0

شهید کشوری_6

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

شهید کشوری_6

 تک مضراب عشق

 

راوی: خلبان فضل الله مشهدی.

 

 بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی مهر 1359 بود، یک بالگرد 214 در محوطة ژاندارمری ایلام به زمین نشست. تعدادی از جانشینان همکاران پروازی که باید تعویض می‌‌شدند، پیاده شدند. در بین آنها جوانی را هم قد و قوارة خودم با یک عینک دودی به چشم و یک کلاشینکف در دست دیدم. وقتی پیاده شد همة بچه‌ها به طرفش رفتند، ولی به لبة پنجره تکیه دادم و نگاهش کردم، چون او را نمی‌شناختم، برای اینکه از پایگاه هوانیروز اصفهان آمده بودم. آن جوان با همه خوش و بش کرد و بعد از احوال‌پرسی با همه نگاهی به من کرد و از خلبان سلیمانی پرسید:

 

 -        اون خلبانی که آنجاست کیه؟

 

 -         از خلبانای هوانیروز اصفهانه.

 

 وقتی آن خلبان جوان به طرفم آمد، من هم به سمتش رفتم و با هم دست دادیم. گفت: «سلام، احمد کشوری هستم.» من هم خودم را معرفی کردم و این اولین آشنایی من با احمد کشوری بود. همان زمان مأموریتی به ما ابلاغ شد که می‌‌بایست مقداری مواد غذایی و مهمات را برای نیروهای خودمان در زرین آباد می‌‌بردیم، احمد نگاهی به اطراف کرد و گفت: «بچه‌ها چه کسی قرار است به این مأموریت برود؟» سیفعلی گفت: «خلبان مشهدی مسیر را بلد هستند، اگر اجازه بدهید من با ایشان بروم و اگر خواستید شما بروید». احمد گفت: «نه خودم با مشهدی می‌‌روم.» بعد رو به من کرد و گفت: «آقا بالگرد را روشن کن بریم.»

 

 بالگرد را روشن کردم و احمد هم سوار شد و به راه افتادیم و طبق تاکتیک‌های پروازی به مسیر خود ادامه دادیم. هر از گاهی از داخل آیینه مرا که پشت سرش نشسته بودم نگاه می‌‌کرد، ولی به جز واژه‌های پروازی چیز دیگری بین ما رد و بدل نشد. قبل از پرواز، بچه‌ها به من گفتند: «سروان کشوری فرمانده گروهان 2 تک پایگاه کرمانشاه است.» سرانجام با همروی ما بالگرد 214 به زرین آباد ایلام رسید و محموله‌هایش را پیاده کرد. در مسیر برگشت احمد گفت: «فرامین با من!» می‌‌خواست هدایت بالگرد دستش باشد. در حال پرواز اسم من را پرسید و نزدیکی ایلام گفت: «می شود از این به بعد با هم پرواز کنیم؟» گفتم: «هر طور شما بفرمایید.»

 

 آن پرواز با موفقیت انجام شد و از فردای آن روز، ما با هم پرواز می‌‌کردیم. پروازهای ما از صبح شروع می‌‌شد و در چند منطقه پرواز می‌‌کردیم. قبل از طلوع آفتاب در چنگوله و چالاب بودیم، ساعت 9:30 تا 10:00 روی کوه کولک بودیم و سد کنجان چم را رد می‌‌کردیم. همراه ما در بالگرد شناسایی، یک افسر نیروی زمینی ارتش به نام سرگرد لشکری، فرماندة توپخانة مستقر در منطقه حضور داشت. ایشان دیده‌بان بسیار خوبی بود. وقتی همراه ما می‌‌آمد مناطق را می‌‌دید و سمت و گرای دشمن را می‌‌گرفت و بعد از بازگشت از منطقه با توپ روی آنها اجرای آتش می‌‌کرد. بعدازظهر هم، از ساعت 13:00 الی 13:30 روی کوه کولک بودیم و روی سر دشمن اجرای آتش می‌‌کردیم. بعد از مسلح کردن ساعت 16:00 الی 16: 15 به طرف تنگه بینا و پاسگاه حلاله می‌‌رفتیم و روی پاسگاه‌های عراقی هم اجرای آتش می‌‌کردیم. خلاصه از صبح تا شب در حال پرواز و اجرای آتش بودیم که بیشترین عملیات ما در دشت مهران بود. نرسیده به منطقة مهر مالکشاهی و امامزاده محمد تنگه‌ای بود که اسمش را تنگه بزی گذاشته بودیم. چون واقعاً غیر از بز کوهی کسی نمی‌توانست از آنجا بالا برود. هر بار از داخل این تنگه رد شده و وارد دشت مهران می‌‌شدیم، می‌‌دیدیم که کسی یارای بالا رفتن از آن را ندارد. هر روز که می‌‌گذشت من و احمد با هم صمیمی‌تر می‌‌شدیم. زیاد با هم صحبت نمی‌کردیم، ولی از طریق برخوردها و رفتارها خیلی به هم نزدیک می‌‌شدیم تا آنجا که همدیگر را داداش صدا می‌‌زدیم.

 

 احمد در کارش جدی و به مسائل کشور حساس بود. برای همین دو دستگاه رادیو کوچک جیبی خرید؛ یکی را به من داد و دیگری را خودش برداشت که با آنها اخبار روز را گوش بدهیم. چند وقتی که گذشت احمد خانواده‌اش را به ایلام آورد و در استانداری، در یک اتاق که آقای ابراهیمی استاندار ایلام در اختیارشان قرار داده بود، اسکان یافتند. قبل از اینکه احمد خانواده‌اش را بیاورد، شب‌ها با هم بودیم.

 

 ما هر روز مأموریت داشتیم. در یکی از این عملیات‌ها که با هم پرواز می‌‌کردیم، طبق معمول با حجم آتش دشمن مواجه شدیم که ناگهان در اطراف پاسگاه حلاله یکی از موشک‌های شلیک شده به طرف ما آمد و هر لحظه نزدیک‌تر می‌‌شد. من دود نقره‌ای رنگی را که از موشک برمی‌خواست می‌‌دیدم. نزدیک بود موشک به ما اصابت کند. سر بالگرد را به سمت راست و به سوی شیاری در آن سو هدایت کردم. با تغییر جهت سریع و ناگهان بالگرد، موشک به مسیر خود ادامه داد و به کنار تپه اصفهان اصابت کرد و یک بالش کنده شد. کمی در هوا بالا و پایین رفت و در آخر منفجر شد. به این گونه خدا خواست که جان سالم به در ببریم. این این طور هم نبود که ما در هر پرواز چنین التهابی داشته باشیم، بلکه بعضی وقت‌ها هم اتفاقات جالب و قشنگی می‌‌افتاد که فراموش نشدنی بود. به عنوان مثال یک بار در منطقه‌ای مشغول پرواز بودیم. وقتی پایین را نگاه کردیم خرسی را مشغول غذا خوردن دیدیم و چون سروصدای بالگردهای ما آزارش می‌‌داد، کمی می‌‌دوید ، سرش را بالا می‌‌رگفت و دوباره همین کار را تکرار می‌‌کرد. خلاصه آن روز خرس حسابی از دست ما عصبانی شده بود. نمی‌دانم اگر دستش به ما می‌‌رسید، چه معامله‌ای با ما می‌‌کرد؟!

 

 دشمن در آبدانان از امامزاده عباس به سمت عین خوش حرکت و به طرف دشت مورموری پیشروی می‌‌کرد که آقای ابراهیم، استاندار ایلام از ما کمک خواست تا جلوی پیشروی آنها را بگیریم. صبح اول وقت قبل از طلوع آفتاب بالگرد را روشن کردیم و از دامنة کویر کوه به آبدانان و سپس به ایستگاه نیروی هوایی رفتیم. بالگرد با مهمانی که از قبل آنجا فرستاده بودند، توسط بچه‌های فنی مسلح شد. سپس ما به سمت امامزاده عباس و عین خوش پرواز کردیم. همزمان با طلوع خورشید به آنجا رسیدیم و دیدیم یک ستون نظامی دشمن در حال حرکتند و ما هم با توکل بر خدا بر آنان فرود آمدیم و ستون را منهدم و به فواره‌ای از آتش و دود بدل ساختیم.

 

 نیروهایی بودند که اول صبح غافلگیر شدند. بعد از آن عملیات در پی گزارشات و اطلاعات واصله، مطلع شدیم که عراقی‌ها درون باغی در منطقه عین خوش مستقر شده و کمین کرده‌اند، بنابراین برای مقابله با آنها باید پرواز می‌‌کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم با باغی بزرگ و انبوهی از درختان که با حصار بلند محصور شده بود، مواجه شدیم. به سوی باغ رفتیم و ارتفاع را کم کردیم. باد ملخ‌ها و شاخ و برگ درختان را به شدت تکان داد که این امر باعث رفع استتار بعثی‌ها شد. وقتی متوجه شدند که آنها را دیده‌ایم، به سوی ما آتش گشودند که احمد با یک چرخش، تاتیک تهاجمی را اتخاذ کرد و سپس با توپ 20م‌م همه افراد داخل باغ را به هلاکت رساند، به طوری که دیگری تیری از آن باغ شلیک نشد. هنگام برگشت در وسط تپه‌ها دو تپه شنی شبیه خانة اسکیموها مشاهده شد. وقتی پایین‌تر رفتیم، متوجه شدیم که تعدادی از هموطنان هستند که از عین‌خوش، نهر عنبر و دهلران فرار کرده و به آنجا ـ که پیش از این محل استراحت و اطراق چوپان‌ها بود ـ پناه آورده‌اند. خانم‌ها جلو ایستاده بودند و بچه‌ها و پیرمردها پشت سرشان. احمد گفت: «بنشینیم، فکر می‌‌کنم هموطنان ما هستند و احتیاج به کمک دارند.» من هم گفتم: «فکر خوبی است، بنابراین من پیاده می‌‌شوم تا ببینم چه کسانی هستند، اما حواست باشد اگر خواستند مرا بزنند تو هم آنها را بزن و فرار کن. چرا که شاید ایرانی نباشند!»

 

 احمد قبول کرد و من پیاده شدم. او هم منتظر عکس‌العمل من شد. سپس آرام آرام به سمتشان رفتم و پرسیدم:

 

 -        جریان از چه قراره؟ اینجا چه کار می‌‌کنید؟

 

 -         ما از اطراف به اینجا آمدیم. بی‌آب و غذا ماندیم و نمی‌دانیم باید چه کار کنیم و کجا برویم؟

 

 -         ما نمی‌توانیم با بالگرد شناسایی شما ـ سی چهل نفر ـ را با خودمان ببریم، ولی می‌‌رویم و برای شما کمک و مواد غذایی می‌‌فرستیم.

 

 بلافاصله به سوی آبدانان پرواز کردیم. به محض رسیدن، احمد ماجرا را برای فرماندار دهلران، آقای لطفی بیان کرد.

 

 نماینده دهلران بلافاصله یک گروه مجهز را مأمور کرد تا آنان را از مهلکه نجات دهند، چرا که اگر به آنها کمک نمی‌شد، ممکن بود یا از گرسنگی بمیرند و یا به عراقی‌ها برخورد کنند که اگر عراقی‌ها آنها را می‌‌دیدند، زنانشان را به اسارت برده و بقیه را قتل عام می‌‌کردند. به همین دلیل به دستور احمد بچه‌ها با پرواز از آن منطقه حراست کردند تا مسئولان، آنها را از طریق زمین و یا خودرو به عقب انتقال دهند، که الحمدلله به خیر گذشت.

 

 من و کشوری پروازهای زیادی داشتیم و در این پروازها، ماجراهای تلخ و شیرین فراوانی دیدیم. در یکی از پروازهایی که در ضلع شرقی دشت مهران داشتیم، با یک صحنة غم‌انگیز، اما جالب از لحاظ عزم و اراده برخوردیم و آن این بود که یک مرد یخچال خانه‌اش را به دوش می‌‌کشید و بچه‌ای همبه بغل داشت، به ظاهر آن آقا یخچال را از مهران کول کرده بود و پس از طی مسافتی طولانی، خسته و بی‌رمق گوشه‌ای مشغول استراحت بود. سنگینی یخچال و فشار طناب، دوشش را ملتهب و زخم کرده بود و او با مالیدن دست و کتف خود، خستگی‌اش را کاهش می‌‌داد. چون متوجه او شدیم احمد گفت: «مشهدی برویم پایین ببینیم کیست و چه کاری می‌‌توانیم برایش بکنیم»!

