0

شهید کشوری_15

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

شهید کشوری_15

 ققنوس

 

راوی: سرهنگ خلبان، محمود محمدی مهرآبادی.

 

 پانزدهم آذرماه 1359 آخرین مأموریت با احمد، دوست و فرمانده مهربان شکل گرفت. آن روز صبح وقتی به تنگه قوچعلی آمدیم تا بالگردها را آمادة پرواز برای مأموریت کنیم، حالی داشتم. حالی که از زمان بیدار شدن وجودم را فرا گرفته بود. با خودم می‌‌گفتم: «خدایا! نمی‌دانم امروز چه شده که این قدر در دلم آشوب است؟!»

 

 فکر می‌‌کردم امروز حتماً خبر بدی به من می‌‌رسد. برای رسیدن خبر بد به همه چیز فکر می‌‌کردم، الا به بچه‌های پروازی خودمان. اول صبح با بچه‌ها شوخی و مزاح کردیم، ولی دل چیز دیگری می‌‌گفت. به هر حال مأموریت آغاز شد، من هم به عنوان خلبان بالگرد نجات همراهشان بودم. چون صداهای نامفهوم رادیویی زیاد بود، احمد به من گفت: «شما دایم با سایت و رادار، با موج مخصوص در ارتباط باش و اگر مسئله‌ای بود، با موج داخلی ما را در جریان بگذار.»

 

 ساعت حدود 09:30 بود. رادار اعلام کرد: «بچه‌ها مواظب باشید دو گوگرد وحشی در منطقه است!» بلافاصله تغییر موج دادم و به احمد گفتم: «احمد رادار ایلام اعلام کرد که دو هواپیمای دشمن در منطقه است!»

 

 بعد از اطلاع دادن به دو بالگرد کبرای گروه‌مان، تا خواستیم عکس‌العملی نشان بدهیم و کاری کنیم، دیدم دو فروند هواپیمای عراقی بالای سرمان هستند. با همان لحن همیشگی، کشوری را صدا زدم، گفتم: «احمد هواپیماها بالای سرمان هستند.» صمیمی گفت: «برگردیم.» اما دیر شده بود، زمانی برای برگشت نداشتیم. احمد گفت: «برویم در شیار کوه روی مسیر رودخانه بنشینیم.»

 

 در همین لحظه، یکی از هواپیماها از بالای سر ما رد شد و موقعی که می‌‌خواستیم برگردیم، هواپیمای دوم هم رد شد. مشهدی و صمیمی جلو بودند. پزشکی و کشوری هم در بالگرد دوم و ما هم در بالگرد نجات بودیم. قرا رشد از همان تنگه بینا و مسیر رودخانه که به ارتفاعات میمک مشرف بود خارج بشیم تا کمتر مورد دید هواپیماها قرار بگیریم.

 

 همین طور که پیش می‌‌رفتیم ناگهان از سمت راست ما، یکی از هواپیماها به طرف بالگرد احمد شیرجه زد. فریاد زدم: «احمد! هواپیما سمت راست توست، مواظب باش!» درست در همین لحظه موشکی از هواپیما شلیک شد و به بالگرد کشوری اصابت کرد و بالگرد آتش گرفت و به زمین افتاد. بالای سرش رفتم، شاید بتوانم کاری برایش بکنم. دیدم شعله‌های آتش به حدی است که اجازه نزدیک شدن نمی‌دهد. بنابراین ته شیار کنار رودخانه نشستم، وقتی کمی نزدیک شدم، دیدم یکی از خلبان‌ها با فاصله کمی از آتش دست و پا می‌‌زند و تلاش می‌‌کند تا خود را نجات دهد. بعد فهمیدم پزشکی بوده است. به بچه‌ها گفتم: «یکی از آنها زنده است. به همین خاطر دوباره برگشتیم. اما هواپیماها شرو.ع به تیراندازی به طرف ما کردند و به اجبار خودمان را به ارتفاع بالا رساندیم. یکی از هواپیماها بالای سر بالگرد ساقط شده دایره‌وار پرواز میکرد، یکی هم ما را دنبال کرد، ما فرار کردیم و سرانجام یکی از آنها مورد هدف پدافند ما قرار گرفت که هنگام سقوط به هواپیمای دوم وضعیت را اعلام کرد و از منطقه دور شد و ما توانستیم بالای سر بالگرد احمد برگردیم.

 

 آتش مثل اول زبانه نمی‌کشید و خلبانی که کنار آتش افتاده بود دیگر دیده نمی‌شد. هر چه دنبال او گشتیم پیدایش نکردیم. به طرف خاک عراق رفتم. آنجا را هم گشتیم. اما فایده‌ای نداشت. ناامید پیش نیروهای خودی برگشتیم و گفتیم: «بالگرد ما سانحه دیده، سه نفر مسلح می‌‌خواهیم تا در تنگه بینا پیاده کنیم، چون یکی از خلبان‌ها زنده است.»

 

 سریع سه نفر را سوار کردیم و بالگرد ساقط شده را به آنها نشان دادیم. آرام آرام ارتفاع را کم می‌‌کردیم که ناگهان دیدیم یک نفر کنار یک تخته سنگ بزرگ دست تکان می‌‌دهد. توان حرکت نداشت و فقط می‌‌توانست دستش را تکان بدهد. پایین که رفتیم دیدیم پزشکی است. زخمی شده و فک، دست و کمرش شکسته و همه جای بدنش حسابی آسیب دیده و خون‌آلود است. فوری از او سراغ احمد را گرفتیم. گفت:‌ «او نتوانست بیرون بیاید.»

 

 بعد بیهوش شد. او را به بیمارستان ایلام رساندیم. دوباره با معاون استاندار و دیگر بچه‌ها به محل سانحه رفتیم. آتش توپخانه در آن محل به حدی زیاد بود که نتوانستیم با بالگرد آنجا فرود بیاییم. بلافاصله برگشتیم پیش نیروهای خودی و آنجا بالگرد را گذاشتیم و با پای پیاده از داخل تنگه بینا به محل سانحه رفتیم. وقتی رسیدیم دود مختصری از بالگرد بلند می‌‌شد. یک ربعی دنبال کشوری گشتیم؛ اما پیدایش نکردیم. باز هم فکر می‌‌کردیم زنده است. چون هیچ اثری از ایشان نبود. گفتم:‌ «داخل شیارها را می‌‌گردیم، شاید پیدایش کردیم.»

 

 راننده همراه ما از طرف استانداری آمده بود و خیلی به کشوری علاقه‌مند بود. تلاش زیادی داشت تا احمد را پیدا کند. خاکسترها و تکه‌های بالگرد را که کنار می‌‌زدیم او زودتر از ما متوجه احمد شد. صدایمان کرد و احمد را به ما نشان داد. وقتی نزدیک شدیم، دیدیم کشوری همچون ابراهیم خلیل از درون آتش به یار رسیده تا در خنکای سایه‌سار درختان مینویی و جوی‌های جنات نعیم جاری باشد و در قلب میلیون‌ها مؤمن جای داشته باشد و چون ستاره‌ای درخشان در آسمان ارتش جمهوری اسلامی ایران و به ویژه هوانیروز بدرخشد و در گذر زمان و با صیقل خوردن ایام، روشنی‌اش بیشتر و بیشتر گردد. جسم سوخته از ولع شهادت احمد را در پتو گذاشتیم و به ایلام منتقل کردیم.

 

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 13 آذر 1390  11:39 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها