صيادي براي شکار حيوانات ، دامي گسترده بود . يک ببر و مار و ميمون در آن به دام افتادند . اتفاقاً مردي زرگر هم که از آنجا مي گذشت ، در دام گرفتار شد . آنها منتظر بودند تا صياد از راه برسد . زرگر خيالش آسوده بود که اگر صياد بيايد ، با او کاري نخواهد داشت و او را نجات خواهد داد ، اما ببر و مار و ميمون نگران بودند و هر کار مي کردند ، نمي توانستند راهي براي نجات بيابند . دو روز گذشت . آنها خسته و گرسنه در انتظار بودند که کسي به سراغشان بيايد . روز سوم صداي پاي اسبي را شنيدند . زرگر که ديگر رمقي برايش نمانده بود ، با خوشحالي فرياد زد : آي ، مرد صياد ، مرا نجات بده . ببري بزرگ و ميموني بازيگوش و يک مار در دام تو هستند . مي تواني از فروش آنها سود فراواني بدست آوري .
صداي شيهه اسب قطع شد و بعد صداي پايي به گوش آنها رسيد که نزديک و نزديکتر مي شد . لحظاتي بعد مردي کنار گودال ايستاد . ببر غرش کرد و مي خواست به آن مرد بفهماند که هنوز قوي و پرزور است . مرد به زرگر گفت : " من صياد نيستم ، رهگذري هستم که از اينجا مي گذرم . حالا تو را نجات مي دهم تا به دنبال کار و زندگي ات بروي . " سپس طنابي از خورجين اسبش درآورد و داخل گودال انداخت ، اما قبل از اينکه مرد زرگر بتواند حركتي کند ، ميمون دويد و از طناب بالا رفت ، به دنبالش ببر و مار هم از گودال بيرون آمدند . وقتي که هر سه بالا آمدند ، ميمون طناب را بالا کشيد و به مرد رهگذر گفت : " تو در حق ما لطف کردي و ما را نجات دادي ، ما مديون تو هستيم و بدان که هر موقع برايت گرفتاري پيش بيايد به کمکت خواهيم آمد . اما اين مرد زرگر را همينجا بگذار و برو ، او مرد بد سرشتي است . ما در اين چند روز او را خوب شناخته ايم . او کسي است که به هيچکس جز خودش فکر نمي کند و خوبيها را خيلي زود فراموش مي کند . "
مرد رهگذر گفت : " نه ، من نمي توانم او را تنها و گرسنه در اين گودال رها کنم . شايد صياد تا چند روز ديگر هم به اينجا سر نزند . من وظيفه خود مي دانم که از او دفاع کنم ."
بعد طناب را داخل گودال انداخت و مرد را هم از گودال بيرون آورد . مرد از او تشکر کرد و قول داد که روزي محبت او را جبران کند . سپس نشاني خانه اش را به او داد تا اگر روزي به شهر آمد ، نزد او برود . مرد رهگذر پس از اينکه مقداري آب و غذا به زرگر داد ، از او خداحافظي کرد و رفت .
مدتي از اين ماجرا گذشت . يک روز آن مرد رهگذر ، خسته و گرسنه در حالي که هيچ آذوقه اي نداشت به سوي شهر مي رفت . ناگهان کسي او را صدا زد . برگشت و ميموني را ديد . ميمون را شناخت و او را در آغوش گرفت و نوازش کرد . ميمون از مرد براي محبتي که آن روز در حقش کرده بود ، تشکر کرد و گفت : " ميمونها خانه اي ندارند که تو را به آنجا دعوت کنم ، اما در عوض مي توانم هرقدر بخواهي برايت ميوه بياورم . همينجا بمان تا برگردم . "
مرد رهگذر از اسب پياده شد و روي زمين نشست . چند دقيقه بعد ، ميمون با سبدي پر از ميوه هاي تازه آمد . مرد که گرسنه بود تا مي توانست از آن ميوه ها خورد و به اسبش هم داد . او بقيه ميوه ها را در خورجين اسب گذاشت و به راه افتاد . همانطور که مي رفت صداي غرش حيوان درنده اي را شنيد . تنش لرزيد . اما صدايي گفت : " نترس دوست عزيز ، مرا مي شناسي ؟ " مرد ببر را شناخت ، ولي باز هم مي ترسيد . ببر نزديکتر شد و گفت : " از ديدن دوباره تو بسيار خوشحالم . هنوز محبت تو را فراموش نکرده ام و براي کاري که در حق من کرده اي ، هديه اي کوچک برايت آورده ام . همينجا بمان تا برگردم ." ببر به قصر امير که در همان نزديکي بود ، رفت و پنهاني وارد قصر شد . دختر امير در حياط قصر بازي مي کرد . ببر دستبند جواهرنشان او را ربود و فرار کرد . مرد رهگذر بي خبر از همه جا تا آن دستبند زيبا را ديد ، خوشحال شد . از ببر تشکر کرد و به راه خود ادامه داد . وقتي به شهر رسيد به ياد آورد که مرد زرگر آنجا زندگي مي کند . با خودش فکر کرد : " به ديدن او مي روم تا هم ديداري تازه کنم و هم اين دستبند را به او نشان بدهم تا قيمت آن را بدانم . "
مرد رهگذر پس از قدري جستجو ، خانه زرگر را پيدا کرد . زرگر از ديدن او بسيار خوشحال شد . مرد رهگذر ماجراي دستبند را براي زرگر تعريف کرد و آن را به وي نشان داد . زرگر طماع تا دستبند را ديد ، آن را شناخت ، چراکه خبر دزديده شدن آن در شهر پيچيده بود و امير براي يابنده اش جايزه تعيين كرده بود . به مرد گفت همينجا بمان تا به مغازه بروم و آن را وزن کنم و قيمتش را به تو بگويم . زرگر از خانه بيرون آمد و خود را با عجله به قصر رساند و به نگهبان گفت : " اين خبر خوش را به امير برسان که زرگري ، دزد دستبند را پيدا کرده است . " خبر به امير رسيد و زرگر را به قصر بردند و او دستبند را به امير داد و گفت دزد اين دستبند هم اکنون در خانه من است ، کساني را بفرستيد تا او را دستگير کنند . به دستور امير آن مرد بيجاره را دستگير کردند و به قصر آوردند . امير تا او را ديد با عصبانيت فرياد زد : " اين دستبند را از کجا آورده اي ؟ " و مرد تمام ماجرا را براي او نقل کرد . اما هيچکس حرف او را باور نکرد و مرد زرگر نيز اظهار ناآشنايي کرد . امير دستور داد دست و پاي او را ببندند و گرد شهر بگردانند و سپس اعدامش کنند . ماري که توسط آن مرد نجات يافته بود ، او را ديد و شناخت . براي آنکه بداند ماجرا از چه قرار است ، به دنبال آنان رفت تا به زندان رسيد . اظهار آشنايي کرد و ماجرا را پرسيد و مرد تمام ماجرا را براي او نقل کرد . مار بسيار اندوهگين شد و به او گفت : " يادت مي آيد به تو گفتم که آن مرد زرگر را نجات نده ، او بي وفا و نمک نشناس است ؟ حالا ناراحت نباش . من فکري دارم . من به قصر مي روم و دست پسر امير را نيش ميزنم . اين گياه پادزهر آن است آن را بگير ، وقتي خبردار شدي به نگهبان بگو که داروي نيش زدگي را داري . اين تنها راه نجات توست. "
مار اين را گفت و رفت . مدتي گذشت و هياهويي بين نگهبانان افتاد که يک مار پسر امير را نيش زده و امير گفته هرکس پسرش را درمان کند ، آرزوي او را برآورده مي کنم . مرد که منتظر اين خبر بود ، همان کاري را که مار به او گفته بود ، انجام داد . او را به قصر بردند . او گياه را از خورجينش درآورد و گفت : " اين گياه را بکوبيد و دو بار بجوشانيد و بعد از خنک شدن به مارگزيده بدهيد . " اين کار را کردند و پسر امير نجات يافت . امير از مرد خواست تا آرزوي خود را بگويد . او گفت : " يک فرد اسير جز آزادي چه مي خواهد ؟ من آزادي ام را مي خواهم و اينکه حرفهايم را باور کنيد . " امير پذيرفت و دستور داد تا او را آزاد کنند و آن مرد زرگر را به خاطر کار نادرستي که کرده بود ، محاکمه و زنداني کردند .
پندها:
در قرآن چنين آمده است: آيا پاداش نيکي کردن جز نيکي کردن است؟ (1)
همچنين قرآن مي گويد: با رفتار بهتر، رفتار بدي را دفع کن. در اين صورت ميبيني که همان کس که ميان تو و او دشمني بود دوست صميمي تو شده است. (2)
نکته اين آيات در اين است که خداوند ميفرمايد احسان بدي را از جامعه دفع مي کند و بدان نيز به نيکان تبديل ميشوند.
بنا بر تحقيقات افرادي كه در زندگي روزانه شان مهربان تر هستند و انگيزه، رفتار و عملكرد روزانه شان بر پايه مهرباني و عطوفت است، همان افرادي هستند كه خود را خوشبخت تر از ديگران مي دانند. اين افراد همچنين وقايع شادي آور بيشتري را در زندگي تجربه مي كنند. از اين رو نيكي و محبت نه تنها براي اطرافيان خوشايند است بلكه براي خود فرد نيز منبع نشاط است.
پاروقي:
1 و 2- قرآن مجيد سوره مومنون آيه 96 و سوره فصلت آيه 34.
گردآوري: گروه اينترنتي تاجريان