 

 ارتفاع بالگرد را کم کردیم و دور و برش چرخی زدیم تا با اشاره و دست تکان دادن مجابش کنیم که ایرانی هستیم و قصد کمک داریم و وقتی از این امر مطمئن شد، در یخچال را باز کرد و خانمی از داخل آن بیرون آمد. مشخص بود آن مرد زن و بچه‌اش را با چه ترفند و زحمتی از بین دشمن رد کرده است و آنها را به منطقة امن رسانده است، چون افسران عراقی مردان را می‌‌کشتند و زنان و دختران را به اسارت می‌‌بردند. چون آن شخص نمی‌خواسته زنش را از دست بدهد، او را در یخچال مخفی می‌‌کند و کیلومترها به دوش می‌‌کشد و محنت و سختی این راه طولانی را به جان می‌‌خرد. من و احمد با دیدن آن صنحه و ظلم و ستمی که بر این ملت رفته است سخت گریستیم و با نشان دادن مسیر درست و کم خطر، به او کمک کردیم تا از آن منطقه به جای امنی برسد. از کمک به آن مرد انرژی مضاعف گرفتیم، بر خود نهیب زدیم که از پول این ملت است که ما ارتزاق می‌‌کنیم و آموزش دیده‌ایم، حالا وقتش است که آب و خاک بر گوهر این مردم را از دست بعثی‌های چپاول‌گر بیرون بیاوریم. باید به این مردم مسلمان و محروم کمک کنیم، زیرا ارباب، سرور و همه چیز ما هستند. ارتش عراق خبیثانه فجیع‌ترین لحظات را خلق می‌‌کردند. دیدن این لحظات و شنیدن آن برای هر کسانی گران می‌‌آمد. ولی کشوری نفسش با نفس این مردم و انقلاب برمی‌آمد. او حکایت دیگری داشت و این احساس او در همرزمان او و همچنین من اثری شگرف و وصف‌ناپذیر داشت، چنان که ما زن و فرزند خود را نیز فراموش کرده بودیم و تنها هدفی که پیش ما خودنمایی می‌‌کرد، رهایی این کشور از زیر چکمه‌های کثیف و خون‌آلود دشمن بود. هر روز عزممان جزم‌تر و اراده‌مان مصمم‌تر می‌‌شد. ما چند خلبان بالگرد جنگنده گیرا، به دل دشمن می‌‌زدیم و از صفوف پرحجم دشمن و انواع تسلیحاتشان هراسی به دل راه نمی‌دادیم. انگار کشوری در دوران زندگی‌اش کلمه‌ای به نام ترس نشنیده بود و یا اینکه عشق به دین، مردم و ایران باعث شده بود تا ترس و واهمه‌ای نداشته باشد. با هنرنمایی و همراهی او و سایر رزمندگان، جنگ در جبهة ایلام را اداره کردیم و جلو پیشروی دشمن و تجاوزشان را گرفتیم. دامنة فعالیت‌های ما از ایلام تا آبدانان و رودخانة دویرچ، مورموری، عین خوش، نهرعنبر، موسیان و دهلران را در بر می‌‌گرفت و به تبعیت از سبک و سیاق کشوری، پرواز ما هر روز از طلوع آفتاب آغاز و تا بعد از غروب ادامه داشت و عراقی‌ها را که ستون‌هایشان را اول صبح یا غروب آفتاب جابه‌جا می‌‌کردند، مورد هدف قرار می‌‌دادیم و بیشترین لطمات را بر آن وارد می‌‌کردیم.

 

 یک روز غروب در حال بازگشت از عملیات بودیم که در فاصلة پنج، شش کیلومتری منطقة عملیاتی، یک لکة بزرگ سیاه را دیدیم که تکان می‌‌خورد. به احمد گفتم: «به نظرت آن لکة سیاه چیست؟» جواب داد: «نمی‌دانم! ولی به نظر می‌‌آید که تکان می‌‌خورد و حرکت می‌‌کند.»

 

 به لکه نزدیک و نزدیک‌تر شدیم تا آنجا که فهمیدیم آن لکة سیاه یک گروه حدود سی و پنج نفره از مردان و زنانی هستند که همه‌شان به جز یک پیرمرد که لباس عربی با رنگ روشن و عبای قهوه‌ای دارد، بقیه لباس مشکی دارند و آرام آرام در حال حرکتند که در اطرافشان اثر شنی یک تانک یا نفربر بود. این اثر تازه هم بود. چون روزهای گذشته ندیده بودیم. برای اینکه ما کاملاً به منطقه شناخت داشتیم و این موضوع یک مقدار ما را ناراحت و عصبانی کرد که چطور یک تانک عراقی تا آنجا جرأت پیشروی پیدا کرده است. وقتی به آنها رسیدیم، احمد اسلحه‌اش را بیرون آورد که مبادا این موضوع یک تله باشد. بعد از اینکه اطمینان حاصل کردیم که آنها مردم بی‌دفاع هستند و مسلح نیستند، به آنها نزدیک شدیم. احمد پرسید: «اهل کجایی و اینجا چه کار می‌‌کنید؟» از جمع آنها پیرمردی که فارسی صحبت می‌‌کرد، جلو آمد و گفت: «ما را اینجا پیاده کردند و رفتند.» گفتیم: «از کجا؟» گفت: «از عراق» گفتیم: «چه کسی و چه وقت شما را آورد؟» گفت: «صبح اول وقت و چون دیدیم منطقه ناامن است و تیراندازی و بمباران صورت می‌‌گیرد به طرف کوه‌ها آمدیم و لابه‌لای سنگ‌ها پنهان شدیم. حالا که غروب شده و آرامش نسبی برقرار شده بیرون آمدیم تا فکری بکنیم.» احمد گفت: «ناراحت نباشید، ما ترتیب انتقال شما را می‌‌دهیم.»

 

 کشوری بلافاصله با پایگاه هوانیروز در ایلام و تنگه قوچعلی تماس گرفت و یک فروند بالگرد 214 به درخواست کشوری با چند نوبت پرواز، ایرانی تبارهای عراقی را به ایلام انتقال دادند. مشغول حرف زدن با آنها بودیم که متوجه شدیم بین آنها یک پیرزن بدحال هست که پسرش هم با او برخورد تندی دارد. به او تذکر دادیم، احمد گفت: «چرا با او بد برخورد می‌‌کنی. او پیر و مریض است، خدا خوشش نمی‌آید.» پیرمردی که فارسی حرف می‌‌زد گفت: «می ترسید شما پیرزن را بکشید و مادرش را از دست بدهد و یا مشکلی برای گروه درست شود.»

 

 چون عراقی‌ها وقتی اسیر می‌‌گرفتند اگر در بین اسرا افرادی بودند که قدرت همراهی نداشتند و با آنها همکاری نمی‌کردند، آنها را می‌‌کشتند. احمد در جواب حرف‌های پیرمرد گفت: «اگر ما می‌‌خواستیم این کارها را بکنیم و افراد بی‌دفاع و بی‌گناه را بکشیم، الان شهرهای شما ویران شده بود، ما اصلاً با افراد غیرنظامی کاری نداریم.»

 

 گفته‌های احمد کاملاً درست و صادقانه بود. احمد دقیق به این موضوع پایبند بود و بارها می‌‌گفت: «ما نظامی هستیم و با نظامی‌ها می‌‌جنگیم و با مردم عادی کاری نداریم.» ما بارها برای عملیات‌های مختلف به خاک عراق نفوذ کرده و قریب دوازده پاسگاه عراقی را در عمق چهل کیلومتری منهدم کردیم و با وجود اینکه در مسیر رفت و برگشت از کنار روستاهای عراقی می‌‌گذشتیم، ولی هیچ آسیبی به آن روستاها و ساکنانش وارد نکردیم. در یکی از عملیات‌های برون مرزی، من با خلبان سراوانی همراه بودم و کمک خلبان احمد ـ سرگروه ـ هم شخص دیگری بود. وقتی به یکی از پاسگاه‌های عراقی رسیدیم، خلبان سراوانی با لهجة زیبای بلوچی خودش گفت: «حاجی من این موشک را از در بفرستم یا از پنجره؟»

 

 گفتم: «از پنجره بفرستی خوبست!» سراوانی گفت:‌«از پنجره بی‌ادبی می‌‌شود. بایستی از در وارد کنیم.» احمد هم که صحبت‌های ما را گوش می‌‌داد گفت: «بچه‌ها شوخی کافیست، بزنید الان وقتش است.»

 

 ما موشک را از در وارد پاسگاه کردیم، نمی‌دانم ه شد که خوششان نیامد. دیدیم انفجار عظیمی رخ داد و پاسگاه روی هوا رفت، مثل اینکه از میهمان ایرانی خوششان نیامد. مهم آن بود که دیگر آن پاسگاه آنجا نبود و استوار شکم گنده‌ای که در محوطة پاسگاه از ترس، چون گاو زخم خورده این ور و آن ور می‌‌رفت، ناپدید شد و همراهانش که در پاسگاه بودند به سرنوشت او دچار شدند و در صف جهنم ایستادند تا کسی نوبتشان را نگیرد.

 

 در یکی از همان روزها بعد از انجام عملیات موفقیت‌آمیز و انهدام تعدادی از ادوات دشمن، در حال برگشتن بودیم که بالگردمان مورد اصابت گلوله ضد هوایی عراقی‌‌ها قرار گرفت و دچار نقص فنی شد. طوری که سامانة هیدرولیک آن از کار افتاد. من و احمد بلافاصله در نزدیکی ارکوازی، فرود را شروع کردیم، حرکتی کردیم. به اجبار نه در حالت سکون که با سرعتی بالاتر از آن باید این کار را انجام می‌‌دادیم. از آنجا که بالگرد ما از جمله بالگردهایی بود که سامانة‌ هیدرولیک آن را تغییر داده بودند، یعنی برای فرامین بالگرد یک سامانة هیدرولیک جدید کار گذاشته بودند، درست در لحظاتی قبل از برخورد پایة بالگرد به زمین، سامانة دیگر ما هم از کار افتاد که به لطف خدا بالگرد با موفقیت به زمین نشست. خلبان شناسایی ما هم سرعت خود را کم کرده بود تا اگر بالگرد ما با زمین برخورد کرد سریع ما را نجات دهد، اگرچه رزمایش و فرود خیلی سخت بود، ولی با موفقیت انجام شد. هنگام فرود اضطراری ما، تعدادی از روستاییان ارکوازی که متوجه فرود ما شده بودند، اسلحه به دست به سمت ما آمدند. غلامرضا شهپرست خلبان بالگرد دوم بالای سر ما در حال پرواز بود، به او گفتیم: «شهپرست به آشیانه اطلاع بده که ما با موفقیت فرود آمدیم.» خلبان شناسایی گفت: «ما چه کار کنیم؟» احمد گفت:‌ «شما بروید ایلام به آشیانه، ما اینجا هستیم.»

 

 بالگرد را خاموش کردیم، ملخ‌های بالگرد هنوز متوقف نشده بود که درهای بالگرد را باز کردیم تا پیاده شویم. ارکوازی‌ها به طرف ما آمدند و گفتند: «ما اینجا هستیم و از بالگرد شما محافظت می‌‌کنیم. لازم نیست شما بمانید، بروید خانة یکی از عشایر و استراحت کنید.»

 

 سپس یکی از عشایر ما را به خانه خودش برد، خانه‌ای کوچک، ساده و گلی که هر گوشة آن پر از محبت و صمیمیت بود. نزدیک ظهر، ناهار را پیش آنها خوردیم و منتظر بچه‌های فنی شدیم تا بیایند و ایراد بالگرد را برطرف کنند تا بتوانیم پرواز کنیم. ولی آمدن آنها طول کشید و هوا تاریک شد و صاحبخانه چراغ گردسوزی که در گوشه‌ای از اتاق بود روشن کرد. حدود ساعت نه شب بود که دیدیم یک لندوز با چراغ خاموش به سمت محل اسکان ما می‌‌آید، هنگامی که نزدیک شد، دیدیم علی محمد آزاد فرماندار مهران است. وقتی احمد از او دلیل آمدنش را پرسید گفت: «وقتی ماجرا را شنیدیم در فکر کمک به شما بودیم که آقای ابراهیمی استاندار به من دستور داد خودت برو کشوری و مشهدی را بیاور. مبادا شب هنگام، افراد دشمن متوجه حضور آنها شده و به ایشان آسیب بزنند.»

 

 وقتی فرماندار مهران آمد، عشایر دور و برش را گرفتند و با او صحبت کردند و گفتند ما اجازه نمی‌دهیم خلبانان را ببرید، آنها میهمان ما هستند. آزاد به آنها گفت: «دستور استاندار است و من مجبورم آنها را با خود ببرم.»

 

 سرانجام بعد از چند دقیقه عشار خونگرم و با صفا را متقاعد کرد تا ما همراهش برگردیم. در آن شب ابری، ماه در ابرها خودش را پنهان کرده بود و تاریکی هوا به حدی بود که فاصلة دو متری دیده نمی‌شد و به اصطلاح چشم چشم را نمی‌دید. در این هوا حرکت خودرو بسیار دشوار و سرعتش کم بود. سرانجام از مسیر تپه‌ها و دره‌ها گذشتیم و ساعت حدود دوازده شب بود که به ایلام رسیدیم.

 

 تیپ نیروی زمینی کرمانشاه در سرنی مستقر بود. ما با بالگرد شناسایی، که هدایت آن توسط احمد و مهرآبادی صورت می‌‌گرفت، برای شناسایی منطقه و موقعیت دشمن پروازی داشتیم. من، احمد، محمود مهرآبادی و ضیایی معاون استاندار ایلام ـ که لباس نیروی زمینی پوشیده بود ـ و سرگرد تشکری از توپخانه، در بالگرد شناسایی در حال پرواز بودیم، من پشت سر احمد نشسته بودیم، فاصلة ما آن قدر نزدیک بود که نفس من به پشت سر احمد می‌‌خورد. نزدیکی‌های سرنی که رسیدیم، روی رودخانه‌ای که از شمال سرنی عبور می‌‌کرد، بافه‌ای بود که اتاقکی به آن متصل بود، نیروها به داخل آن می‌‌رفتند و طناب آن را می‌‌کشیدند. اتاقک با نیروی انسان و قرقره به حرکت در می‌‌آمد و نیروها را از این سوی رودخانه به آن سوی رودخانه می‌‌رسانید. یعنی دیگر نیازی نبود تا از ارتفاعی بالا بروند و به آن سمت رودخانه برسند، چیزی شبیه «تله‌کابین» بود. ما هم در حین پرواز به خاطر اینکه با بافه برخورد نکنیم، یا از زیرش رد می‌‌شدیم که کمی سخت بود یا ارتفاع می‌‌گرفتیم و از روی آن رد می‌‌شدیم. احمد و مهرآبادی گفتند: «چون نیروهای خودی آن نزدیکی هستند، خطری ندارد.»

 

 بنابراین کمی ارتفاع گرفتند تا از آن رد شوند که بچه‌های نیروی زمینی ما را دیدند. من یک لحظه متوجه شدم لب و پیشانی‌ام دارد می‌‌سوزد. احمد سرش را برگرداند و عقب را نگاه کرد و متوجه زخمی شدن من شد. ستون وسط بالگرد که نگهدارنده شیشه‌های دو طرف است، ترک خورده بود. حالا چه طور گلوله به سر احمد نخورده بود، خدا می‌‌دادن. بیشتر شبیه معجزه بود. ولی من از نعمت خرده شیشه‌ها بی‌بهره نماندم و تکه‌های شیشه به صورتم خورد و از لبم خون می‌‌آمد. نیروهای خودی با کالیبر 50 به طرف ما شلیک کرده بودند و یکی از تیرها به ما خورده بود. بلافاصله مهرآبادی بالگرد را به سمت راست هدایت کرد و به سمت پایین رفت و نشست. بچه‌ها پیاده شدند. فهمیدیم در منطقه هیچ کاری برای بالگرد ما نمی‌توانند بکنند. جز این آسیب، بحمدلله مشکل دیگری پیش نیامده بود و ما توانستیم به پروازمان ادامه دهیم. نیروهای خودی را دور زدیم و در مقر لشکر نشستیم. خبر دادند یک بالگرد عراقی را زدند و بالگرد در منطقه نشست، ما که می‌‌دانستیم آنها ما را هدف قرار داده‌اند و فکر می‌‌کنند بالگرد عراقی بوده، اول موضوع را نگفتیم. من هم یک دستمال گردن سفید روی لبم گذاشتم تا آنها متوجه نشوند. بعد از چند دقیقه دستمال را که از روی لبم برداشتم، آنها متوجه صورت خونی من شدند و پرسیدند: «چه شده؟» گفتم: «چیز خاصی نیست.»

 

 سرگرد سهرابی فرمانده لشکر در آنجا بود. لشکری رو به سهرابی کرد و گفت: «جناب سرگرد بچه‌های شما ما را زدند.» گفت: «همین بالگرد عراقی که الان مخابره کردند، شما بودید؟» تشکری گفت: بله سرگرد، بالگرد ما بود، ستونش شکسته و این هم صورت زخمی همکار ما.

 

 در همان حال استواری جلو آمد و سلام نظامی داد و شروع کرد به تعریف که من چنین و چنان کرده‌ام و با آب و تاب از خودش تمجید کرد. ما گفتیم: «استوار شما بالگرد خودی را زده‌اید.» تعجب کرد و گفت: «به خدا من اصلاً بالگرد خودی و دشمن را نمی‌شناسم. فقط یک لحظه آن را دیدم، سریع بالای نفربر پریدم و هدف گرفتم.

 

 البته با آن قد و هیکلی که داشت بعید به نظر می‌‌رسید آن قدر که تعریف می‌‌کند چالاک باشد، ولی آدم ورزیده‌ای بود. به هر حال آن روز شناسایی ما نیمه تمام ماند و به آشیانه در ایلام بازگشتیم.

 

 قبل از جنگ، من اصلاً احمد را نمی‌شناختم. اگر چه دربارة او چیزهایی شنیده بودم، ولی او را از نزدیک ندیده بودم. آشنایی من با کشوری در جنگ و ایلام صورت گرفت و کم‌کم به دوستی تبدیل شد و اینک به حسرت و جدایی. احمد در بین بچه‌های جنگ محبوبیت خاصی داشت. به خاطر سادگی در رفتار و صداقت در کردار، بچه‌ها دوستش داشتند و به قول عامه قبولش داشتند و حرف‌های او را گوش می‌‌دادند؛ چون می‌‌دانستند کشوری به چیزی که می‌‌گوید، اعتقاد دارد و اول خودش عمل می‌‌کند.

 

 احمد تیراندازیش حرف نداشت و عالی تیراندازی می‌‌کرد. بالستیک را می‌‌دانست. می‌‌فهمید موشکی را که می‌‌خواهد به هدف بخورد، چگونه باید شلیک و هدایت کرد. من کمتر خلبانی را دیدم که با یان سن و سال این قدر مهارت داشته باشد و بالستیک علمی را به یک مهارت عملی تبدیل کرده باشد. بالستیک علمی است که در مورد حرکت یک جسم پرتاب شده در هوا و اتفاقاتی که روی آن می‌‌افتد، بحث می‌‌کند. احمد کاملاً می‌‌دانست که گلوله را چگونه باید بزند تا هدف مجال فرار نداشته باشد. دلیلش هم تیراندازی‌های فراوانی بود که پیش از این انجام داده بود. خیلی‌ها آن زمان بودند که مثل او تیراندازی می‌‌کردند. اما مثل او دقت در کار نداشتند و یا نمی‌توانستند مثل او هدف‌گیری کنند. احمد با اینکه فرمانده گروه بود ولی با بچه‌ها خیلی خوب و صمیمی رفتار می‌‌کرد. وقتی با احمد صحبت می‌‌کردیم، مطمئن بودیم هر چه می‌‌گوید همانی است که در درونش هست، چون اصلاً با کسی تعارف نداشت. اگر مشکلی بود آن را مطرح می‌‌کرد نه اینکه بد خلق و تند مزاج باشد. هرگز نمی‌شد کبر و غرور را در کارها و رفتارش دید. آدمی منطقی بود و اگر کسی حرف درست و حسابی با او می‌‌زد و در حرف‌هایش صداقت و منطق را می‌‌دید، بی‌‌هیچ کبر و غروری می‌‌پذیرفت و به آن عمل می‌‌کرد. با احمد بارها در مورد بالگرد و جنگ صحبت کردم و او پذیرفت. به شدت پایبند به قانون بود. خلاقیت عجیبی داشت. در بعضی مواقع می‌‌گفتم: «احمد این مسیر خیلی خطرناک شده است. امروز از این مسیر پرواز نکنیم.» و او می‌‌پذیرفت.

 

 با اینکه فرمانده بود، خیلی تواضع داشت. اهل مزاح و شوخی بود نه لودگی، مزاح او هم کم و بجا بود تا مایة انبساط خاطر دیگران شود. آدم متعادلی بود، در غم‌ها غمگین بود و در شادی‌ها شاد. دلش می‌‌خواست که دوستانش همیشه شاد باشند و غمی نداشته باشند. وقتی سهیلیان به شهادت رسید، همه بچه‌ها می‌‌دانستند ، اما به احمد چیزی نگفتند و نگذاشتند او رادیو گوش کند و بعد از ساعت‌ها که متوجه موضوع شد، خیلی ناراحت شد و روزها غمگین و متأثر بود.

 

 احمد دربارة موسیقی غیرمجاز و چیزهایی که موجب لهو و لعب بود سخت‌گیری می‌‌کرد و مانع می‌‌شد. روزی بچه‌ها نشسته بودند و دو نفر از دوستان داشتند تخته نرد بازی می‌‌کردند. وقتی احمد را دیدند کمی جا خوردند، احمد گفت: «مانعی ندارد، اگر می‌‌توانید، بازی نکنید؛ ولی اگر می‌‌خواهید بازی کنید، بدون شرط‌بندی و در ضمن برای هم رجز هم نخوانید.»

 

 در همین صحبت‌ها بود که آن دو نفر با هم بحث‌شان می‌‌شود، مجادله‌شان کمی بالا می‌‌گیرد و یکی از آنها نمک‌پاش را از روی عصبانیت محکم به زمین می‌‌زند. احمد که شاهد ماجرا بود گفت: «کافی است، بازی نکیند و سریع با هم آشتی کنید.» در چنین شرایطی فرماندهان دیگر بازداشتی می‌‌زدند و برخورد می‌‌کردند، اما احمد از آن دسته فرماندهان نبود؛ برای همین رفتارهای دوستانه‌اش بود که همه به‌ها از خلبان گرفته تا فنی و تدارکات و غیره دوستش داشتند. بعضی افراد را مردم اسطوره می‌‌کنند؛ اما بعضی از آدم‌ها واژة اسطوره به دنبالشان می‌‌دود تا شاید به او برسد. کشوری از گروه دوم بود و روز به روز کامل‌تر و دوست‌داشتنی‌تر می‌‌شد. وقتی کاری را واگذار می‌‌کرد، اطمینان خاطر داشت و شک نمی‌کرد. همین که پی بردیم فرمانده‌ای که با او کار می‌‌کنیم توان بالایی در کار دارد، خودبه‌خود یک قابلیت و ارزش بزرگ محسوب می‌‌شد چرا که ما حتی به کارها و طرح‌های دیگر هم می‌‌رسیدیم، چون از جهت فرمانده خیالمان آسوده بود. اگرچه احمد سعی می‌‌کرد نشان دهد که با دیگران فرقی ندارد. او در بیشتر وقت‌ها که پرواز نداشتیم نمازش را اول وقت می‌‌خواند. از نظر معاشرت و رفتار، بی‌نظیر و عالی بود اما این چیزی از جدیت و قاطعیتش در کار کم نمی‌کرد. همراه گروه فنی و تدارکات و پابه‌پای آنان کار می‌‌کرد. جزء معدود فرماندهانی بود که خود در منطقه حضور داشت و کنار بچه‌‌ها و بالای سرشان بود. احمد می‌‌توانست مثل بعضی از فرماندهان در یکانش بنشیند و فقط دستور بدهد, ولی او هرگز چنین نبود و همواره در همه عملیات‌ها و پروازها شرکت داشت.

 

 در منطقه، افسری از نیروی هوایی رابط ما بود و به ما کمک می‌‌کرد، یک روز گفت:‌«بچه‌ها نیروهای خودی در منطقه مهانشان تمام شده و چیزی در بساطشان نیست، عراقی‌ها هم در حال حاضر مهمات ندارند و کار به جایی رسیده که بچه‌ها با سنگ نیروهای عراقی را می‌‌زنند و با هم مقابله می‌‌کنند. نیروهای ما نزدیکی سد کنجان چم، بالای ارتفاع و میانه‌های کوه هستد و بعثی‌ها پایین کوه. ما باید کمک‌شان کنیم و مهمات برایشان ببریم.»

 

 احمد به بچه‌ها گفت: «یک بالگرد 214 برای مهمات رسانی آماده کنید.»

 

 کروچیف دخال بالگرد 214 نشسته بود. بسیجی‌ها و نیروهای فنی بالگرد را از مهمات پر کرده بودند و دو طرف کروچیف پر از خمپاره و مهمات شده بود. چون وقت نبود یکی یکی مهات را خالی کنند، قرار شد به محض رسیدن بالگرد و نشستن روی زمین، درب کشویی بالگرد را باز کنند و کروچیف از دو طرف مهمات را با فشار پایین بریزد. بالگرد 214 آماده پرواز شد، خلبانش وقتی داخل بالگرد را دید صدایش درآمد و با صدای بلند گفت: «این بالگردست نه تریلی! چه خبرتان است این همه بار زدید، من نمی‌توانم با این همه مهمات پرواز کنم؛ کمترش کنید.»

 

 از طرفی بچه‌ها بسیجی هم که آنجا بودند به دلیل کمبود مهمات دائم التماس می‌‌کردند که آن گوشه بالگرد خالی است، اگر می‌‌شود یک خمپاره هم شده، جا بدهید. چرا که مهمات برای آنها در آن موقعیت دشوار، بسیار حیاتی بود، بدون آن امکان داشت هر لحظه با رسیدن مهمات برای عراقی‌ها، آن منطقه سقوط کند و به دست دشمن بیفتد. اصرار از بچه‌ها و نیروهای بسیجی و انکار و اعتراض از خلبان 214 ادامه داشت. وقتی احمد این صحنه را دید جلو آمد و به خلبان گفت: «ناراحت نباشد با توکل به خدا پرواز کن، ما هوای تو را داریم و با بالگرد کبرا از شما محافظت می‌‌کنیم، ان‌شاءالله صحیح و سالم می‌‌رویم و برمی‌گردیم.» با صحبت‌های احمد خلبان بالگرد 214 متقاعد شد که پرواز کند. مهمات را برای نیروهای خودی خالی کردیم. وقتی نیروها ما را دیدند خیلی خوشحال شدند. ما هم از اینکه مهمات را به هنگام رسانده بودیم، از شادمانی بچه‌ها و از اینکه با این کار جان آنها را نجات دادیم، بسیار خوشحال بودیم. جالب آنکه بچه‌ها ما بدون مهمات اسیر هم گرفته بودند.

 

 مدتی بعد مأموریتی به ما واگذار شد که با دو فروند بالگرد کبرا ـ خلبان‌های بالگرد اول من و احمد بودیم و بالگرد دوم هم اخلاقی و سراوانی ـ و یک فروند 214 به خلبانی جعفرزاده و مهرآبادی، انجام شد. ما به خاطر وضعیت خطرناک منطقه به صورت سینه‌ما پرواز کرده و چسبیده به سطح زمین حرکت می‌‌کردیم. جعفرزاده خلبان بالگرد شناسایی، از بچه‌ةای گیلان و آدم شوخ‌طبعی بود. وقتی داخل منطقة امن قرار می‌‌گرفتیم، جعفرزاده هنرش گل می‌‌کرد و در رادیو صدای بلبل درمی‌آورد و بعد شروع می‌‌کرد به چه‌چهه زدن. وقتی چه‌چهه زدنش تمام می‌‌شد تازه شروع می‌‌کرد به خواندن. می‌‌گفت: «ایشان داره، ایشال داره...» وقتی که به ستون دشمن رسیدیم به جعفرزاده گفتم: «جعفرزاده ایشال داره.» می‌‌گفت: «نه بابا وقتش نیست.»

 

 زمان این عملیات نزدیک غروب بود، ما از حالت اختفا خارج شدیم، دیدیم یک ستون از روی جادة مهران در حال حرکت است. اول ستون کم بود؛ اما چون دو طرف جاده قرارگاه داشتند هر چه پیشروی می‌‌کردند، تعدادشان بیشتر و بیشتر می‌‌شد و بیشتر نفربرها با سرعت بالایی روی جادة آسفالته حرکت می‌‌کردند و نیروهایشان را جابه‌جا می‌‌کردند. در آیینه نگاه کردم، دیدم احمد نگاهم می‌‌کند، از نگاهش خواندم که می‌‌گوید می‌‌توانیم به طرف آنها برویم. گفتم: «احمد چه می‌‌گویی؟» گفت: «برویم بزنیم.» گفتم: «از قرارگاه آنها اطلاع داری؟» احمد گفت: «اگر دو بالگرد با هماهنگی یکدیگر و چسبیده به زمین برویم و هم‌زمان شروع به تیراندازی کنیم، می‌‌توانیم موفق شویم؛ اما شرطش این است که با دقت کار کنیم و به هدف بزنیم، نه اینکه فقط گلوله‌باران کنیم.» گفتم: «آماده‌ام فرمانده، برویم.»

 

 بعد از اینکه با سراوانی و اخلاقی، خلبان‌های بالگرد دوم هماهنگ کردیم و آرایش نظامی گرفتیم، احمد گفت:‌ «یا علی مدد! برویم بچه‌ها.»

 

 باید عمود به ستون دشمن پرواز می‌‌کردیم، و همین کار را هم کردیم و به سمت آنها حمله‌ور شدیم و از فاصلة‌ حدود دوهزار متری شروع به زدن کامیون‌ها، نفربرها و تانک‌های دشمن کردیم و تعداد زیادی از آن‌ها را به آتش کشیدیم. به وسط دشت مهران رسیده بودیم. هنگامی که به یک کیلومتری جاده رسیدیم، ما را دیدند و برای اینکه مورد هدف آنها قرار نگیریم، به صورت زیگزاگ این طرف و آن طرف می‌‌رفتیم. دشمن سریع آرایش دایره شکل به خود گرفت و در هر دایره‌ای هم ده تانک بود، وقتی می‌‌خواستیم از این دایره‌های دشمن عبور کنیم طبعاً تانک‌های اولی و آخری نمی‌توانستند اجرای آتش داشته باشند، چون اگر این کار را می‌‌کردند، گلوله‌های آنها روی نیروهای خودشان می‌‌ریخت. خوشبختانه با تغییر تاکتیک‌ ما و اجرای آتش آنها، پیش‌بینی ما درست از آب درآمد و آتش آنها روی خودشان ریخت و کاملاً گیج شدند و ما نیز همچنان با بالگردهای کبرا حرکت‌های جنگی می‌‌کردیم و رویشان آتش می‌‌ریختیم. وقتی از آنها عبور می‌‌کردیم، تپه‌های جنوب مهران به کمک ما می‌‌آمدند و از ما محافظت می‌‌کردند، تا دور بزنیم و دوباره برگردیم. من و احمد مقرهای سمت راست را می‌‌زدیم و سراوانی و اخلاقی هم مقرهای سمت چپ را هدف می‌‌گرفتند. بعد از گوش‌مالی حسابی به بعثی‌ها، از بالای سرستون پر از دود و آتش آنها در حال پرواز بودیم و می‌‌دیدیم که از داخل تانک‌ها و نفربرها بعضی از نیروهای بعثی با لباس آتش گرفته بیرون می‌‌پریدند، به هر طرف می‌‌جستند و خود را برای خاموش کردن آتش، به خاک می‌‌مالیدند. هنگام بازگشت از مأموریت وقتی از لابه‌لای تپه ماهواره‌ها رد می‌‌شدیم، اتفاق جالبی برای ما پیش آمد و آن این بود که یک جیپ عراقی با دو سرنشین بعثی با خیال راحت در حال حرکت بود، وقتی ما بالای سرشان رسیدیم، راننده جیپ ترمز زد، یک بولدوزر هم آن‌طرف‌تر مشغول ساختن جاده برای بعثی‌ها بود. احمد به تاو کبرا گفت: «حالا اینجا جای تو است، بولدوز را بزن و منهدم کن.»

 

 سراوانی و اخلاقی هم با زدن دو سه موشک بولدوزر را نابود کردند، در همین حال ما هم در چرخشی دیگر به سراغ جیپ رفتیم. من بالگرد را هدایت کردم و احمد هم به سمت جیپ نشانه رفت و با شلیک یک موشک آن را به آتش کشید. یکی از بعثی‌ها بلافاصله کشته شد. دومی هم به سمت تپه‌ها پا به فرار گذاشت، همین که ما به سمتش رفتیم، کلتش را درآورد و به طرف ما نشانه گرفت. احمد هم سر توپ بیست میلی‌متری را پایین آورد و تا او را هدف بگیرد، سپس او سریع کلتش را انداخت و دستانش را بالا برد. در همین گیرودار بود که آتش سنگین توپخانه در منطقه باریدن گرفت و گرد و خاک همه جا را فرا گرفت و ما هم به خاطر اینکه مورد اصابت دشمن قرار نگیریم، یک جابه‌جایی صورت دادیم و آن بعثی هم از موقعیت استفاده و فرار کرد. ما هم کارمان تمام شد و از تپه‌های جنوب مهران پرواز را به سمت شرق ملکشاهی و ارکواز ادامه دادیم. در آن عملیات یک ستون دشمن را به آتش کشیدیم و قرارگاه‌هایشان را از بین بردیم، بولدوزر و جیپ آنها را هم منهدم کردیم.

 

 در مسیر برگشت تصمیم گرفتیم از جنوب و از لابه‌لای تپه ماهورها مسیر را ادامه دهیم تا به رودخانة گوگرد برسیم و از آنجا به سمت چنگوله و سپس به طرف کوه‌هایی که از ملک محمد سر در می‌‌آورد برویم. وقتی این کار را کردیم و دقیق زمانی که از جنوب جاده خارج شدیم، ناگهان زمین و زمان برای ما جهنم شد. چون دشمن پیش‌بینی کرده بود که ما از کجا بیرون می‌‌آییم، به محض دیدن ما، باران گلوله‌های دشمن به طرف ما باریدن گرفت. من و احمد گلولة توپ 57م‌م را می‌‌دیدیم که در فاصلة دو متری بالگرد زمین را شخم می‌‌زد، از قرارگاهشان که در نزدیکی چنگوله بود به سمت ما شلیک می‌‌کردند و ما چون مهمات نداشتیم، از آنها دور می‌‌شدیم تا اینکه به کوه رسیدیم. وقتی پشت سرمان را نگاه کردیم، دیدیم از قرارگاه آنها حجم زیادی آتش به طرف ما می‌‌آید، خدا خواست ما سالم بمانیم و مورد هدف دشمن قرار نگیریم. زمانی که از کوه‌ها رد شدیم، جعفرزاده در رادیو شروع به چه‌چهه زدن کرد. ما فهمیدیم که از منطقة خطر دور شدیم. گفتیم: «جعفرزاده! اوضاع چطوره؟» گفت: «ایشال داره، ایشال داره.»

 

 انجام آن مأموریت فقط خواست احمد بود و جالب‌تر هم اینکه تا پایان آن عملیات یک گلوله هم به ما نخورد و بدون هیچ خسارت و جراحتی به تنگه قوچعلی، آشیانة پرنده‌ها برگشتیم. بعد از آن بچه‌هایی که در منطقه بودند گفتند: «امروز روز وحشتناکی برای دشمن بود.»

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 13 آذر 1390  11:28 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها