يك شب وقتي وارد سالن شدند و صندليهاي خود را پيدا كردند، مادر دستان پسر كوچولو را گرفت و كنار هم نشستند، اما در همين هنگام، مادر يكي از دوستان قديمياش را ديد و خوشحال از پيدا كردن او به سمتش دويد. راهرو را طي كرد و از ميان گروهي از تماشاگران گذشت تا به دوستش برسد. پسرك هنوز روي صندلي خودش نشسته و منتظر شروع برنامه بود، اما كمي كه گذشت و خبري از مادر نشد، او هم از جايش بلند شد و راه افتاد. به راهروهاي مختلف سرك ميكشيد، اتاقهاي سالن را نگاه ميكرد و پيش ميرفت. او همين طور رفت تا به اتاقي رسيد كه روي در آن علامتي قرمز رنگ ديده ميشد و رويش نوشته شده بود: «ورود ممنوع».
پسر كوچولو جلوي در ايستاده بود و با تعجب به آن نگاه ميكرد، كمكم چراغهاي سالن خاموش شدند و مشخص بود كه تا شروع برنامه چيزي نمانده است. مادر وقتي ديد شروع برنامه نزديك است، خودش را به صندلياش رساند، اما وقتي ديد كه پسرش نيست، نگران و سراسيمه به اطراف نگاه كرد. با خودش فكر كرد كه حتما پسر گم شده و حالا بايد ساعتها دنبال او بگردد.
مادر در همين فكرها بود كه پرده كنار رفت و نوري روي صحنه افتاد. در اين لحظه مادر نميتوانست چيزي را كه ميديد باور كند، با ترس و دلهره به پسر كوچكش نگاه ميكرد كه پشت پيانو نشسته بود و معصوم و آرام آهنگي كودكانه را مينواخت. مادر ترسيده بود و نميدانست قرار است چه اتفاقي بيفتد. مادر، ترسيده و وامانده آن صحنه را نگاه ميكرد كه نوازنده معروفي كه قرار بود برنامه آن شب را اجرا كند وارد شد. نوازنده سريع و در عينحال با نهايت آرامش خودش را كنار پيانو رساند و در گوش پسرك نجوا كرد: «قطع نكن. همين طور به نواختن ادامه بده.»
وقتي كه پسرك آهنگش را مينواخت، استاد به آرامي در كنار كودك نشست و مشغول نواختن شد. اين استاد پير و با تجربه همراه با پسر خردسال، توانستند وضعيتي ترسناك را كه ميتوانست به فاجعه تبديل شود به صحنهاي زيبا و دلنشين تبديل كنند. مخاطبان و تماشاچيان نيز همگي با رضايت به اين صحنه مينگريستند؛ چنانكه گويي مسخ شده بودند.
خوشبختانه آن شب بهخوبي گذشت و هيچ اتفاق ناگواري روي نداد. مادر و پسرك پس از پايان برنامه با هم به خانه بازگشتند و تنها خاطرهاي خوش از آن شب بر جاي ماند.
شايد اين داستان به ما ياد بدهد كه خوب است ما هم در زندگي كمي اين گونه بينديشيم؛ در لحظات سخت و تيره، در اوج نااميدي و تنهايي، در تاريكترين روزهاي زندگي هميشه خداوند كنار ماست و در گوش ما زمزمه ميكند: «رها نكن، تو تنها نيستي. به كارت ادامه بده. ما با هم و در كنار هم، دقايق سخت و اتفاقات شكننده را به شاهكاري فوقالعاده تبديل خواهيم كرد. تو فقط ادامه بده. ما با هم زيباترين صحنه را خلق خواهيم كرد.»
زهره شعاع