خشت اول
شب ها عاشق تر مي شويم
اين روزها كدام شهر و ديار را مي شناسي كه پاييز به حال و هوايش سركي نكشيده باشد؟ همان بهاري كه به قول شاعرش عاشق شده است! رنگ رنگ براي معشوق، رخت مي پوشد؛ دانه دانه برگ هاي اخرا ارغواني پيراهنش را دستچين مي كند و سنگ فرشي از برگ و رنگ مي سازد تا شايد در رنگ بازارش، معشوق بساطي بيفكند. راستي با همه رنگ بازي هايش چه رنگ پريده است! مي داني چرا؟ پاييز، مجنون بي ليلي است!
ديگر فصل عاشقي هاي رنگي- خيالي پاييز بس است. فصل، فصل عاشقي ماست. پاييز هم دلش خواست بيايد و سهمي از عشق بگيرد. ما هم مجنونيم و هم ليلي داريم. يادش باشد كه ما رنگ رنگ براي معشوق رخت نمي پوشيم و تنها همه يكرنگ سياه مي شويم. ما يك دل داريم و هفتاد و دو عشق!
شب ها عاشق تر مي شويم آن هم زير نور ماه؛ آن گاه كه شانه هاي شهر، مشق زنجير مي كنند؛ مشق هر ساله اي كه بلنداي هر يا حسينش طبلي بر سينه سوخته آسمان مي شود و سطرسطر، باران را به چشم شكسته اهالي محرم ناودان.
شب ها عاشق تر مي شويم آن هم زير نور ماه؛ ما را دگر به ماه شب چهارده نياز نيست كه ما ماه بني هاشم داريم؛ آن گاه كه دست ها بر بي دستي عباس(ع) سينه كوب مي شوند و تو به ياد رقيه اي! رقيه اي كه مي گفت: « خدايا! عمو را دست خالي برگردان اما بي دست نه!» و دوباره حكايت، حكايت چشم است، چشم هايي كه به هواي رقيه(س) چه تر، جان مي گيرند و شهر را برايش نذر آب مي كنند.
اين روزها دوباره بوي نذري و قيمه به هواي سرگردان هر كوي و برزن روان است. عطر شله زردهاي گلابي با دارچين و مغز بادام؛ دارچين هايي با سادگي نقش « يا ابوالفضل». اين روزها هوا طعم تشنگي رقيه (س) ندارد، آخر تا بخواهي آب است و شير و سلام بر همه تشنگي ها... كاش جرعه اي از سهم شير اين روزها و شب هايمان سهم 6 ماهگي اصغر مي شد؛ آن روز كه رباب كنار گهواره، لالايي شير مي خواند و سكينه مشك عمو را از فرات آرزو مي كرد و ما امروز فرات را از سكينه آرزو! يادت نرود حاجاتت را به قنداقه اش سنجاق كني.
اين شب ها در دلمان تكيه هايي به پاست، بر پا تر از تكيه هاي كوچه و بازار. خيمه زده ايم و بر سر در هر خيمه اي علمي افراشته...
كنار خيمه ها زانو مي زنيم؛ نم نم، باران مي شويم و زير لب كلمات را رديف مي كنيم؛ رديف هايي كه هق هق شان قافيه دارند و روضه مي شود به دلمان. خسته ايم از همه موسيقي هايي كه ريتمشان «حسين و عباس» نيست. دلمان خيمه نشيني مي خواهد نه خانه نشيني؛
خيمه نشيني « حسين، عباس، زينب» خسته ايم از خانه هايي كه تنها به ديوارشان «ظهر عاشورا» ست و ما در جست و جوي سبك نقاشي اش هستيم نه سبك حسيني اش!
ما پشت خيمه ها خيمه زده ايم...به خيمه عباس (ع) كه مي رسيم انگار دوباره همان روضه قديمي، چنگ دلمان مي شود: «سقاي حرم، مير و علمدار نيامد...» تو سقا نمي شوي؟
پاي ماندنت نيست. علم هنوز افراشته و يادت مي آيد كه اين جا باب، باب «باب الحوائج» است. حرف هايت را بريده بريده بغض حاجت مي كني و پشت خيمه رها... مي داني كه صاحبش خريدار خوبي است.
حالا در كوچه پس كوچه هاي دلمان به خيمه حسين (ع) مي رسيم، بيشتر از همه بيشترها دلمان هواي لبيك « هل من ناصرينصرني» دارد؛ بايد كوفي نمانيم. لبيك مان را به گوش فلك سر مي دهيم تا آن جا كه جهان و جهانيان كر شوند و به زبان جواني-حسيني مان عهد مي بنديم كه تا سر و سينه داريم سرمان سربندش باشد و سينه مان سينه زنش.
و چه بر سر دل مي آيد آن گاه كه پشت خيمه زينب (س) چادر مي زند! خيمه اي كه مشق آب است و بابا! فردا به اين خيمه؛ زينب، حسين مي گويد و رقيه، بابا!
فردا به اين خيمه؛ زينب، عباس مويه مي كند و رقيه، عمو! فردا به اين خيمه چادر سياه سه سالگي بر سر رقيه مي رود و هم چادر خميدگي عمه، دوان دوان پي قتلگاه! فردا اين خيمه نشان از دامن نيم سوخته سكينه دارد و پاي زخمي و تب داري بر شن هاي تفتيده.
به خورشيد بگو به «ده» كه رسيد مهربان تر بتابد، اين جا همه پاها زخم دارد! پا كه نه همه دل ها.
فردا به اين خيمه، كودكان، «بابا جان داد» را مشق مي كنند نه «بابا آب داد!»
فردا به اين خيمه، تنها ترين تنها رقيه است؛ با «بابا بابا يي» بريده، درست مثل سر بابا! بريده بريده!
فردا اين خيمه، عاشوراي دلت مي شود، عاشورايي كه رقيه، لب تشنه بگويد «بابا» و تو جان سوخته بگويي «حسين».
شعله اجاق ديگ هاي نذري را بيشتر مي كنيم و دل، بيش از پيش آتشي مي شود؛ آتشي كه از 1400 سال پيش تا به امروز من و تو نسل سومي زبانه كشيده و خاموشي اش در هيچ آبي نيست. پس بمان و محرم را با اهالي خيمه شعله ورتر كن! روز دهم نزديك است.
اين روزها شش دانگ دلم، دلت عاشق شده پس بيا هواي شش گوشه را به تنفسي ازعطر سيب و ياس از صاحبخانه طلب كنيم. شايد سهم بين الحرمين مان همين پاييز باشد، آن وقت پاييز را عاشق و همسفر خود كرده ايم! عاشقي به سبك خودمان؛ يكرنگ و حسيني. آن وقت ديگر خبري از رنگ بازي هايش براي ليلي خيالي نيست!
شيما كريمي