دوازده ساعت پریدن
راوی: خلبان شهید رحیم بخشی.
در مقابله با تهاجم دشمن بعثی، کشوری با چند فروند بالگرد از ایلام دفاع میکرد. دفاعی که لحظه به لحظهاش خاطرهای فراموش نشدنی بود که میتوان درباره آن مطالب فراوانی نوشت و ساعتها حرف زد. کشوری با گروه آتش خود در ایلام، دشمن را زمینگیر کرده و از پیشروی و تجاوزش جلوگیری میکرد. ما هم برای مأموریتی چند روزه به ایلام رفته بودیم.
در این مدت که با هم بودیم، صبح اولین نفری که از خواب بیدار میشد، احمد بود. سپس بقیه بچهها را به آرامی صدا میکرد تا براین ماز بلند شوند. وقتی نماز تمام میشد به طرف بالگردش میرفت و به همراه بچههای فنی بالگرد را مسلح میکرد تا برای پرواز قبل از طلوع آفتاب آماده شود. به محض روشن شدن تقریبی هوا، پریدن را آغاز میکرد و تا غروب آفتاب در مأموریت بود. در نبرد و تهاجم با متجاوزین بعثی وقت و ساعت نمیشناخت. شب و روز برایش معنا نداشت. بیاغراق روزی دوازده ساعت یا حتی بیشتر در حمله و پرواز بود و این در حالی است که بیش از دو تا سه نوبت پرواز در یک روز از لحاظ روحی و جسمی خستگی شدیدی به همراه دارد و از توان افراد عادی خارج است. شبها هم که پرواز نمیکرد، به جلسههای نظامی یا تجهیز بالگرد و رفع و رجوع کار بچههای هوانیروز مشغول بود و کمترین زمان را به خواب و استراحت اختصاص میداد.
انتخابی دیگر
راوی: سرهنگ خلبان حمیدرضا ابی.
زیباترین خاطرهای که از کشوری به یاد دارم و هر روز آن را در ذهنم مرور میکنم، به روزهای اول جنگ برمیگردد. اوایل، تخصص من خلبانی بالگرد شناسایی بود. در یکی از روزهای آغاز جنگ که هنوز جنگ به اوج نرسیده بود، احمد به من گفت: «تو نباید خلبان بالگرد شناسایی باشی، تو برای پرواز با بالگرد کبرا ساخته شدهای، تو باید با بالگرد شکاری پرواز کنی؟» او اصرار میکرد و سرانجام تشویقها و اصرارش باعی شد که من نوع بالگردم را تغییر دادم و خلبان بالگرد کبرا شدم. حالا هر بار که سوار بالگرد کبرا میشوم و در اتاقک آن قرار میگیرم، به یاد احمد میافتم و دلم برای دیدن دوباره او پر میکشد و میگویم یادت بخیر، اصرار تو باعث شد من خلبان بالگرد جنگنده کبرا شوم.