0

طنزنويس يا بمب‌گذار؟!

 
farashbandzare
farashbandzare
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 3535
محل سکونت : فارس

طنزنويس يا بمب‌گذار؟!


بُرشي از زندگي و آثار استاد «حسامي مه‌ولاتي»
طنزنويس يا بمب‌گذار؟!
حسن فرازمند


مي‌گويد: خدا از روز اول هم كه مرا خلق كرد، با من شوخي داشت. كافي است به تاريخ تولدم كه به صورت 7/7/1307 در شناسنامه‌ام ثبت شده است، نگاه كنيد تا همه چيز دستگيرتان شود!

ايشان اسم خودش را نيز اين چنين مي‌گويد: «محمدحسن قاضي حسامي مه‌ولاتي»؛ و بعد با شوخي اضافه مي‌كند كه: اسمم از خودم درازتر است!

پيرمرد كراواتي شوخ‌طبع كه يادگاري از دوران نخست‌ طنزنويسي نوين در مطبوعات كشورمان است، در اين روزها كه پاييز 83 سالگي‌اش را پشت سر مي‌گذارد، روز شنبه ابتداي هر ماه، هر طور شده، خود را به محفل طنزپردازان شكرخند در فرهنگسراي ارسباران مي‌رساند. و هر بار كه او را براي خواندن قطعه‌اي طنز به پشت ميكروفن دعوت مي‌كنند، با بيشترين تشويق و كف زدن‌هاي سالن لبريز از علاقمندانش روبرو مي‌شود....

استاد «حسامي مه‌ولاتي» كه جزو نادر افراد باقي مانده از نسل اول طنزپردازان مكتوب كشورمان در قرن حاضر است؛ درباره اسم خودش يك توضيح ديگر هم مي‌دهد: «در روستاهاي لب مرز افغانستان به روحانيون لقب قاضي مي‌دادند و هنوز هم همين طور است و من هم كه پدرم روحاني مه‌ ولات بود، در نام فاميلي‌اش عنوان قاضي وجود داشت و اين نام قاضي از آنجاست كه در شناسنامه من آمده و آنرا طولاني كرده است.»

امّا دوستداران قطعات كوتاه طنزآميزش او را با عنوان «استاد حسامي مه‌ولاتي» مي‌شناسند. پيرمردي كه كمتر كسي او را بدون كراوات ديده است!



درس‌ها و شعرها

او در روستاي عبد‌ل‌آباد مه ولات از توابع تربت‌حيدريه آن روزگار كه در 140 كيلومتري جنوب مشهد قرار دارد، متولد شده و تحصيلاتش را تا سوم دبيرستان در همان عبدل‌آباد و بعد در تربت حيدريه پشت سر گذاشته است. او در دوران شش كلاسي دبستان بود كه براي حفظ كردن درس‌هاي ـ به گفته خودش ـ سخت، آنها را در قالب شعر درمي‌آورد و بدين ترتيب آنها را حفظ

مي كرد و پاسخ معلم خود را پاي تخته با شعر مي‌داد و از همان روزگار بود كه او را به عنوان شاعر مدرسه‌اش شناختند. او يك نمونه خاطره هم از آن روزها تعريف مي‌كند. مي‌گويد، مثلاً معلم مرا پاي تخته مي‌آورد و درباره جغرافياي ايران مي‌پرسيد. من در جواب او شعري را كه سروده بودم مي‌گفتم و مي‌خواندم:

«شد مطابقِ قانون، مُلك باستان ايران

در زمانة اكنون، مشتمل بر دَه استان»

و در همين شعر توضيح مي‌دادم كه كشورمان (در سال 1312) داراي 10 استان و 49 شهرستان است و ...

نخستين شعرها

او نخستين شعرهاي طنزآميز خود را در سن 22سالگي و در سال 1329 براي روزنامه خراسان پُست كرد و تعدادي از آنها نيز در آن روزنامه چاپ شد. او كه آن روزها كارمند اداره اوقاف مشهد بود، در اين باره مي‌گويد: «يك روز در اداره مشغول كار بودم كه مدير روزنامه خراسان كه به اداره ما آمده بود، سراغ مرا گرفت و مرا پيدا كرد. جلوي ميز من آمد و خودش را معرفي كرد و گفت: من مدير روزنامه خراسان هستم، و آمده‌ام كه از شما دعوت كنم در ساعات غيراداري‌تان، يعني 4 بعدازظهر به بعد، به دفتر روزنامه ما بياييد و با ما همكاري كنيد. من هم با كمال ميل و ارادت، علاقه خودم را اعلام كردم و رفتم در روزنامه خراسان و همكار آنها شدم و با افرادي چون مرحوم دكتر علي شريعتي، فخرالدين حجازي، خسرو شاهاني و چند چهره معروف اين روزگار در آنجا همكار شدم. من و خسرو شاهاني ستوني داشتيم به نام «شوخي و خنده» كه يك روز او مي‌نوشت، يك روز من و اين طوري گاهي سر به سر هم مي‌گذاشتيم.»



