0

گريه ي غربت

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

گريه ي غربت


خاطرات احمد چلداوی /قسمت چهاردهم

 

براي اولين بار در عراق احساس آرامش كردم و توانسته بودم عقده ي دلم را براي كساني كه اهل شنيدنش بودند، بگشايم. يادم مي آيد اندكي گريستم. اما گريه اي بسيار زيبا و روحاني. سكوت زيبايي بر جمع ما حاكم شده بود

آنروز بر تختم تكيه زده بودم و قدري با بچه ها درد و دل كردم. اندكي از سختي هايي كه در عمرم، خصوصاً در دوران دانشجويي، كشيده بودم را براي بچه ها بازگو نمودم. براي اولين بار در عراق احساس آرامش كردم و توانسته بودم عقده ي دلم را براي كساني كه اهل شنيدنش بودند، بگشايم. يادم مي آيد اندكي گريستم. اما گريه اي بسيار زيبا و روحاني. سكوت زيبايي بر جمع ما حاكم شده بود. واقعاً كه چه جمع ملكوتي اي بود. هيچوقت آن جمع مجروحان اسير مظلوم از خاطرم نمي رود. تو گويي اينها همان اسراي كربلايند كه اثرات زخم دژخيم را هنوز بر تن دارند. البته جمع اسرای اهل بيت در خرابه شام خيلی بيشتر از جمع ما مظلوم و غريب بود.

مدتي بعد نمي دانم دقيقاً چه اتفاقي افتاد که ناگهان شيلنگ از سينه ام درآمد كه بلافاصله پرستار را صدا كردم. پرستار سراسيمه با ديدن شيلنگ بيرون آمده بالاي سرم آمد و مثل اينكه انتظار داشت نفسم بند بيايد،مرتب پشت سر هم مي پرسيد که ميتواني نفس بكشي؟ من هم كه اصلاً هيچ تفاوتي در تنفس احساس نميكردم طوري كه متوجه نشود من عربي بلدم، مي گفتم:«تنفس معمولي.» او به پرستار ديگر گفت:«حتماً دروغ مي گويد و خودش را به نفس نفس زده است. من هم اصلاً متوجه قضيه نشدم؛ چون نه خودم را به نفس نفس زده بودم و نه نفسم بند آمده بود.

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

دوشنبه 30 آبان 1390  3:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها