حكايت
:
در بیان جدال با مدعی
يكي را ديدم در مجلسي نشسته و مباحثه در پيوسته، دهان به انتقاد گشاده و در پوستين دولتيان افتاده كه: اينان جماعتي
به ظاهر درويشند ودر باطن، صاحب ملك و ويلا در تجريشند
.
قطعه
:
اين حديثم به خاطر است كه گفت
نيمه شب، يك نفر نهاوندي
:
«كاش آنان كه صاحب دِرمند
التفاتي به ما نمايندي!»
و از عوارض مكابينه نشيني» غرور است،نبيني كه چون پشت «اُتول
»
نشينند احوال پيادگان نبينند؛ بَرجهند و بتازند و پا نهند و بگازند
!
قطعه
:
دوش كه كوبيدي از عقب به ژيانم
شد سبب خرج و اعتذار و تأسف
«تُند مران اي دليل ره كه مبادا»
باز، كني با ژيان بنده، تصادف!
چون سخن بدين جا رسانيد، با خويش گفتم: نقض رأي خردمندان است نابينا بر سر چاه ديدند و آستينش نكشيدن؛ كه گفته اندك «احذروا من الچاه و اني رأيت في الچاه سود خاًگشاد!» و هم در اين معني گفته اند
:
قطعه
:
خوش آمد اين سخن ما را، پريروز
كه مي فرمود بدجنسي كلك باز
چو مي بيني كه نابينا و چاه است
تو نيكي مي كن و در چاهش انداز
گفتم: «اين گفتي خلاف شرط مروت است و ناقص اصوات فتوت كه اهل دولت گرچه به ظاهر غرق تتمند، در باطن، غمگسار مردومند
.
قطعه في التنبيه
!
اي كه محرم و فقيري، گله از بخت مكن
هر چه زرفت شده، بستان و بنه بر سرچشم
حسرت زندگي دولتيان نيز مخور
كه غم بيش و كم و سود و زيان، يعني پشم
و بزرگي و دولت، بت طالع و جوهر آدمي است، چنان كه در امثال چيني آمده است
:
يعني: «قباي وزارت، اگرچه ساسون خورش زياد است بر تن بيچارگان گشاد است
.»
ايضاً قطعه
:
در طالع تو نيست جز افلاس، ار رفيق
بيخود چه مي بري به بزرگان قوم، رَشك
آن مي شوي كه جوهرت از آن سرشته اند
كاَز ني، شكر برآيد و از مشك دوغ : كشك
»
گفت«آري،ليكن قابي خدمت مي پوشند تا در رفع مضايق بكوشند، نه آن كه از ثديِ خلايق بدوشند
!
بيت
:
مَر
اين گّله را فكر تيمار باش
شباني نه مختص دوشيدن است
ديروز نكردند، كه: «اضطرار موقعيت جنگي است.» و امروز نكنند، كه: «هنگامه تهاجم فرهنگي است
!»
قطعه
:
يادت آيد كه چند روزي پيش
مي شدي سوي خانه با شادي
گفتم: از راه لطف چيزي ده!
لب گشودي و وعده ام دادي
!»
گفتم: «چه حجت از اين محكمتر كه درد مردمان؛ گوش مي كنند؟ گفت: «چه حاصل؟ كه
مي شنوند و فراموش مي كنند
!»
بيت
:
طبيبا، رو، مَنِه بر قلب من گوش
و گر هِشتي، مكن درمان فراموش
چون به مباحثه با او برنيامدم، گريبانش گرفتم، زنخدان گرفت
.
و ايضاً بيت
:
نه پرواي پاسخ، نه ياراي گفت
كه دشمن قوي بود و گردن كُلفت
!
مُشت در پهلويم كوفت، چنك در مويش زدم، دندان مصنوعيم به مشت آهنين شكانيد
!
بيت مصنوعي
!
مرا شكست و فروريخت هر چه دندان بود!
كه نرخ هر عددش سي هزار تومان بود
!
چون ديدم كه سنبه پر زور است و ادامه دعوا از مصلحت دور است، لاجرم دست از درشتي كشيدم و زير لب ناليدم كه: «اي ملا، ننشستي تا گريبانت دريدند و حسابت رسيدند
!»
قطعه
:
«
بلوف زدي و نپنداشتي كه آخر كار
رسد كسي كه به خوبي دهد جواب تو را
حساب كار نكردي و مي ندانستي
كـه مـدعي برســد لاجــرم حساب تــو را
اين حكايت آوردم تا آنان كه اهل بحثند، درس كُشتي كج و كاراته بخوانند تا در مباحثه در نمانند
!
كتك اندر ميان بحث اي دوست
تا نخوردي نمي كني باور
كه نخواهي به بحث شد پيروز
جز به تدبير مشتِ زورآور
!
ابوالفضل زروئي نصرآبادي