وقتي از خواب بيدار شد، گفت: «ديشب خواب ديدم در رودخانه پشت خاكريز دارم غرق ميشوم و هرچه سعي كردم نجات پيدا كنم نتوانستم و كسي هم كمكم نكرد؛ من امروز حتماً شهيد ميشوم.»
بعد به برادرش گفت:«دخترم در خواب از من بيسكويت خواست و من قول دادم وقتي برگشتم برايش بخرم اين هم پول.» برادر هرچه اصرار كرد لازم نيست پول بدهي او قبول نكرد و گفت:« اين يك وصيت است و دلم ميخواهد با پول خودم اين كار را بكنم.» او ساعت 9 صبح بر اثر اصابت خمپاره 60 جان به جان آفرين تسليم كرد و رؤيايش تعبير شد.