سفر به تهران

هنوز مجله فكاهي «توفيق» در تهران به مرز 40 سالگي نرسيده بود كه او به عنوان طنزنويس به زنجيره طنزنويسان آن جريده طنّاز پيوست. خودش در اين باره مي‌گويد: «سال 1342 بود كه دكتر حسين توفيق براي زيارت امام رضا(ع) آمده بود مشهد، و آن سال جشن سي و نه سالگي مجله توفيق بود. من هم يك قطعه جالب طنز‌آميز براي جشن تولد توفيق سروده بودم كه در روزنامه خراسان به چاپ رسانده بودم. دكتر توفيق كه از قبل آثار مرا خوانده بود، مرا خواست و با من صحبت كرد و مرا براي همكاري با مجله خود به تهران دعوت كرد و اين طور شد كه من از روزنامه خراسان راهي تهران شدم.

در آنجا نيز رئيس اداره اوقاف كشور مرا شناخت و مسئوليت كتابخانه مركزي سازمان اوقاف و نيز مسئوليت مجله معارف اسلامي سازمان را به من واگذار كرد كه تا 2 سال بعد از انقلاب و بازنشسته شدنم، اين مسئوليت را به عهده داشتم.

بعد از دوران بازنشستگي نيز با چند جريده طنز كشور به همكاري ادامه دادم و آثارم در نشريات خراسان نيز چاپ مي‌شد كه البته يكي از آثار چاپ شده‌ام در روزنامه خراسان نزديك بود يك دردسر بزرگ برايم ايجاد كند. موضوع آن مربوط به شعري بود كه درباره گنبد بارگاه حضرت امام رضا(ع) ساخته بودم. آن روزها در مشهد شايع شده بود كه عده‌اي مسئوليت‌نشناس و لاابالي قصد تعرض به حريم ملكوتي آن حضرت را داشته‌اند و من در شعري اين چنين ـ بسان كفاش خراساني معروف ـ سروده بودم كه:

ز دست مردم اوباش يا امام رضا

به فكرِ گنبد خود باش يا امام رضا

براي هتك حريم تو نقشه‌ها دارند

امان ز نقشه‌ و نقّاش يا امام رضا

اگرچه هست در اطراف صحن و بارگهت

هزار خادم و فراش يا امام رضا

به جان جدّه و جدت ز روي دلسوزي

بگويمت سخني فاش يا امام رضا

ضريح خويش نگه دار روز و شب شخصاً

مواظب حَرَمت باش يا امام رضا!

حدود يك هفته بعد از چاپ و انتشار اين قطعه در جرايد خراسان بود كه از خدا بي‌خبران در صحن آن حضرت بمب‌گذاري كردند و اداره ارشاد مشهد نيز در آن روزها اين شعر را ضميمه يك نامه كرده بود و براي دادستان وقت مشهد ارسال كرده و زير آن نوشته بود كه اين آقا احتمالاً از جريان بمب‌گذاري خبر داشته است!

خوشبختانه دادستان وقت مشهد هم كه مرا و خانواده و پدر مرا مي‌شناخت، در زير آن نامه نوشته بود، ايشان طنزنويس هستند، نه بمب‌گذار!

***

از استاد حسامي مه‌ولاتي، يك كتاب كه دربرگيرنده طنزهاي دهه سي اوست، با نام «قلقلك؟» توسط روزنامه خراسان در سال 1342 منتشر شده است. كتاب بعدي او با عنوان «رنگين‌كمان طنز» نيز در سال 1378 از سوي نشر خرّم قم و با مقدمه‌اي از استاد باستاني‌پاريزي منتشر شده است.

* بشارت: براي ديدن استاد مي توانيد شنبه هاي اول هر ماه ـ ساعت 16ـ به محفل ادبي شكر خند در فرهنگسراي ارسباران بياييد و ديداري با ايشان و ساير طنزپردازان تازه كنيد.

سیــر و ســلــوک عــارفــانــه

http://bayanbox.ir/view/279314356572007390/solook.gif

"خــــدا"

یار همیشه همراه

سه شنبه 3 آبان 1390  9:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها