صداي تانكها نزديك ميشد، تجلايي سه راهي و كوكتل درست كرد و گفت: بايد با اينها مقاومت كنيم. ديگر چارهاي نداريم. خانههاي سازماني فاصله كمي با بيمارستان داشتند. مقداري مهمات در آنجا بود، علي گفت: بايد برويم آنها را بياوريم. در فاصله بيمارستان تا خانههاي سازماني نيروهاي بعثي بودند. همه جا آتش بود. در چنان اوضاعي ناگهان تجلايي را ديديم كه پشت فرمان وانت نيسان نشست. وانت نيسان لاستيكهايش را از دست داده بود و با رينگ رانده ميشد. در خانههاي سازماني نيروهاي پياده دشمن سنگر گرفته بودند. تجلايي وسط نيروهاي دشمن بود. در آن لحظات كه ديگر از بازگشت تجلايي نااميد شده بوديم. ناگهان متوجه شدم كه ماشين با سرعت به داخلخيابان پيچيد. تجلايي ۴۰ دقيقه در خانههاي سازماني يك تنه با نيروهاي دشمن جنگيده بود و اكنون با دست پر و مهمات از راه ميرسيد. در ماشين كه باز شد تجلايي غرق در خون به زمين غلتيد.گلوله كاليبر۷۵ به رانش اصابت كرده بود. او را به مسجد برديم. بچهها گلوله را بيرون آوردند. دوباره برگشتيم، ناگهان ديديم تجلايي ميآيد. خون از زخم ميجوشيد. تجلايي جنگ را هدايت مي كرد، با كمك بچهها راه ميرفت اما از پا در نميآمد و ميگفت: اگر در اين لحظه اين تير به جمجمهام هم ميخورد ناراحت نبودم، چون با خيال راحت شهيد ميشدم، زيرا ديگر سوسنگرد آزاد شده است.