آغازین روزهای فتنه
راوی: مهندس اصغر ابراهیمی الاصل، استاندار ایلام در سال 1359.
در اردیبهشت ماه 1359 مرزبانان پیدرپی گزارش میدادند که نیروهای نظامی عراق در نوار مرزی تحرکات زیادی دارند و سرگرم ساخت جاده، سنگر، برق رسانی و حفر کانال هستند و در کنار آن، نقل و انتقالهای فراوان نظامی دارند. ما هم بر حسب وظیفه گزارشها را عیناً به مقامات مافوق ارسال میکردیم. ماه سوم سال در حال سپری شدن بود که نیروهای نظامی عراق در منطقة مهران، یک تک شناسایی را انجام دادند که در این درگیری تعدادی شهید و مجروح داشتیم. در این حملة دشمن، نیروهای ژاندارمری، عشایر و مردم مهران، وظیفة دفاع را به عهده گرفتند و مهمترین سلاح نظامیشان خمپارة 81مم بود. شرح ماجرا را گزارش دادیم. اما چون ترتیب اثری ندیدیم، شخصاً پیگیر موضوع شدم که ریاست جمهوری وقت ـ ابوالحسن بنی صدر ـ در پاسخ گزارشهای ما نوشت «عراق غلط میکند به ایران حمله کند» و به این ترتیب در مقابل آن همه اطلاعات و اخبار دربارة تحرکات نظامی دشمن، هیچ گونه حرکت کارسازی از جانب مسئولان ذیربط کشور صورت نگرفت. از این رو گستاخی و اعتماد به نفس نیروهای دشمن روزبهروز بیشتر شد و از سوی دیگر به غربت و تنهایی نیروهای مردمی و ژاندارمری نیز افزوده شد. ما در این اوضاع و احوال به ناچار اردوگاهی را بیرون از شهر در منطقة «سرطاف» و با کمک برادرانی که دکتر چمران به ما معرفی کرده بودند، تدارک دیدیم که تعدادی از آنها از تیپ نوهد بودند. پس از استقرار، شروع به آموزش نیروهای مردمی و عشایری کردیم که بین بیست تا سی سال سن داشتند. در این آموزشها که شامل تخریب، کمین، پرتاب نارنجک، دفاع و زندگی کردن در شرایط سخت بود، حدود 1200 نفر شرکت کرده بودند، ولی ما با کمبود سلاح مواجه بودیم و برای تأمین آن از ستاد مشترک و شورای عالی دفاع تقاضا کردیم؛ اما قبل از پاسخ آنها و ارسال سلاح برای ما، حملة گستردة عراق و جنگ تحمیلی آغاز شد. سلاحی هم که بعد از مدتها برای ما فرستادند، تعدادی برنو و امیک بود که با آنها عشایر را مسلح کردیم و در نوار مرزی هم کل نیروهای جنگ ژاندارمری ایلام در پاسگاه مستقر بودند که جمعاً حدود 700 نفر میشدند و سلاحهایشان برنو، امیک و خمپارههای ساده بود که وظیفة دفاع را به عهده داشتند.
متأسفانه در استان ایلام هیچ گونه پادگان و نیروی انتظامی دیگری مستقر نبود و این موضوع کار دفاع از استان را سخت بلکه غیرممکن میکرد. نیمة شهریور ماه بود که عراق با تهاجم گسترده به ایام، پاسگاههای سمیده، ربوط، واوی، نیخزر، شورشیرین و... و همچنین ارتفاعات میمک را به اشغال خود درآورد و در عمل جنگ را آغاز کرد و محورهای تنگ بیجار، تنگ بینا و نهر عنبر را در جنوب و از چالاب در شمال ایلام را مورد حمله قرار داد و بخشهایی از خاک این استان را زیر سیطرة خود گرفت.
اول مهرماه 1359 دشمن پل دهلران به دزفول و تنگة بیجار و گردنة فلاجه در غرب، شمال و جنوب را میبندد و به نوعی ایلام را به محاصره درآورد که با سقوط ارتفاعات کبیرکوه به دست نیروهای بعثی، حلقة محاصرة ایلام کامل و راه مواصلاتی کرمانشاه به خوزستان در سه نقطه مسدود و استان ایلام کاملاً در اختیار و زیر آتش دشمن قرا رگرفت. سپس عراق برای نیل به هدفهای بعدی خود چهار لشکر در شمال استان و دو لشکر در جنوب استان مستقر کرد. در این شرایط نابرابر و عدم توان مقابلة ما با آنها در پی آغاز رسمی جنگ، کارشناسان به این نتیجه رسیدند که راه عاجل جلوگیری از پیشروی دشمن، حملات هوایی و کمک گرفتن از هوانیروز کرمانشاه خواهد بود.
بر این اساس مقرر شد یک گروه عملیاتی از هوانیروز کرمانشاه وارد ایلام شود و سؤال اول این بود که این گروه عملیاتی کجا مستقر شود؟ در انتهای شمال غربی تنگة قوچعلی، محل کروی شکلی وجود داشت که در ایام هشت سال دفاع مقدس، بنا به صلاحدید کارشناسان نظامی به عنوان پایگاه عملیات و آشیانة یک گروه از بالگردهای هوانیروز در نظر گرفته شد. حضور بالگردهای هوانیروز در این تنگه عامل بسیار مهمی در جلوگیری از پیشروی نیروهای عراق به سوی شهر مهران و ارتفاعات میمک از همان آغاز جنگ بود. در زمان شروع جنگ، نیروی زمینی ارتش مستقر در غرب کشور گرفتار مسائل خاس پس از انقلاب بود که مشکل حملة عراق نیز به آن اضافه شد و ارتش هم به دلیل عدم تشکیل سپاه پاسداران در آن زمان، تنها بود و نیروهای داوطلب مردمی هم نه آموزش کافی دیده بودند و نه سلاح مناسب و سنگینی در اختیار داشتند. بنابراین تنها نیروی زبدةکشور در آن زمان نیروی زمینی ارتش بود. در این میان هوانیروز یکی از بازوان توانمند نیروی زمینی ارتش، در مناطقی بود که پرواز هواپیما ممکن نبود و یا کارایی مناسب نداشتند. به همین دلیل یک گروه پروازی هوانیروز از پایگاه کرمانشاه وارد ایلام شد و در تنگة قوچعلی مستقر گشت و به آنها مأموریت داده شد با پروازهایشان تا جبهة میانی مهران، راه نفوذ دشمن را مسدود و ضربات کاری و مهلک را بر آنان وارد کنند.
گروه عملیاتی که از پایگاه کرمانشاه به ایلام اعزام شده بودند، پس از هماهنگیهای اولیه به سمت جبهه و خطوط دشمن رفتند که در آن وضعیت سخت با هدف قرار دادن تانکها و توپخانههای متجاوزان، توانستند سد محکمی را ایجاد کنند. در آن شرایط دشمن که راه نفوذ خود را مسدود شده دید و توان پیشروی را نداشت، دست به حملات هوایی زد و نیروی هوایی و هوانیروز هم متقابلاً با پروازهای نویدبخش خود آنان را زمین گیر کردند و فرصتی برای ما فراهم شد تا بتوانیم با ساخت سنگر و ایجاد موانع، مینگذاری و دیگر استحکامات، به نیروها آرایش دیگری برای دفاع از شهرها و روستاها ببخشیم. در پی حضور گروه پروازی هوانیروز کرمانشان در استان ایلام، یک جلسه هماهنگی در محل استانداری برگزار کردیم تا ضمن آشنایی با فرمانده گروه و خلبانان در اتاق عملیات استانداری، موقعیت و مواضع دشنم روی نقشهها دقیقاً بررسی شود و توان رزمی و آرایش نظامی آنان تشریح گردد و همچنین راههای مقابله با آنان نیز مشخص گردد. در آن زمان فقط دو فروند بالگرد کبرا و یک فروند بالگرد شناسایی به ایلام آمده بودند که بعدها افزایش یافتند.
پس از پایان جلسة در استانداری و بررسی اوضاع نابسامان و آشفتة مرزی، حالتی در جلسه حاکم بود که شاید کمتر کسی جرئت پرواز و انجام عملیات را به خود میداد؛ چون حجم نیروهای عراقی در آن منطقه زیاد بود و انواع تسلیحات را هم داشتند و انجام هر گونه پروازی در آن منطقه سخت بود و خطر بالایی داشت. در آن شرایط بحرانی و بغرنج باید کسی پیدا میشد تا با دست زدن به این خطر بزرگ، نور امید را در دل مردم و مدافعان ایجاد کند، کشوری فرمانده گروه، همان روز با دو بالگرد کبرا، پرواز شناسایی را بر فراز منقطه به ویژه تنگه بیجار و میمک انجام داد که مورد اعتراض بعضی از دوستان نزدیکش قرار گرفت، ولی کشوری و خلبان مشهدی با تشریح موضوع، اهمیت آن پرواز را یادآور شدند و گفتند: «عملیات شناسایی خوبی بود و ما میدانیم که چه باید بکنیم. دشت پر از تانک و توپ، خودرو، نفربر و حجم زیاد آتش دشمن است. اگر بخواهیم تهاجمی عمل کرده و مستقیم با بالگردها از میمک به سمت آنها برویم، اصلاً صلاح نیست و نه تنها نمیتوانیم کاری بکنیم بلکه خودمان هم مورد هدف قرار میگیریم؛ بهترین راه این است که به دشمن از طرفین حمله کنیم و یا آنها را دور بزنیم و از پشت به آنها بتازیم.» او طرحهایی ارائه داد که به دلیل خطر بالا در انجام آن، دو سه نفر بیشتر داوطلب نشدند که باز هم خودشان بودند.
آنان در عملیاتی که انجام دادند تعدادی از اتاقکها، خودروها و تانکر سوختشان را مورد هدف قرار دادند. از آن پس در اتاق عملیات استانداری که در واقع قرارگاه عملیاتی ما شده بود، ارتباط تنگاتنگی پیدا کردیم، به طوری که هر شب از ساعت نه تا دیروقت مسائل جبهه و دیگر مسائل نظامی را مورد بحث و بررسی قرار میدادیم و راههای شکست و پیروزی را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدادمی و برای روز بعد طرحهای نظامی تهیه میکردیم. صبح هم آن طرحها توسط کشوری و گروه آتش به اجرا در میآمد. اتاق عملیات که تصمیم نهایی را میگرفت و یا بهتر بگویم مرجع تصمیم گیری در استان بود، شامل استاندار، آیتالله حیدری نماینده امام در استان، کشوری فرمانده گروه آتش هوانیروز مستقر در ایلام، محمد کریمی فرمانده سپاه پاسداران، طاهری فرمانده بسیج، سرهنگ لطیف فرمانده هنگ ژاندارمری و یکی دو نفر دیگر بود که با جمعبندی شرایط، امکانات، موقعیت و تجهیزات دشمن تصمیمگیری میکردند. در جلسات، صداقت، جسارت، تقوا، ازخودگذشتگی، و مردمداری کشوری برای همه مشهود بود و چهرة نورانی و مصمم و خالصانهاش عامل تعیین کنندهای در تصمیمگیری بود. من خودم در چند مرحله پرواز شناسایی با ایشان همراه شدم و شاهد کارهای حماسی او در پرواز بودم. هر روز صمیمیت و ارتباط ما بیشتر و بیشتر میشد. یک شب ساعت حدود دوازده شب در دفتر کارم مشغول تهیه گزارش برای وزارت کشور و شورای عالی دفاع بودم که کشوری با حجب و حیای معمولش وارد شد و من از او پذیرایی مختصری کردم و گفتم: «آقای کشوری چه شده که این وقت شب به اینجا آمدی؟ کاری داشتی؟» گفت: «مسئله شخصی داشتم اگر اشکالی ندارد آن را مطرح کنم؟» استقبال کردم چون ندیده بودم که کشوری در این مدت چیزی بخواهد و تقاضایی برای خود بکند. کشوری گفت: «می خواهم زن و بچههایم را به ایلام بیاورم. اگر امکانش هست اتاقی برایم تهیه کنید. فکر میکنم یک ماه دیگر بیشتر زنده نیستم و اگر سعادت یار بشود و لیاقت نصیبم گردد، رفتنی هستم، انگار به من الهام شده که رفتنیام»!
پس از چند لحظه سکوت و جا خوردن از حرفهای کشوری گفتم: «با توجه به این که اکثر مردم ایلام و شهرهای همجوار آواره شدند و همة ساختمانهای دولتی و خصوصی، مدارس و حتی مرغداریها هم پر شده است، بعید میدانم بتوانیم جایی برایت پیدا کنیم، ولی در محل اقامتگاه استانداری که من و خانوادهام هستیم، دو اتاق خالی هست اگر قبول دارید، میتوانید بیایید با ما زندگی کنید»!
ابتدا قبول نکرد و با خجالت و شرمندگی و با احساس اینکه شاید پذیرش این پیشنهاد صحیح نباشد، عذرخواهی کرد و خواست برود؛ اما مانع شدم و با اصرار زیاد من، سرانجام قبول کرد و قرار شد فردای آن روز برود و خانوادهاش را به ایلام بیاورد.
وقتی خانوادهاش را آورد، دو خانواده در کنار هم ایام خوبی را سپری میکردیم. در این مدت چیزهایی از کشوری دیدم که واقعاً علاقهام به کشوری را صد چندان کرد و بیانگر خصوصیات اعتقادی و اخلاقی او بود. چندین بار که حدود ساعت دوازده شب از محل کارم به خانه برمیگشتم، دیدم همة افراد خانواده خوابند ولی احمد در اتاقی بیدار است و متوجه میشدم که مشغول عبادت و راز و نیاز است و در ان دل شب به جای خواب، با معشوقش درد دل میکند و نماز میخواند. او که تقریباً تمام طول روز را با بالگردش به دشمن میتاخت، خستگی روزانهاش را با معاشقه با دلدار ابدیش از تن میزدود و گاهی هم با صدیا زیبایش آیات قرآن را نجوا میکرد. واقعاً برایم جالب بود که خلبانی با آن همه تلاش روزانه، و غرور و اعتماد به نفس در مقابل دشمن، این چنین در مقابل خالق بیهمتا خاضع و فروتن است. با دیدن او امید را لمس میکردم و نشاط و سرزندگی را در بر میگرفتم و در درون به خود میبالیدم که چنین دوستانی دارم.
از آن به بعد کشوری مشاور نظامی و امین ما شد. در استانداری کمکهای زیادی به ما میکرد. کشوی به دلیل کثرت پروازهایش تعداد زیادی از تانکها، نفربرها، خودروها و سنگرهای دشمن را کاملاً منهدم کرد و دشمن را به زانو درآورد. نامش نزد دشمن زبانزد شد و با شناختی که از او داشتند، کینهاش را به دل گرفتند. کثرت پروازهایش موجب شده بود که از بالا به او فشار وارد کنند که پروازها بیرویه است و از این پس باید با اجازة پایگاه هوانیروز کرمانشاه پرواز داشته باشی، اما کشوری با مسئولیت شخصی خودش و با تأیید من، پروازها را انجام میداد و هر پروازش برابر بود با نابودی تعدادی از ادوات و نیروهای دشمن. به خاطر همین سختگیریها، ما گزارش پروازهای او را ثبت و ضبط نمی کردیم و به بالا گزارش نمیدادیم.
یکی از روزها کشوری برای آنکه منطقه را از لحاظ زمینی نیز کامل بشناسد، با یکی از نیروهای بسیجی که منطقه را کاملاً میشناخت وارد جبهه نبرد میشود تا بتواند از نزدیکترین نقطه، مواضع و استحکامات دشمن را شناسایی کند و عملیات پروازی خود را با دقت بیشتری انجام دهد، تا با کمترین هزینه و زمان، بیشترین ضربات را بر دشمن وارد سازد. کشوری و آن بسیجی وارد محلی میشوند که نیروهای عراقی در آن مستقر بودند و تعداد زیادی تانک و نفربر و... در آنجا بود. کشوری از پشت تپه مشغول نگاه کردن و بررسی مواضع دشمن بود که در دست یک افسر بعثی کیفی را میبیند که هر کجا میرود آن را با خود حمل میکند و به شدت مراقب آن است. به سیجی همراهش میگوید: «حتماً در آن کیف اسناد مهمی است که آن را لحظهای از خود جدا نمیکند. من میروم آن را بگیرم. تو هم مواظب اطراف باش.»
او به دنبال افسر عراقی میرود و منتظر موقعیت میماند تا این که افسر عراقی قصد رفتن به آبریزگاه میکند، کشوری در یک حرکت برقآسا خود را به او میرساند، از پشت ضربهای محکم به او میزند و افسر عراقی را ناکار بر زمین میاندازد و کیف را با خود میآورد. پس از بررسی متوجه میشوند درون کیف نقشههای حمله به میمک است تا با انجام آن، میمک را به تصرف خود درآورند. کشوری با تشریح نقشة عملیات دشمن به دیگر همرزمانش پیشنهاد میدهد که برعکس نقشة عملیاتی دشمن عمل کنند. این عملیات که به پیشنهاد احمد و به دستورش صادر شده بود مورد موافقت دیگر خلبانان قرا رگرفت و در اجرای آن احمد و دوستانش توانستند ضمن خنثی سازی نقشة دشمن، ضربات سختی را به آنان وارد سازند.