0

خود شيفتگي علي محمد باب

 
farashbandzare
farashbandzare
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 3535
محل سکونت : فارس

خود شيفتگي علي محمد باب

خود شيفتگي علي محمد باب

با اين كه سيد باب شيرازي مدتي در شيراز نزد فردي شيخي مسلك تحصيل نموده و جامع المقدمات و سيوطي و حاشيه ي ملاعبدالله يزدي (از متون درسي مقطع مقدماتي حوزه هاي علميه ي شيعي) را خوانده بود و دو سه سالي هم(تا1257هجري قمري) در كربلا در محضر درس پرحرارت و مرجعيت ستيز سيد كاظم رشتي حضور يافته و بهره ي قابل توجهي (از نظر فكري و احساسي) از او برده بود، اما براي اين كه برتري خود را بر ساير علماء اعلام نشان دهد(!)، آثار خود را تا آن زمان شامل چهارده هزار آيه ي متقنه مي داند كه كسي از علماء نمي تواند يكي مثل آن ها بياورد (تقليد از تحدّي قرآن در برابر كفار و مشركان!). وي از عظمت آياتي كه از خودش صادر شده، تعجب كرده و آن را حجتي همانند خورشيد در وسط آسمان براي همه ي موجودات محسوب كرده و يك آيه مي آورد كه آن را به تنهايي براي اهل شك و انكار كافي مي شمرد:«قل موتوا بغيظكم وادخلوالنّار بشرككم ثمّ كونوا حجاره من سجّين منضود!» و مي گويد كه اين نشانه ي قدرت تامه ي خداست كه در اوج اختلافات ديني ميان شيعيان (كه البته باني آن خود شيخيه و اخباريّه مخصوصاً در كربلا بودند) بنده اي را از عجم ها انتخاب فرموده و زبان او را به آياتي گشوده كه هيچ كس قبل از آن سبقت به مثل آن نگرفته و هرچه بخواهد در هروقتي تكلّم مي كند، در حالي كه «امّي صرف» (درس نخوانده ي محض) است!! البته چند سال تحصيل وي در شيراز و كربلا، در منابع تاريخي متعددي ذكر شده و دروغ وي محرز است. لذا منابع جديدتر بهايي كوشيده اند اين ادعايش را توجيه كنند.
علي محمد مذكور، حجت وافيه و آشكار خود را از فوق عالم عقول و در نتيجه تصديق امر خويش را (كه به غايت عظيم و صعب است!) بر اغلب مردم دشوار مي داند و آوردن حتي يك آيه مثل آياتش را ممتنع و محال و آن را نه صنع خود بلكه همانند قرآن كريم از فضل خدا و از خزاين غيب مي شمرد كه از جانب حجت خدا (امام عصر عليه السلام) بر وي افاضه و بر زبان و قلمش جاري شده است و شباهتي تام به قرآن دارد434. از اين بالاتر:«سواي اين آيه ي عظمي و حجت كبري، شؤون لاهوتيه ي عجيبه (تندنويسي و نيل به مقام روح مناجات كه مقعد انس با محبوب است!) به صاحب اين نفس عطا فرموده435!».
با اين حال وي تصريح مي كند:«كلّ آياتي كه خداوند از لسان من جاري فرموده، معني و لفظ آن در مقابل يك حرف از كتاب الله (قرآن) و كلمات اهل بيت عصمت، معدوم ص رف است...436» و علي رغم اين كه ادعا مي كند معاني و الفاظي كه از ملأ غيوب به عالم ظهور آورده در هيچ يك از ادعيه ي مأثوره(دعاهاي موجود در كتب شيعه) نيست، اقرار عجيبي مي كند كه خلاف دعاوي آينده ي خودش و ساير ادعاهاي بهاء و عبدالبهاء و پيروانشان است و نشان مي دهد كه وي فقط دنبال رياست و اثبات برتري خود بر علماي شيعه بود:«توهّم ننمايي كه مي گويم اين دعوات اتمّ و اعظم است! نه چنين است. به حق خداوندي كه آل الله(تعبير رايج بين شيخيه درباره ي اهل البيت عليهم السلام) را به ولايت مطلقه ي خود ظاهر فرموده كه وجود و صفات من و كلماتي كه از لسان و قلم من جاري شده و باذن الله خواهد شد، معادل يك حرف از ادعيه ي اهل بيت عصمت سلام الله عليهم نخواهد شد. لاجل(براي) آن كه ايشان در موادّ مشيّت الله سكني نموده اند و ماسواي ايشان در اثر فعل ايشان مذكورند...437»
وي مدّعي بود كه مقامات غيبيه ي عاليه را به كلماتي مختصر بيان كرده تا مردم را از وقوف در حدود بعيده ي استدلال و مجادله و موعظه ي حسنه(كه او ذكري از آن ها ننموده) به ملأ اعلي ترقّي دهد و ادعا مي كرد كه احمد بن زين الدين(شيخ احسائي) موحّدي بزرگوار بود كه علماي شيعه حتي قشري(اندكي) از كلمات او را درك نكرده اند و صوفيه را نيز محجوب و دورافتاده از ظاهر و نيز باطن، بلكه راه پيماي طريقي كه كاملاً ظلمت و شرك است، مي شمرد و طرفداران ملاصدرا و امثال او را نيز بر باطل مي داند و مي گويد كه امام غايب عجل الله فرجه عبدي از عبيد خود را از بحبوحه ي اعجام و اشراف، براي حفظ دين انتخاب و علم توحيد و حكمت حقّه كه اعظم كلّ خيرات است به او عطا فرموده تا وي با علم به باطن باطن آيات الهي بر همه ي علماء
