0

قصه ي دو بيمار

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

قصه ي دو بيمار

در يكي از بيمارستان ها، دو بيمار سالخورده در يك اتاق بستري بودند. هر دو بيماري سختي داشتند. پزشكان به يكي از آن دو اجازه داده بودند هر روز بعدازظهر به مدت يك ساعت روي تختش بنشيند. اما ديگري بايد همواره روي تخت به پشت مي خوابيد. بيماري كه مي توانست بنشيند، تختش در كنار تنها پنجره آن اتاق قرار گرفته بود.
آن دو، بدون اين كه همديگر را ببيند، [چون هر دو به پشت خوابيده و نگاه شان تنها به سقف بود] وقت خود را با حرف زدن با يكديگر مي گذراندند. از خانواده، خانه، زندگي و هر چيز ديگري با هم گفت وگو مي كردند.
هر روز بعدازظهر، هنگامي كه بيمار نخستين براساس دستور پزشك ساعتي روي تختش مي نشست، نگاهش را به سمت پنجره مي دوخت و دنياي بيرون را براي بيمار ديگر توصيف مي كرد. بيمار هم اتاقي او هم مثل وي هر روز منتظر آن ساعت مي ماند. زيرا با شنيدن تعريف هايي كه هم اتاقي اش از حياط بيمارستان مي كرد، شادي، نشاط و سرزندگي، سراسر وجودش را آكنده مي ساخت.
بيمار اولي براي دوستش تعريف مي كرد كه در پشت پنجره و توي حياط بيمارستان، بركه بزرگي است كه مرغابي هاي زيبائي در آن شنا مي كنند. بچه ها هم با كاغذ يا چيزهاي ديگر قايق هاي كوچكي درست كرده، آن ها را به آب مي اندازند و به بازي و جست و خيز مي پردازند.
مردي هم قايق هاي كوچك و رنگي زيبايي را اجاره مي دهد تا مردم سوار آن ها شوند و روي آب گشتي بزنند.
برخي از زنان كنار شوهران خود به قدم زدن در پيرامون بركه مي پردازند. گروهي هم در سايه سار درختان يا در كنار گل هاي زيبا و رنگارنگ مي نشينند و لذت مي برند. هواي خوب و آسمان آبي هم به شادماني مردم كمك مي كند...
هنگامي كه بيمار كنار پنجره اين منظره ها را توضيح مي داد، بيمار ديگر در سكوت كامل به او گوش مي سپرد و آن چه را كه مي شنيد براي خودش مجسم مي كرد.
او ديدگانش را مي بست و خود را در ميان آن مناظر زيبا مي ديد. حتي هنگامي كه هم اتاقي اش يك رژه نظامي را برايش تعريف مي كرد با اين كه اصلاً صداي موزيكي نمي شنيد، كاملاً چنان صحنه اي را در برابر خود تصور مي كرد!
روزها گذشت و هفته ها سپري شد و آن دو از بودن با هم لذت برده و احساس خوش بختي مي كردند. يك روز صبح هنگامي كه پرستار براي سركشي و رسيدگي به بيماران وارد اتاق شد، دريافت كه بيمار كنار پنجره مرده است! در حالي كه هم اتاقي وي از مرگش خبر نداشت. او از تلفني كه پرستار به همكارش كرد تا براي بردن جنازه بيمار به كمكش بيايد، از ماجرا آگاه و بسيار ناراحت و غمگين شد.
او در اولين فرصت از پرستار خواست كه تختش را كنار پنجره ببرد. پرستار هم اين كار را كرد. بعدازظهر، زماني كه ساعت موعود فرا رسيد، يعني هنگامي كه هر روز هم اتاقي اش صحنه هاي بيرون را برايش توصيف مي كرد، به ياد او افتاد. دلش گرفت و اشك هايش جاري شد. اما تصميم گرفت هر طور شده تلاش كند تا در بسترش بنشيند و آن چه را كه هر روز مي شنيده، ببيند. با همه ناراحتي هايي كه داشت، آرام آرام سرش را بالا آورد و آهسته و با هر زحمتي كه بود به دست ها و آرنج هايش فشار وارد كرد تا توانست كمي برخيزد و به سوي پنجره و دنياي بيروني آن نگاهي بيندازد. در اين هنگام او با منظره اي غير منتظره رو به رو شد.
از پنجره چيزي جز ديوار بتوني بيمارستان در قسمت داخلي، ديده نمي شد! با شگفتي پرستار را صدا زد و از او پرسيد: «آيا اين همان پنجره اي است كه بيمار هم اتاقي من در كنار آن بود؟» پرستار پاسخ داد: «بله. اين اتاق فقط همين يك پنجره را دارد.»
شگفتي بيمار افزون تر شد و هنگامي كه پرستار، علت تعجب و پرسش او را جويا شد، بيمار ماجراي توصيف هاي بيمار در گذشته را براي او بيان كرد.
پرستار، از بيمار شگفت زده تر شد! آن گاه سري تكان داد و گفت: بيمار هم اتاقي تو نابينا بود.
او حتي همين ديوار بتوني مقابل پنجره را هم نمي ديد! حتماً او با توصيف هايي كه براي تو مي كرده، قصد داشته به تو روحيه بدهد تا زندگي خوبي داشته باشي، نا اميد نشوي و آرزوي مرگ نكني!

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

سه شنبه 3 آبان 1390  11:34 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها