0

ورود ممنوع

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

ورود ممنوع

همه مادرها آرزو دارند فرزندشان در هر زمينه‌اي بهترين باشد. شايد اين هم جزئي از خلق و خوي مادرهاست كه دوست دارند فرزنداني موفق و برجسته داشته باشند. يكي از همين مادرها، مثل همين مادرهايي كه همه ما داريم يا داشتيم و دور و برمان مي‌بينيم، پسر كوچكش را به اميد اين كه او هم نوازنده‌اي زبردست شود در كلاس موسيقي ثبت‌نام كرد؛ البته تنها به اين كار هم اكتفا نكرده و براي تشويق پسرك، او را با خود به كنسرت‌هاي بزرگ مي‌برد. او اميدوار بود كه پسر كوچولو با حضور در كنسرت و ديدن اجراي موسيقي از نزديك، هر چه بيشتر تشويق شده و بهتر ‌ پيانو بنوازد.

يك شب وقتي وارد سالن شدند و صندلي‌‌هاي خود را پيدا كردند، مادر دستان پسر كوچولو را گرفت و كنار هم نشستند، اما در همين هنگام، مادر يكي از دوستان قديمي‌اش را ديد و خوشحال از پيدا كردن او به سمتش دويد. راهرو را طي كرد و از ميان گروهي از تماشاگران گذشت تا به دوستش برسد. پسرك هنوز روي صندلي خودش نشسته و منتظر شروع برنامه بود، اما كمي كه گذشت و خبري از مادر نشد، او هم از جايش بلند شد و راه افتاد. به راهروهاي مختلف سرك مي‌كشيد، اتاق‌هاي سالن را نگاه مي‌كرد و پيش مي‌رفت. او همين طور رفت تا به اتاقي رسيد كه روي در آن علامتي قرمز رنگ ديده مي‌شد و رويش نوشته شده بود: «ورود ممنوع».

 

پسر كوچولو جلوي در ايستاده بود و با تعجب به آن نگاه مي‌كرد، كم‌كم چراغ‌هاي سالن خاموش شدند و مشخص بود كه تا شروع برنامه چيزي نمانده است. مادر وقتي ديد شروع برنامه نزديك است، خودش را به صندلي‌اش رساند، اما وقتي ديد كه پسرش نيست، نگران و سراسيمه به اطراف نگاه كرد. با خودش فكر كرد كه حتما پسر گم شده و حالا بايد ساعت‌ها دنبال او بگردد.

مادر در همين فكرها بود كه پرده كنار رفت و نوري روي صحنه افتاد. در اين لحظه مادر نمي‌توانست چيزي را كه مي‌ديد باور كند، با ترس و دلهره به پسر كوچكش نگاه مي‌كرد كه پشت پيانو نشسته بود و معصوم و آرام آهنگي كودكانه را مي‌نواخت. مادر ترسيده بود و نمي‌دانست قرار است چه اتفاقي بيفتد. مادر، ترسيده و وامانده آن صحنه را نگاه مي‌كرد كه نوازنده معروفي كه قرار بود برنامه آن شب را اجرا كند وارد شد. نوازنده سريع و در عين‌حال با نهايت آرامش خودش را كنار پيانو رساند و در گوش پسرك نجوا كرد: «قطع نكن. همين طور به نواختن ادامه بده.»

وقتي كه پسرك آهنگش را مي‌نواخت، استاد به آرامي در كنار كودك نشست و مشغول نواختن شد. اين استاد پير و با تجربه همراه با پسر خردسال، توانستند وضعيتي ترسناك را كه مي‌توانست به فاجعه تبديل شود به صحنه‌اي زيبا و دلنشين تبديل كنند. مخاطبان و تماشاچيان نيز همگي با رضايت به اين صحنه مي‌نگريستند؛ چنان‌كه گويي مسخ شده بودند.

خوشبختانه آن شب به‌خوبي گذشت و هيچ اتفاق ناگواري روي نداد. مادر و پسرك پس از پايان برنامه با هم به خانه بازگشتند و تنها خاطره‌اي خوش از آن شب بر جاي ماند.

شايد اين داستان به ما ياد بدهد كه خوب است ما هم در زندگي كمي اين گونه بينديشيم؛ در لحظات سخت و تيره، در اوج نااميدي و تنهايي، در تاريك‌ترين روزهاي زندگي هميشه خداوند كنار ماست و در گوش ما زمزمه مي‌كند: «رها نكن، تو تنها نيستي. به كارت ادامه بده. ما با هم و در كنار هم، دقايق سخت و اتفاقات شكننده را به شاهكاري فوق‌العاده تبديل خواهيم كرد. تو فقط ادامه بده. ما با هم زيباترين صحنه را خلق خواهيم كرد.»

زهره شعاع


چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا  2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا  3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا  4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا

پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com

تالارهای تحت مدیریت :

مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه

 

دوشنبه 7 آذر 1390  8:42 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها