0

و تو به پایان می رسی....

 
farashbandzare
farashbandzare
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 3535
محل سکونت : فارس

و تو به پایان می رسی....

قلمم رو گم کرده بودم

خيلي عجيب غريب ميزني....مونديم تو كار تو...اصلا تو چه جور بشري هستي؟!؟

كوشي بابا....چيه كم آوردي؟....نكنه بي منيت شدي رفتي! يا كه آدم شدي؟؟؟؟؟

نه بابا خودم هم نمي دونم چم شده ...نه آدم شدم ...نه بي منيت ....نمي دونم چي شدم....خودم هم نمي دونم.....مي دوني خودمو گم كردم....نمي دونم شايد هم چيزي رو گم كردم....شايد اينكه نمي نويسم براي اينكه قلمم رو گم كردم...شايد هم عقلم رو ...و انگار دلم رو......نمي دونم چي گم كردم

جالبه مي دونم چيزي گم كردم ولي  چي و چرا و كي؟

نمي دونم!!!

شاد و خندان به هر طرف پارك مي دويدم شاد-ه...شاد-ه..شاد!

آخه مطمئن بودم مادرم مراقبم هست و من خوشحال با سرعت تمام مي دويدم سرم پايين بود...همش مراقب بودم كه پام رو روي سنگ فرش هاي قرمز نذارم فقط سفيدا...

چون سفيد قشنگه...همه سفيدي رو مي خوان....و نفس البته! يادم نمياد اون سالها نفس هم وجود داشت يا نه اقتضاي سنين بزرگواريه!!!

از روي سنگ هاي قرمز مي پريدم و با كفشهاي براق سفيدم روي سنگ هاي سفيد قدم ميذاشتم...

مي دويدم با سرعت تمام كجا؟ نمي دونم...براي لحظه اي همه چي متوقف شد و سرم بشدت با يه چيز آهني برخورد كرد صندوقي به رنگ زرد و آبي....

بعدها فهميدم  صندوق صدقات بوده همچنين حكمت حس خوب صداي جرينگ وقتي با نهايت تلاش رو پنجه پا مي ايستادي تا سكه رو بذاري تو دهنش!

نمي دونستم تو اون لحظه به چي فكر كنم به اينكه ديگه به اون آدم يه پاي زرد و آبي پول نمي دم....به اينكه حالا كاملا افتادي روي همه زمين چه سفيد چه قرمز!...حس بدي داشتم  مثل كسي كه كسي رو گم كرده باشه نه اينكه كسي دور و برم نباشه نه!....بالا سرم پر بود از آدما.....خدا چقدر بهش رحم كرد....خوبه سرش نشكست....حتما بايد صدقه بدن.....يكي هم داشت بهم مي خنديد حتما اون مي دونست وقتي بزرگ شدم هم اوضاع همينه بي خبر قراره سرمو بنازم پايين و بدوام به بزرگواري و كوچكي ربطي نداره! انگار اين اولين ضربه سر بود به آهن حتي! فرقی نمی کنه...مهم اینه که چند بار سرت ضربه می خوره....حتی برخورد آهسته پیشونیت به مهر!!!!!

حالم بد بود درد داشتم نمي دونم قلبم بود يا سرم آخه من چند سال بيشتر نداشتم!

يادم افتاد من گم شدم!!!!

چطور می تونست از من چشم برداره؟!؟

كم كم داشتم با همه چي خداحافظي مي كردم نه اينكه نااميد بشم نه!...تو اين وضعيت آدم فقط به يكي اميد داره، خيلي ترسناك بود انگار همه جا برام سياهي مطلق بود ياد چشمان نگران و غمگين افتادم

انگار ديگه نگاهم نمي كرد...ولي چطور مي تونه از من چشم برداره!؟!...و اين من بودم كه چشمانم رو بستم و با تمام سرعت دويدم تمام جاده عمر رو با تباهي ها و لذت هاش و درد ها و اندوه هايي كه عوارضي اين جاده بودن!

دويدم و دويدم سرم تو دنيا بود و نگاهم به دلم...ولي نه! به دلم نبود اينبار آخه من مي دونستم نبايد پا روي سنگ فرش هاي سفيد دلم بذارم ولي با كفش هاي سياه اعمالم همه شون رو كثيف كردم و كدر...اون تمام راه از من چشم برنداشت ولي حيف كه من چشم از چشم ابليس برنداشتم چقدر هم به خودم مطمئن بودم و فكر مي كردم به چه چشمهاي مقدسي چشم دوختم و چشمم روز به روز كم سو تر شد!

خدايا اينجا خيلي وحشتناكه ...ديوارهاي تاريك و نمورش آدم رو مي ترسونه يا امام حسين خودت به دادم برس.

صداي داد و هوار مردي بشدت منو از وداع با دنيام مي كشه بيرون...طوري كه از جام مي پرم بيرون و سرم محكم مي خوره به ديوارهاي ناموزون قبر!

بدبخت شدم...يا حسين...يا زهرا...يا چهارده معصوم....حالا چيكار كنم؟...چكم نيست ...يا ابالفضل آخه بابا سفيد امضا بود...محكم مي زد تو سرش و اينور و اونور رو مي گشت...به زن و بچه ام رحم كن...اي خدا غلط كردم...هركار بگي ميكنم فقط چكم پيدا شه....خدايا من طاقتشو ندارم....هيچكس همچين مبلغي گم نكرده تا بفهمه من چي ميگم!...آخه بابا كلي ارزش داشت چرا نمي فهميد؟؟؟؟؟

هرطور شده پيدات مي كنم شده بميرم هم پيدات مي كنم ديگه چيزي ندارم همون رو هم ميدم تا پيدات كنم....

مرد همينطور سراسيمه و غمگين هرگوشه رو دنبال مي كرد....

غروب شنبه بود خودم رو كشيدم بيرون و راه افتادم تو كه آدم بشو نيستي ....فقط مونده بودم تو كف درد سرم...يادم نميومد اين بار چندمه ضربه خورده سرم!

ياد اون مرد افتادم كه دو دستي مي كوبيد تو سرش!

كدوم بهتره اينكه خودت بزني تو سرت يا بزنن تو سرت!؟!

مي دونم مي دونم هنوزم گيج مي زنم اشکالی نداره بخندید...تقصیر خودمه شايد به خاطر اينهمه ضربه اس كه تو عمرم خرده به سرم...نه فقط امروزي!...بقول ترنم عشق بر من هرجی نیست!

كاش چك پول مرد-ه پيدا شه....خيلي دلم براش سوخت....

چقدر غمگين بود و اين در و اون در مي زد ....

راستي توهم گمشده داشتيا يادته؟چي شد پيداش كردي؟چيكارا كردي؟به كي متوسل شدي؟

دو دستي زدم تو سرم...

اون چك سفيدش رو گم كرده بود و تو....

...

...

...

...

يوسف زهرا رو....

 

 

 

نوشته شده توسط: منیت من... دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 |  73 نظر
لينك مطلب | آرشیو نظرات
و تو به پایان می رسی....

و تو به پايان مي رسي

يعني تموم شد؟...بايد بريم؟...

و لحظه اي مات....

و غم از دست دادن لحظات زندگي ات، قلبت رو سنگين مي كنه ، مي خواهي دست بذاري روي قلبت  مي بيني از جسم خبري نيست!!!

اراده مي كني كه نگاه كني، جسمي رو در حال شستشو دادن مي بيني، اراده مي كني كه دقت كني، چشم هاي روحت رو تنگ تر مي كني!...از جاي بخيه هاش!از شكستگي مونده رو پيشونيش...از جسم داغونش صاحب جسم رو مي شناسي!...

براي لحظه اي از ترس كم مونده سكته بزني اراده مي كني قلب باشي، تا بزني! سكته  رو مي گم وگرنه كه ديگه اجازه نداري بزني! نبض رو مي گم!

وقلب خيلي وقته مرده...و چقدر شلوغ و پر از گرد و غبار!

و تو...يعني دل!پر بودي از آدم ها...اجساد...خاطرات...افكار...كتاب...لباس...انگشتر عقيق...ماشين...تعداد كتابهايي كه خوندي...وبلاگت...تعداد آيات و حديث ها البته فقط تعداد براي ارائه آمار...و چقدر اينجا منيت پر ميزنه!...و تو مفهوم دروغ رو مي فهمي!

پس جاي خدا كجا ست؟مگه تو اون چند صد و چند حديث نديده بودي كه دل حريم خداست!وقتي پر شود از از خدا از هرچه غير اوست پاك مي شود، ولي دل من پر بود از غير او....و حسرت تنها واژه ايست كه مغز روحت برات مي سازه!

و اين قلب ناسليم تو حالا ديگه فقط يه تيكه گوشت بود!ديگه دست تو نيست!هيچي!...ربطي هم به اراده ات نداره!...به خودت مياي و ميبيني كه ديگه قلب نيستي قلب داشت لاي كفن پيچيده مي شد!...و تو سراسر حسرت بودي!

وكسي انگار دلش مي سوزد!...اين بود اون جسم سالم و فطرت پاكي كه به تو امانت داده بودم؟...چرا اينقدر داغونش كردي؟....گفتم امانت دار باش نگفتم؟

ولي ديگه فرصت هشدار...ابتلا...همه و همه چيز تموم شده!

و كسي برايت سي دي پخش مي كند...و ذهن روحت مي بيند!

فيلمي ميكس شده گويا، و ياد روحت زنده مي شود!

و تو معني فيلمبرداري را مي فهمي...

در خيابان به قصد خريد حركت ميكني و تو حتي 10امين مغازه را نيز پشت سر گذاشتي!....و در به در دنبال هدفت!...و درب دلت قفل!...پنجره هاي گناه تا لب تاقچه مملو از نگاه هاي آلوده و برخوردهايي كه تو ميگويي غير عمد!..ولي دل مي گويد حركتت از ابتدا با اراده بوده و نفس چيز ديگر!

وقت نماز مي گذرد//و تو در يازدهمين مغازه اي...

دل مي گويد منيت!كجاي كاري؟...گفتگو با فروشنده هاي زبان باز و متملغ(بازهم كلمه اومدم!) از گفتگو با خدايت گرم و شيرين تر است؟؟؟

وهمين سكانس براي فروشنده نيز پخش مي شود و ميبيني كه مي گويد:اينها رموز بازاريابيست و حرفه ما!

اما دلش مي دانست كه شرك كدام است و نفاق پررنگ تر!

و ميبيند كه گوش او جلوي دهان دلش را گرفت...

فيلم همينطور پخش مي شود و تو تماما نقش اولي!...شايد هميشه دوست داشتي بازيگر فيلمي باشي، و بودي نقش اول فيلم حتي!...و تو معناي غفلت رو مي فهمي!

دوست داري دودستي بكوبي تو روحت!...و فلسفه ي جمله ي اي تو روحت! رو با تمام وجود مي فهمي...

و حسرت تمام جسمت رو متلاشي ميكنه و تو فلسفه ي عذاب رو مي فهمي و جسم تو آماده شب اول مي شود و تو معناي هجران رو مي فهمي....

و تو معناي همه چيز را مي فهمي!...بيشتر معناي جهل رو...

و حتي شايد حكمت نيز بياموزي و فلسفه البته!

حيف چه دير....دير-ه...دير-ه...دير!!!

و امسال نيز به پايان مي رسد!

يعني تموم شد؟...بايد بره؟...و لحظه اي مات و فيلم دوباره تكرار مي شود....ولي اينجا آلارم داري و هشدار و انذار و ابتلا!...البته براي گوش هايي كه مي شنود و چشم هايي كه ميبيند.

و همسفرم در كربلاي ايران...نخعی عزیز... برايم نوشته است:

عمري با حسرت و اندوه زيستن نه براي خود فايده اي دارد، نه براي ديگران...

بايد اوج گرفت تا بتوانيم آنچه را آموخته ايم با ديگران قسمت كنيم!

سال نو مبارك اون رو از دست نديم!

ياعلي

سیــر و ســلــوک عــارفــانــه

http://bayanbox.ir/view/279314356572007390/solook.gif

"خــــدا"

یار همیشه همراه

جمعه 6 آبان 1390  6:15 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها