0

قايق كاغذي

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

قايق كاغذي

 
علي و برادرش محمد هر دو توي يك مدرسه درس مي‌خوانند. علي كلاس دوم دبستان و محمد كلاس سوم است. آنها هر روز صبح با هم به مدرسه مي‌روند و ظهرها به خانه برمي‌گردند.

يك روز موقع برگشت به خانه علي به محمد گفت كه در مدرسه يكي از دوستانش يك چيز قشنگي به او داده است. بعد علی از‌كيفش يك قايق كاغذي كوچك را در آورد و به محمد نشان داد.

 

محمد قايق را از دست او گرفت و كمي نگاهش كرد و گفت: چقدر قشنگه، مي‌شه بندازيمش تو آب؟

علي كمي فكر و گفت: نه، خراب مي‌شه!

محمد دوباره گفت: خراب نمي‌شه، پس قايق به چه دردي مي‌خوره، بايد توآب باشه ديگه.

علي نگاهي به محمد انداخت و با اخم گفت: خودم مي‌دونم كه جاي قايق تو آبه ولي قايق واقعي، اين كاغذيه آب بهش بخوره خراب مي‌شه.

و بعد قايق را از دست محمد گرفت و آن را داخل كيفش گذاشت.

اما محمد دلش مي‌خواست هر طور شده قايق را بگيرد و توي آب بيندازد، براي همين دوباره به علي گفت: داداش جون! من دوستي داشتم كه اونم مثل تو يه قايق كاغذي داشت و با هم گذاشتيمش توي همين جوی خيابون، چه كيفي داشت؛ خيلي خوب مي‌رفت، بيا ماهم قايقمونو بندازيم تو آب، باشه؟

علي هم بدش نمي‌آمد كه قايق را تو آب بيندازد اما مي‌ترسيد كه خراب بشود، كمي فكر كرد و گفت: به يه شرط كه قايق رو بذاريم رو آب و‌زودي برش داريم.

ـ باشه قبوله، حالا زودباش از تو كيفت درش بيار وبدش به من.

ـ نه نمي‌دم، مال خودمه، خودمم مي‌ذارمش رو آب.

علي قايق را از‌ كيفش بيرون آورد و آن را گذاشت تو جوي آب.

قايق آرام آرام به حركت در آمد و علي و محمد خوشحال در كنار جوي آب قدم مي‌زدند و آن را تماشا مي‌كردند. حالا به نزديكي خانه رسيده بودند و علي قصد داشت كه قايق را بردارد، اما يك دفعه قایق به زیر یه پل رفت و آنها نمي‌توانستند قايق را ببينند. علي نگاهي به محمد كرد و با نگراني گفت: ديدي چي شد!؟ همش تقصير تویه؛ گفتم نندازيمش تو آب... .

محمد هم براي اين كه علي را آرام كند گفت: عيب نداره چيزي نشده، الان درش ميارم.

اما هر چقدر تلاش كرد نتوانست. علی گريه كرد و گفت: ديگه هيچ كاري نمي‌شه كرد، قايقم خراب شد و بعد با عصبانيت ادامه داد: تو خرابش كردي، ديگه با من حرف نزن! و به طرف خانه راه افتاد.

محمد كه نمي‌دانست چه كار بايد انجام دهد، گفت: وايسا، الان پيداش مي‌كنم. همش كه تقصير من نبود، خودتم خواستي بندازيش تو آب و بعد او هم به دنبال علي به سمت خانه رفت. وقتي رسيدند، مادرشان با ديدن آنها متوجه شد كه ناراحت هستند. از آنها پرسید چه شده ‌؟

علي حرفي نزد و فقط گفت كه با محمد قهر است، ولي محمد تمام ماجرا را براي مامان تعريف كرد. بعد از اين كه مامان قضيه را فهميد، لبخندي زد و از آنها خواست كه چند دقيقه‌اي همانجا صبر كنند تا او به اتاق ديگري برود و برگردد. پسر‌ها آنجا ايستادند و مادر رفت و برگشت و به هر دويشان گفت كه چشمانشان را ببندند و لحظه‌اي بعد از آن دو خواست نگاه كنند.

چيزي را كه در دستان مادر مي‌ديدند برايشان باور نكردني بود؛ 2 تا قايق كاغذي در دست‌هاي مادر بود و با مهرباني گفت: يكي براي آقا محمد و يكي براي علي آقا، اما بايد قول بديد كه هيچ وقت با همديگه قهر و دعوا نكنيد، قهر كردن خيلي كار بديه و خدا هم اين كارو دوست نداره.

علي كه خيلي خوشحال شده بود، فوري با محمد دست داد و گفت: من كه قهر نبودم، مگه نه محمد؟‌و يكي از قايق‌ها را از مادر گرفت و همين طور كه نگاهش مي‌كرد گفت: آفرين به مامانم، خيلي خوب درست كردي.

مادر هر دويشان را با مهرباني نوازش كرد و قول داد كه خيلي زود درست كردن قايق كاغذي را به آنها ياد بدهد.

رضا بهنام

چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا  2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا  3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا  4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا

پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com

تالارهای تحت مدیریت :

مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه

 

دوشنبه 7 آذر 1390  8:48 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها