شیوانا با تعدادی از شاگردان از راهی میگذشت. در بین راه کنار دو مزرعه برای استراحت متوقف شدند. مدتی که گذشت متوجه بحث و جدل بین مالکان مزرعهها شدند. یکی از مالکان جوانی بود که در ابتدای جوانی ثروت زیادی از پدرش به ارث برده بود و با آن ثروت زندگی را سپری میکرد. جوان دیگر ثروتی نداشت اما با کار و تلاش توانسته بود خرج خودش و خانواده بزرگش را تامین کند. شیوانا موضوع بحث را جویا شد. جوان ثروتمند با تمسخر همسایهاش به شیوانا گفت: "این همسایه ما مدیریت بلد نیست. اما من بلدم و برای همین ثروتمندم و زندگی راحتی دارم. اما هر چه میخواهم به این همسایه بیتجربه درس مدیریت ثروت و دارایی بدهم قبول نمیکند و برعکس مرا مسخره میکند."
شیوانا نگاهی به جوان دیگر انداخت و از او دلیل جدال را پرسید. جوان لبخندی زد و گفت: "من هیچ بحثی با او ندارم، چرا که از همان ابتدای جوانی ثروت پدر را به ارث برد و نتوانست هنر کار کردن با دست خالی و پول درآوردن بدون سرمایه را یاد بگیرد. برای همین همه نصایح او باد هواست و به کار من نمیآید. من با دست خالی دارم خانواده به این بزرگی را سیر میکنم و هر چند ضعیف اما به هر حال به آهستگی پیشرفت میکنم. اما او در همین مدت کوتاه بخشی از ثروت پدر را هدر داده است و اگر میزان ارثیه کم بود الان به خاک سیاه نشسته بود. او همشرایط من نیست که شایستگی نصیحت مرا داشته باشد. من مطمئنم اگر در شرایط من قرار داشت حتی یک روز هم دوام نمیآورد و نمیتوانست سرپا بایستد."
شیوانا نفسی عمیق کشید و به جوان ثروتمند گفت: "آیا در مورد پول درآوردن با دست خالی میتوانی همسایهات را راهنمایی کنی؟"
جوان ثروتمند سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت: "من میتوانم راجع به بعد از پول درآوردن صحبت کنم. قبلش را بلد نیستم!"
شیوانا با خنده گفت: "تو خودت قبول داری که با همسایهات همشرایط نیستی، پس دیگر دلیلی برای بحث و جدل نیست. بهتر است به کار خودت مشغول شوی و به دیگران کاری نداشته باشی. اگر خواستی با کسی درباره موضوعی بحث کنی اول با او همتراز شو و شرایطش را درک کن بعد نظر بده. فقط در این صورت است که طرف مقابل نصایح تو را گوش میکند و مسخره نمیشوی."