بوي گل
پيرمرد، هر روز، در راه بازگشت به خانه، در پشت چراغ قرمز، همه گلهاي بچه هاي گل فروش را مي خريد و با خود به خانه مي برد!
او از وقتي كه همسر و فرزندانش را در سانحه تصادف از دست داده بود، تنها زندگي مي كرد.
خيلي دوست داشت، تا اين آخر عمري به بچه هاي فقير، كمكي كرده باشد. به همين بهانه هم هر شب پشت چراغ قرمز، گلهاي بچه ها را مي خريد و به خانه مي برد.
بچه ها هر شب مشتاقانه، منتظر آمدن پيرمرد سخاوتمند بودند. اما آن شب او نيامد!
آنها نگران حال پيرمرد شدند. به در خانه اش رفتند. در آنجا ديدند كه همسايه ها، جلوي خانه جمع شده اند و عده اي گريه و زاري مي كنند.
بله، پيرمرد مرده بود! بچه ها با اشك و غصه به داخل خانه رفتند و گلهايشان را كنار بستر پيرمرد سخاوتمند گذاشتند. بوي گل تمام خانه را پركرده بود.
مهدي احمدپور