بردند . همین جایی كه الان محمد آویزان بود .
محمد در دل گفت : یعنی می توانم مقاومت كنم و از این سیاهچال بیرون بروم ؟ به یاد بچه ها افتاد . برای بچه های گروهش با چه ذوق و شوقی از رفتن به نجف حرف زده بود و بچه ها چه اشكی ریخته بودند .
فردا صبح دوباره او را به اتاق بازجویی بردند . بازجو با قیافه آدمهای پیروز جلو محمد ایستاد . حتی چشمان محمد را هم باز كرد . انگار مطمئن بود كه این بار محمد حرف خواهد زد . اولین حرفش این بود : بدبخت ، تو بی جهت داری خودت را نفله می كنی . یكی از افراد گروه تان همه چیز را لو داده . بیشتر افرادتان دستگیر شده اند . گفته ام یكی شان را بیاورند اینجا با تو رو در رو كنیم . شاید تا یك ساعت دیگر برسند . بهانه آنها هم همین بود . تجارت ، جنس قاچاق ! شما خائن ها فكر می كنید می توانید با جاسوسی مملكت را بفروشید ؟ یا از عراقیها پول می گیرید ، یا از شورویها !
محمد فهمید كه بازجو چیزی نمی داند و همه اینها بلوف است . این بود كه تصمیم گرفت حرفی نزند . مطمئن بود كه اگر مقاومت كند ، آزادش می كنند . بعد می رفت به دیدن آقا روح الله .
بازجو سئوال كرد : خوب ، حرف بزن . هرچه می دانی بگو !
محمد گفت : گفتم كه می رفتم جنس بیاورم .
بازجو مشت بر میز آهنی كوبید . بلوفهایش در محمد اثری نكرده بود . با خشم گفت : ببین پسر ! داری كله شقی می كنی . تا امروز می خواستم با زبان خوش تو را به حرف بیاورم . می خواستم از این جهنم نجاتت دهم . اما خودت نمی خواهی . دیگر پرونده ات دارد از دست من درمی رود . حالا سر و كارت می افتد با یك دیو وحشی . او اینطوری باهات حرف نمی زند .
ولی باز هم محمد ساكت بود . می دانست كه این هم شگرد دیگری است .
بعد از ظهر محمد را بردند برای بازجویی . بازجو عوض شده بود . این یكی هیكلی غول مانند داشت . از همان اول رفت پشت سر محمد با كمربند چرمی انداخت زیر گلوی او كشید . محمد داشت خفه می شد .
ـ رابط تو كی بود ؟ از كجا دستور می گیری ؟ برای كی كار می كنی . برای كدام گروه !
بازجو ، حرف می زد و هر لحظه بیشتر كمربند را می كشید . محمد به خرخر افتاده بود . نفسش بند آمده بود . صورتش سیاه و گردنش داشت خرد می شد . برای لحظه ای بازجو تسمه را شل كرد و پرسید : از كجا دستور می گیری ؟
محمد گفت : می رفتم جنس بیاورم . خرجم نمی رسید .
بازجو برگشت و رو به روی او ایستاد و گفت : مثل این كه نمی شود با تو مثل آدم رفتار كرد .
محمد را بردند و روی صندلی الكتریكی بستند و به او شوك عصبی وارد كردند . اما حرف محمد همان بود . وقتی جسم نیمه جان او را به سلولش انداختند ، حالت تهوع داشت . سرش داشت از درد می تركید . زیر گلویش خطی به كلفتی یك طناب بالا آمده بود . یادش نمی آمد كی غذا خورده .
روز بعد او را به درمانگاه بردند . اتاقی كوچك با پنجره ای كه چند میله آهنی كلفت آن را بسته بود . بازجو نامه ای به ساواك اهواز نوشت . گزارشی از دستگیری محمد و مراحل بازجویی را شرح داد و در پایان هم نتیجه گیری كرد : این یكی هم از بیكارهایی است كه برای درآوردن پول دست به قاچاق زده است .
عصر بود كه محمد بلند شد و از پشت میله های آهنی نخلستان و نخلهای بلندش را دید . بعد از دو ماه شكنجه این اولین بار بود كه فضای بیرون را می دید . حالا دیگر می دانست كجاست و چه كسانی او را بازجویی می كردند . سازمان امنیت سوسنگرد .