عقب نشینی نمی كنم !
شانزده ساله كه شد ، همه اش از امام خمینی ( رحمت الله علیه ) می گفت . امام خمینی (ره) همه چیز او بود . به خاطر او ،خود را به هر آب و آتشی می زد .
یك روز صاحب كار او گفت : به این محمد آقا بگویید این قدر از آقای خمینی حرف نزنه . من می دونم كه آخرش اون یك روز با این حرفهاش مارو بدبخت می كنه و ساواكیها را می كشونه اینجا .
موضوع را با محمد درمیان گذاشتند . محمد گفت : غیر ممكنه كه من از راهی كه در پیش گرفته ام ،یك قدم عقب نشینی كنم !
******
ساعتی كار نمی كنم
از بچگی توی كارگاه یك نفر یهودی كار می كرد كه اسمش «پیكر» بود . كارش تشك دوزی بود . تشك ابری می دوخت و به صورت ساعتی مزد می گرفت .
پیكر اگر چه او را دوست داشت ؛ اما ما فكر می كردیم كه این علاقه بیشتر به خاطر آن است كه محمد از صبح زود می رفت توی كارگاه و سوزن و قیچی توی دستش بود و تا نیمه های شب كار میكرد .
وقتی محمد كمی بزرگتر شددیگر به او باج نداد . یك روز در مقابل او ایستاد و گفت : دیگه حاضر نیستم ساعتی كار كنم . من از این پس تصمیم گرفته ام كنتراتی كار كنم .
پیكر ، اول مقاومت كرد ؛ ولی چون دید به ضررش تمام می شود ،بالاخره پذیرفت .
از آن پس محمد صبح می آمد كارگاه و ساعت دو بعد از ظهر هم تعطیل می كرد و می رفت درس می خواند با این حساب ، هم درآمدش بیشتر شده بود و هم می توانست به درس و مشقش برسد.
راه یك مرد قلچماق كه نشان می داد به هواداری از او آمده است دوباره وارد كارگاه شد . در حالی كه صدای ناله او هنوز بلند بود .
پسرك به محض ورود كسی را كه به جای حسن سیاه نشسته بود با انگشت نشان داد و گفت : این زده !
حالا حسن سیاه رفته بود و به جایش برادر بزرگ محمد ـ علی محمد ـ نشسته بود . علی محمد هم توی همان كارگاه كار می كرد .
علی محمد ، بسیار آرام و مودب بود . با دیدن پسرك و مرد قلچماق یك دفعه جا خورد . تازه از راه رسیده بود و نمی دانست موضوع از چه قرار است ؛ اما به محض دیدن آنها را شناخت . آن مرد عبدالله قصاب بود و آن بچه هم پسرش .
عبدالله قصاب بااشاره پسرش جلو رفت و بدون سئوال و جواب یك سیلی خواباند توی گوش علی محمد . او كه اهل دعوا نبود ،تنها سرخ شد و چیزی نگفت . اما صدای محمد بلند شد : چرا او رو زدی ؟
عبدالله قصاب كر و كر زد زیر خنده و گفت :برای این كه دلم می خواست ! می خوام ادبش كنم كه دیگه از این جور بی احتیاطی ها نكنه .
محمد از جایش بلند شد و به طرف عبدالله قصاب رفت . جرأت و جسارت او باعث شد كه علی محمد هم جرأت پیدا كند . دوتایی ریختند سرش . عبدالله قصاب ،اول خیلی آنها را دست كم گرفته بود . چند بار عربده كشید ؛ اما هربار صدای عربده اش با چند ضربه خاموش می شد . وقتی دید قضیه شوخی بردار نیست ،تسلیم شد .
آن روز دو برادر چنان درسی به او دادند كه برای همیشه فكر لات بازی را از سر بیرون كرد .
عبدالله قصاب كه حسابی مشت و مال داده شده بود ،سرش را انداخت پایین و مثل یك گربه رام ، رفت خانه و بعد از آن روز دیگر هیچ كس او را توی آن محله ندید !