شیوانا در مراسم عزای یکی از اهالی دهکده حضور داشت. یکی از آشنایان صاحب عزا که مردی متین و جاافتاده بود، در حین برگزاری مجلس بیمقدمه گفت: "فامیل ما این هفته عروسی دارد! دنیا را میبینید! یکی عروسی دارد، یکی عزا!"
یکی از اعضای خانواده صاحب عزا که عصبی شده بود با ناراحتی گفت: "چه کار زشتي! چرا حرمت ما را رعایت نکردند و عروسی را به تاخیر نینداختند!؟ عجب آدمهای بیفکری هستند!؟"
با گفتن این جمله جو مراسم آشفته شد و هر کسی چیزی گفت. شیوانا بلافاصله با بهانهای، مردی که اين خبر را نقل کرده بود از مجلس بیرون کشید و در خلوت به او گفت: "نباید هر چه میدانی را بر زبان بیاوری! هر سخن را باید در جای مناسب خودش زد و یا اصلا نزد!؟"
آن مرد با قیافه حقبهجانب گفت: "من نه فرشته مرگ را میشناسم که به سراغ این خانواده آمد و نه در تصمیمگیریهای خانواده عروس دخیل بودم. فقط خبری را رساندم!"
شیوانا با تبسم گفت: "خبر بیموقع تو همه را ناراحت کرد. دلیلی هم نداشت آن را بگویی. چون از گفتن آن به کسی سودی نرسید، بلکه برعکس عدهای را بیدلیل ناراحت کرد. به تو پیشنهاد میکنم دیگر در این مراسم عزا شرکت نکني و به جای آن در مراسم عروسی حاضر شوي. فقط یادت باشد در آنجا چیزی را که اینجا اتفاق افتاد نقل نکنی تا مراسم به کام خانواده عروس هم تلخ نشود و آنها از این تصمیم خود شرمنده نشوند. به هر حال حتما مصلحت دیدهاند که در این زمان مشخص عروسی بگیرند. نقل قول اتفاق اینجا از زبان تو برای آنها، فقط باعث خجالت و ناراحتی میشود. پس زبان در کام گیر و حرمت مجلسی که شرکت میکنی و احترام خودت را حفظ کن و خودت عامل بیاعتباری خودت نشو."