شیوانا همراه کاروانی از راهی میگذشت. در این سفر با مردی تاجر همسفر بود که به قصد تجارت با تنها پسرش سفر میکرد. مرد تاجر بسیار دقیق و پرکار بود و به هر آبادی که میرسیدند بخشی از اجناس خود را به تناسب وضعیت مالی اهالی به آنها عرضه میکرد و از آنها جنسهایی که مناسب میدانست میخرید و به راه خود ادامه میداد. اما برعکس مرد تاجر، پسر او بسیار خوشگذران و تنبل بود و در هر استراحتگاهی به دنبال عیش و عشرت خود میرفت و موقع حرکت بخش زیادی از وقت مرد تاجر به یافتن پسرش و سروسامان دادن به شکل و ظاهر او تلف میشد.
یک شب شیوانا و مرد تاجر و پسرش با جمعی دیگر گرد آتش نشسته بودند و استراحت میکردند. مرد تاجر با گلهمندی به شیوانا گفت: "شما که تجربه دارید به این پسر من نصیحت کنید که تجربه و مهارت تجارت در عمل به دست میآید و این سفر بهترین تمرین برای یادگیری شگردهای ریز تجارت است. او متاسفانه وقتش را به بازیگوشی تلف میکند و اصلا گوشش به حرفهای من بدهکار نیست!؟"
شیوانا نگاهی به پسر انداخت و گفت: "او را همین الان با حداقل توشه و پول، تنهایی به شهر خودت برگردان و بقیه راه را تنها سفر کن!"
چشمان پسر تاجر از ترس گرد شد و مرد تاجر هاج و واج به شیوانا نگاه کرد و در حالی که سعی میکرد پسر ترسیده و هراسان خود را آرام کند گفت: "چه میگويید!؟ این چه نصیحتی است؟! میگويید او را دست خالی بفرستم و هیچ کاری برای او انجام ندهم؟ او دچار زحمت زیادی خواهد شد و چه بسا هرگز سالم به مقصد نرسد؟"
شیوانا با تبسم گفت: "مگر این همه شب و روز که نازش را کشیدی و تر و خشکش کردی در رفتار او تاثیری گذاشته است. مادامی که کسی خودش طالب خوشبخت شدن نباشد، اگر همه آدمهای اطراف او هم تلاش کنند باز او خوشبخت نخواهد شد و همان مسیر بدبختی و فلاکت خودش را ادامه خواهد داد. او تا به خودش نیاید هیچ کاری از دست تو ساخته نیست. هرگز برای کسی بیشتر از خودش نگران نباش که فایدهای ندارد و تلاش و زحمتت بیجهت هدر میرود. باز هم میگویم تنها راهی که این پسر به خود میآید و نتیجه کار زشت خود را میفهمد این است که تو جلوی ضربهها و عوارض رفتار ناپسند او را نگیری و بگذاری خودش به طور مستقیم عواقب کارهای نازیبای خودش را ببیند. این تنها نصیحتی است که از من ساخته است."
مرد تاجر دیگر چیزی نگفت. روز بعد پسر تاجر اولین کسی بود که برای کمک به پدرش و عرضه محصولات به آبادی سر راه پیشقدم شده بود. او با جدیت کار میکرد و اصلا آن جوان عیاش و خوشگذران روز قبل نبود.
مرد تاجر در یک فرصت نزد شیوانا آمد و گفت: "نمیدانم صحبتهای دیشب شما چه تاثیر عجیبی داشت که از امروز صبح این پسر طور دیگری شده است و از من هم بهتر کار میکند."
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "حالا قضیه فرق میکند. اکنون مقابل تو پسری است که خودش میخواهد خوشبخت شود و برای این کار تلاش میکند. پس وظیفه توست که به او کمک کنی تا به خواستهاش برسد. اکنون او بیشتر از تو طالب خوشبختی و سعادت خودش هست و به همین دلیل زحمات و از خودگذشتگیهای تو اکنون دیگر بیهوده نیست. اما به خاطر بسپار که هرگز برای کسی بیشتر از خودش نگران نباشی!"