0

یک نشنیدن ساده!

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

یک نشنیدن ساده!



دختری جوان همراه برادرش نزد شیوانا آمد و از او در مورد مشکلش راهنمایی خواست. دختر جوان گفت: "مدتی قبل پسرخاله‌ام به خواستگاری‌ام آمد و با توجه به رابطه فامیلی قرار بر این شد که با هم ازدواج کنیم. اما چند روز مانده به ازدواج پسرخاله‌ام شروع به بهانه‌گیری کرد و نشان داد که به شدت نسبت به من و خانواده‌ام بدبین است و در نهایت از ازدواج سر باز زد و با بدنامی مرا پس زد و دیگر سراغم را نگرفت."
الان نزدیک یک ماه است که از آن روز می‌گذرد و من کم‌کم با این ماجرا کنار آمده‌ام. اما مشکل این‌جاست که او هر از چند گاهی پشت سر من و خانواده‌ام بدگویی می‌کند و ما را تحقیر كرده و بعد پی کار خود می‌رود و من و خانواده‌ام چند روز به خاطر کنایه و حرف‌های او دچار ناراحتی و عذاب روحی می‌شویم. به من و خانواده‌ام بگویید چه کنم؟"
شیوانا لبخندی زد و گفت: "خیلی ساده به حرف‌هایش توجهی نکنید و به زندگی خود برسید!"
دختر جوان با ناراحتی گفت: "این غیرممکن است! گوشه و کنایه‌های او بسیار عذاب‌آور است و او از این‌که مرا ترک کرده احساس قدرت می‌کند!"
شیوانا شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: "خوب بگذارید احساس قدرت کند و با این باور زندگی کند که شما را پست و حقیر ساخته است. شما که نمی‌توانید روی احساس و باور مردم تاثیر بگذارید اما می‌توانید مواظب احساس و باور خود باشید. خوب این کار را انجام دهید."
برادر دختر جوان که تا این لحظه ساکت بود با خشم گفت: "یعنی شما می‌گویید ما به بدگویی‌های او توجهی نکنیم و چنان رفتار کنیم انگار این حرف‌ها زده نشده است؟"
شیوانا به برکه آبی که در نزدیکی آنها بود اشاره‌ای کرد و گفت: "الان در این برکه تعدادی قورباغه هست که از وقتی آمدید دارند از خود صدا درمی‌آورند. تا الان که نگفته بودم شما صدای آنها را نمی‌شنیدید با وجودی که از اول صبح سروصدایشان بلند بود. همان‌طوری که صدای این قورباغه‌ها را با این‌که وجود داشتند نشنیدید صدای این خواستگار مغزپریش را هم نشنوید."
دختر جوان با ناراحتی گفت: "من که نمی‌توانم خود را به کری بزنم و هر چه او می‌گوید را نشنوم! او که قورباغه نیست!"
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "موجودی که تو از او یاد می‌کنی فردی است پیمان‌شکن و روان‌پریش که نه تنها از پذیرش تعهد فراری است بلکه از آزار دیگران هم لذت می‌برد. من هیچ قورباغه‌ای را نمی‌شناسم که این‌گونه باشد."
دختر جوان مات و مستاصل به شیوانا خیره شد و بعد از مدتی گفت: "برای آخرین بار از شما می‌پرسم چاره کار من و خانواده‌ام چیست؟"
شیوانا با لبخند گفت: "همان که گفتم! شما از همان ابتدا اشتباه کردید که یک فرد بدبین روان‌پریش و هذیان‌گو را فقط چون فامیل بود به حریم خود راه دادید. از سوی دیگر شکرگزار باشید که این شخص بیمار، نیامده، از پیش شما رفت. حال این‌که گهگاه برای دفاع از خود پیش دوست و آشنا چیزی می‌گوید این یک موضوعی است که شما روی آن کنترلی ندارید و این‌که شما از بدگویی‌های او ناراحت می‌شوید موضوع دیگری است. پیشنهاد من همان است که اول گفتم. ناراحت نشوید و همان‌طوری که صدای خیلی چیزها را نمی‌شنوید تصمیم بگیرید که دسته‌جمعی دیگر صدای او را نشنوید. ناراحتی اتفاق نمی‌افتد و همه چیز حل می‌شود. فراموش نکنید که او پشت سر شما یاوه می‌گوید تا شما را ناراحت کند و شما با ناراحت شدن باعث رضایت و قدرت گرفتن او می‌شوید. پس اصلا به این موضوع توجهی نکنید و به کار و زندگی خود برسید. چاره کار شما یک نشنیدن ساده است!"

 

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 8 آذر 1390  5:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها