بعد از چند شبانهروز بيخوابي، بالاخره فرصتي دست داد و حاج مهدي در يكي از سنگرهاي فتح شده عراقي خوابيد. پنج روز از عمليات در جزيره مجنون ميگذشت و آقا مهدي به خاطر كار زياد فرصتي براي استراحت نداشت. چهرهاش زرد بود و چشمان قرمزش از بيخوابيها و شب بيداريهاي ممتد حكايت ميكرد. ساعتي نگذشت كه يك گلوله خمپاره صد و بيست روي طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچهها آقا مهدي» همه دويدند طرف سنگر. هنوز نرسيده بوديم كه او در حاليكه سرفه ميكرد و خاكها را كنار ميزد، ديديم. كمكش كرديم تا بيرون بيايد. همه نگران بودند «حاج آقا طوري نشدين؟» و او همانطور كه خاكهاي لباسش را ميتكاند خنديد و گفت: «انگار عراقيها هم ميدانند كه خواب به ما نيامده . »
منبع:كتاب افلاكی خاكی
راوی:محمد رضا اشعری