(كه مشرف به دانش نكات ظاهري قرآن و احاديثند) و عرفا(كه مشرف به دقائق بواطن ملأ اعلي هستند) حجتي تام و كامل باشد كه طاعت و محبّتش و اطاعت احكامش را بر همگان واجب و تعاليمش را دين خالص خداوند مي شمرد و مدعي مي شود كه هركه او را دوست دارد، خدا و رسولش و اوليائش را دوست داشته و هركه به او جاهل است، به خدا و رسولش و اوليائش جاهل بوده و همين افتخار براي او بس است و گمان كرده كه اين ظهور آيات و مناجات، حاصل خوابي بود كه ديده كه سر مطهر امام حسين عليه السلام و ذوي القربي را مشاهده كرده و هفت جرعه از خون آن حضرت نوشيده و از بركت آن سينه اش منشرح و پر از حقيقت شده بود438. البته شايد هم تعبير آن،هفت سال دعوت شيطاني وي از1260تا 1266 و ريختن خون هزاران شيعه ي عالم و عامي و گمراهي ميليون ها نفر بر اثر تعاليم وي بوده باشد. به ادعاي وي تا وقتي كه در اواخر دوره ي پيامبر اسلام(ص) (يعني اكمال دين و اتمام نعمت در غدير خم)، دين و اهلش به مقام انسانيّت رسيدند و از آن زمان (كه مكلف به اوامر دين اسلام شدند) تا زمان آغاز غيبت امام عصر عليه السلام كه دينداران به بلوغ مشعر توحيد رسيدند، خداوند حفظ دين و اهلش را به چهارده نفس مقدّس واگذار فرمود و چون دينداران به اوّلين سال بلوغ (260 هجري) رسيدند، حجت خود را غايب و به مردم امر فرمود كه از حجتش پيروي كنند و آن ها با مجاهدات نفس به مقام علم و اجتهاد ترقي نمودند و در مدت ده قرن (يعني1260كه سال ادعاي وي بود) اختلافاتي در ميان فرقه ي اثني عشريه مقرر داشته تا آن كه همه از ترس خدا و حكم دين، صادقانه مجاهده و به اعمال حق مبادرت كنند و از ديگران بي نياز شوند و توحيد را كه مقصود بالذات ممكنات است درك نمايند. در اين دوره هركه كاملاً به دين اسلام عمل و به ولايت اهل البيت(ع) اقرار نمايد، اما از حكم حسين بن روح رحمه الله عليه اعراض كند، همه ي اعمالش بر باد رفته است و پس از هزار سال هم كه اختلاف به منتهي درجه اش رسيد، رحمت خدا اقتضا كرد كه«از جانب حجّت خود عبدي را با حجّت وافيه منتخب و اظهار فرمايد تا آن كه سبيل اختلافات را به نقطه ي وحدت برساند...439»
پرواضح است كه وي مقام عقلي و توحيدي مردم زمانش را از مردم (شيعه) عصر پيامبر(ص)و ائمه(ع) و نيز مقام خودش را از مقام نواب اربعه ي امام عصر عليه السلام در دوره ي غيبت صغري بالاتر مي دانست و عليرغم اين كه ظاهراً تصريحي به لفظ بابيّت براي خود ندارد، اما با شرحي كه درباره ي نجباء (پيامبر-ص-، اميرالمؤمنين-ع-، ائمه و فاطمه زهرا صلوات الله عليهم ) اركان نقباء نجباء مي دهد و انكار و بغض آن ها را موجب ورود به دوزخ دانسته و ردّ ايشان را ردّ خداوند عالم و طاعت ايشان را طاعت او مي شمرد و معرفت يكي از آن ها را معرفت همه ي آن ها (نجباء) و انكار يكي را انكار همه ي آن ها مي داند و اعتقاد به آن ها را جزء اصول دين محسوب مي دارد و با توضيحاتي كه مي دهد، اركان و نقباء نجباء را در ذيل ائمّه ي اطهار عليهم السلام قرار داده و احكام معاد و آخرت را نيز منطوي و مسطور در معرفت خدا و پيامبر و ائمه(ع) دانسته است و شيخ احمد را شيعه ي خالص و منفرد در مقام توحيد (و قائل به معاد جسماني) و منكران و دشنام دهندگان او و قائم مقامش و دوستدارانش را ناصبي و جهنمي شمرده است. با جمع بين اين توضيحات و ادعاهايي كه در اوايل صحيفه ي عدليّه نموده و از نظر خوانندگان گذشت، قطعاً وي خود را جزء نجباء قلمداد كرده است كه ترجماني از همان ركن رابع است. در اين مرحله، او اميرالمؤمنين عليه السلام را حامل ولايت مطلقه و باب الله مي دانست، نه خودش را440.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
434 ر-ك: همان منبع، ص ص6-4.
435 همان، ص6.
436 همان، ص5.
437 همان، ص7. شيخيّه تابع نظر شيخ احمد احسائي (در شرح زيارت جامعه كبيره) بودند و اهل البيت عليهم السلام به منزله ي علل اربعه ي ماسواي خود هستند! علماي متشرع نيز اين عقيده را شرك و غلوّ مي دانند.
438 ر-ك: همان، ص ص9-8.
439 همان، ص4.
440 ر-ك: همان، ص ص23-17.
پاورقي

 

سیــر و ســلــوک عــارفــانــه

http://bayanbox.ir/view/279314356572007390/solook.gif

"خــــدا"

یار همیشه همراه

پنج شنبه 17 آذر 1390  3:17 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها