0

قصه هاي زندگي (28)

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

قصه هاي زندگي (28)

بزبز قندي

منم منم بزبزها! دو شاخ به هوا! كي برد شنگول من؟ كي برد منگول من؟
فردا بيام به جنگ او...!
همين طور كه بزبز قندي داشت براي گرگ رجز مي خواند، گرگ خنده اي كرد و گفت: «برو بابا دلت خوشه! اون موقع كه بايد مواظب شنگول و منگولت مي بودي تا گرفتار من و گرگهايي مثل من نشن، كجا بودي؟ اصلا به فكر تربيت اونها بودي؟ حالا كه اومدن سمت من به فكرشون افتادي؟
برو بابا جون، برو...! شنگول و منگولت رو طوري گول زدم كه توي چنگ خودم اسيرن! يك قيافه هاي خفني درست كردن كه اگه ببينيشون هم نمي شناسيشون! تازه خبر نداري اونا...»
و ديگر گوشهاي بزبز قندي نمي شنيد! سرافكنده و گريان از آنجا دور شد. چون ديگر صاحب بچه هايش نبود!
مهدي احمدپور

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

سه شنبه 10 آبان 1390  1:35 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها