0

در فراغت چاقوها

 
farashbandzare
farashbandzare
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 3535
محل سکونت : فارس

در فراغت چاقوها

به بهانه انتشار مجموعه شعر اسطبل/داريوش معمار/نشر چشمه/1389
در فراغت چاقوها
اكبر اكسير


در جهاني كه هر چيز در آن پوست مي‌اندازد تا به روز شود، ماندن در دقيقه ديروز مفهومي جز انجماد سنگ نخواهد داشت و اين كرامت زبان است كه واژه واژه پوست مي‌تركاند تا ارديبهشت را بر درخت جان تعبيري تازه داشته باشيم. طراوت را نفس بكشيم، تازگي را با سادگي قافيه كنيم و از گلوي پرنده و آب و درخت جاري شويم تا هندسه حيات شكلي تازه بيابد و شعر صداي هر ضلع و زاويه در توطئه مداوم اشياء گردد.

*

در جهاني با اين همه گوش، با اين همه چشم، صداي هوش رباي انسان معاصر، بايد كه ديدني باشد تا شنيدني؛ و اين نهايت شعور است كه از مجاري گوش مي‌بيند صدايي را كه از منافذ كلمه و كلام مي‌گذرد. و سادگي آغاز زيبايي است؛ چه در كناره دريا باشد، چه در ترانة صحرا. و شاعران كه پيام‌آوران امروزند، براي بع بع اين همه دشت جز سادگي پيامي ندارند. برمي‌گردند به صلابت سنگ تا از لطافت علف بگذرند و به گوسفندان اساطير بگويند كه در جهاني با اين همه گرگ، در جهاني با اين همه سنگ، صداي شما صداي ساده آدمي‌زاد است در هيبت تهاجم گرگ‌هاي مبهم درد.

پس آمده‌ايم تا سادگي را شباني كنيم و در رمة واژگان تماشا، زنگولة شور و شعور باشيم.

*

از مرز هشتاد گذشته‌ايم، پا به پاي اندوه كلمه به نود رسيده‌ايم، اما شعرمان صداي شعورمان نيست. در لابلاي استعاره و ايهام گير كرده‌ايم و انصاف نيست كه اين همه صدا را نشنويم و به زباني ديگر تكلم كنيم. علف، صداي بهار را مي‌شنود، سنگ صداي آب را مي‌شناسد، زير آفتاب كهنه مي‌پوسيم و طراوت باران را به سخره مي‌گيريم تا هنوز صخره باشيم. انصاف نيست كه در چهچهه چلچله‌ها به لهجة سنگستان ترانه بخوانيم و به اعتقاد آب شك كنيم. بياييم زلالي را ارزاني آبشاران كنيم تا شعر امروز لكنت هميشه خود را فراموش كند و زندگي در دفترهاي ما جريان يابد. به خانه‌ها سرازير شود و لالايي مادران بنفش بنفشه گردد.

*

در بهاري اين همه سبز، صحبت از شادمانگي علفزاران است. به اسطبل ساده ايل سلامي دوباره بگوييم تا شكوه شيهة شعرمان سكوت دشت‌هاي اندوه را بشكند و شعر امروز شنيده شود.

«داريوش معمار»، ما را به شنيدن اين صدا دعوت كرده است. بشنويم و شيون و شيهه اين شعور را:

آرزو كردم/ اسطبل بودم/ تنها اسب‌ها را در من نگه مي‌داشتند/ نه سوار مي‌شدم/ نه سواري مي‌دادم...

**



يك دست سيب/ يك دست پرتقال/همين كافي است كه بفهميد / پاييز نوشته‌ام اين شعر را ـ اين را هم خودم اضافه كنم ـ / آن سال/ چاقوها تازه از كارهاي ديگرشان!/ فارغ شده بودند/ براي ميوه‌خوري.

*

داريوش معمار با تازه‌ترين دفتر شعر خود با عنوان «اسطبل»، حرف‌هاي تازه‌اي براي ما آورده است. با زباني تازه از نهايت سادگي آمده است تا ما را به ضيافت شعر امروز ببرد. او سالياني دير و دور مي‌توانست با همين شعرها خود را به ثبت برساند، اما در هياهوي دهه هفتاد، تن به توطئه تئوري داد و تمام راه‌ها را تجربه كرد. از ساحل آمونياك تا اسطبل، درد را به شيهه نشست و شعر را از اشعار زدود. از فرم و زبان و اصطلاحات وارداتي خسته شد؛ زير پاي بلوط قبيله نشست، جنگ را به زبان جنگاوران سادة آبادان ترجمه كرد، و درد را به لهجة شريف شرجي و شعر.

او به عنوان فعال ادبي، تمام راه‌ها را رفت. سردبير و سردمدار بهترين نشريه ادبي شهرستان، مشاور عاليقدر انتشاراتي‌ها و پاي ثابت صفحات شعر شد؛ ‌اما خيلي زود به دركي گرانقدر نايل آمد و فهميد كه شعر را فداي اين همه شور نبايد كرد. او حالا با دفتري ساده و زباني ساده، با حرف‌هايي ساده آمده است تا در آغاز دهه نور از راهيان شعر ساده شهرستان باشد. آمده است تا از انبوه نام‌ها بگذرد و معمار جوانبخت شعر امروز باشد. آمده است به زبان آدميزاد بي‌شعار و شائبه حرف بزند و ما مقدم اين عزيز را گرامي مي‌داريم. او به ضيافت صداي صادق شعر آمده است:

مسافرخانه‌ام!/ نيمي انسان/نيمي آسمان/ در نيمي طلوع كرده‌ام/ در نيم ديگر جان مي‌سپارم/بي‌آن‌كه كسي به من دل سپرده باشد.

*

داريوش معمار، بي‌آنكه بخواهد، به شعر فرانو رسيده است. به عنوان‌هاي چند شعرش توجه كنيد: فحش، هايپرفيكشن، رمانتيك، تصادف، گوسفند خسته، بيماري روحي، و...

مجموعه شعر اسطبل كه در سه دفتر تنظيم شده است، مجموعه‌اي است از دغدغه‌هاي فردا. دفتر اول كه ساده‌ترين شعرهاي شاعر را در خود انباشته است، زيباترين فصل شاعري معمار است كه بايد در دفترهاي بعد ادامه يابد. شعرهايي ساده و محكم: اقتدار زبان، بي‌آن‌كه زوري زده باشي، فخامت كلمه بي‌آن‌كه به كتاب لغت مراجعه كني و صلابت سادگي در چينش مهندسي كلمات بي‌آن‌كه پروانه ساخت گرفته باشي!

و دفتر دوم، جنگ به زبان امروز امروز از زاويه‌اي نو و لحني مستقل است كه مي‌تواند شكل ديگر نوشتن از جنگ را به شاعران جوان ما ياد دهد:

شب‌ها نور مي‌دهم/ روزها اسلحه و شلوار و قمقمه را نگه مي‌دارم/ وقتي مي‌بندم رزمنده‌ام/ گشوده مي‌شوم/ روياي ديگري دارم/فانوسقه‌ام!/ مرا كه برداري، با تو مي‌جنگم/ زمين بگذاري/ با تو مدارا مي‌كنم.

ما با داريوش مدارا مي‌كنيم تا شعر امروز جاني دوباره بگيرد.

داريوش در دفتر سوم به شعر ناب دامن زده است. همراه با گردوغبار محلي كه اميدوارم راه دفتر اول را ادامه دهد تا دهه نود سرشار از سادگي سرود شاعران ما باشد.

او نيك مي‌داند:

آرامشي كه نيست/ در جنگي هم اگر حاضر نبوديم/جنگي در ما حاضر بوده هميشه!

codex23x

سیــر و ســلــوک عــارفــانــه

http://bayanbox.ir/view/279314356572007390/solook.gif

"خــــدا"

یار همیشه همراه

سه شنبه 3 آبان 1390  9:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها