روزی جنگی بود
بچهها يكي يك ليوان شربت ميخوردند و دوباره شربت ميخواستند خيلي دلچسب بود، در آن هواي گرم نوشيدن يك ليوان شربت خنك مانند ريختن آبي برروي آتش بود. پس از تمام شدن شربت سؤالهاي بچهها بود كه پشت سر هم پرسيده ميشد.«اين شربت براي چيست؟» چه كسي اين شربت را داده است؟ براي چه؟ و از اين قبيل سؤالها خيلي كلافه شده بود، با عصبانيت گفتم:«اين شربت را محمد رحيم داده، از او سؤال كنيد، محمدرحيم رو به بچهها و با صدايي كه آرامش و مهرباني در آن موج ميزد گفت:«خورديد؟!.... نوش جانتان اين شربت شهادت است». هنوز گفتهي محمدرحيم تمام نشده بود كه چرخبالهاي دشمن بر روي سر ما ريختند، هركس به گوشهاي پناه برد ، باران گلوله بود كه بر سر ما ميريخت. سرم را محكم با دو دست گرفته و داخل سنگر پناه گرفتم. بعد از خوابيدن صداها و گر و خاك به پا شده فقط يك نفر بود كه خدايي شد و به ديدار خداوند رفت و آن يك نفر كسي نبود جز محمدرحيم.
شهيدان از مرگ خود باخبر هستند، و اين شربت را به راحتي نوش جان ميكنند.
منبع: ماهنامهي سبزسرخ شماره 22 صفحه 6
راوي: محمدرضا كردكاواميان