«كبري موسوي قهفرخي» از غزلسراهاي جواني است كه در سالهاي اخير، مخاطبان جدي غزل جوان با اشعار او به خوبي آشنايي دارند. موسوي متولد سال 1359 در شهركرد است و تاكنون چندين جايزه جشنوارههاي مختلف شعر جوان را از آن خود كرده است.
«ترانه ماهيها» عنوان مجموعهاي از اشعار كلاسيك اين شاعر خوش قريحه است كه در سال 1386 توسط انتشارات سوره مهر در دسترس دوستداران غزل امروز قرار گرفته است. غزل موسوي، غزلي است خوش ساخت با زباني مختص به خود او و با تصويرسازيهاي بكر كه دغدغههاي شخصي و اجتماعي زن ايراني را در گوشه گوشه آثار او ميتوان يافت.
براي اين شاعر ساكن استان چهارمحال و بختياري آرزوي موفقيت ميكنيم.
به بادها
به بادها بسپر تا مرا رها ببرند
به چشمهات ـ به آغاز ماجرا ببرند
تو در کجاي جهاني که قاصدکها را
ندا دهم که مرا هم به آن کجا ببرند؟
نه يوسفي که دلم خوش شود به آمدنت
نه آن که سمت مزارت دل مرا ببرند
شکسته قامت شعرم ز داغ تو، مپسند
قصيدههاي مرا دست بر عصا ببرند
بهشت، دهکده کوچکي است ميخواهند
تو را به باغ تماشايي خدا ببرند
ز پيلهات به در آرند تا پرت بدهند
ز رنگ و بوي تعلق تو را جدا ببرند
به پيشباز تو آنجا فرشتهها بايد
جوانههايتر و تازه حنا ببرند
حدود اشک مرا برکه برنميتابد
بگو مرا به سرآغاز رودها ببرند...
ماهيها
دوباره حرف تو شد در ميان ماهيها
تويي كه بسته به جان تو جان ماهيها
اگر چه تو پري كوچك فروغي، باز
شنيدني است غمت از زبان ماهيها
ببين خداي من آن شب چقدر شاعر بود
كه ريخت طعم تو را در دهان ماهيها
شبي كه با هيجاني زلال رقصيدند
ميان بركه ذوقم، ترانه ماهيها
***
و شب به نيمه رسيد و غزل به نيمه و آه...
به روي خاك، تن نيمه جان ماهيها
دل تو ساقه تردي ز نور بود افسوس
كه نور ميشكند در جهان ماهيها
تو را نه آب، نه آيينه در نميگنجد
تو ماوراي زميني تو ماه، ماهي،ها!
طعم شير و عسل
عشق آرميده در خنكاي رواقها
جاري است عرش در همه جاي اتاقها
انگار ميرسند به دالاني از بهشت
ديوارهاي آينه كاري و طاقها
زيباست آنچه ديده ام اما حضور توست
راز شكوه اين همه سبك و سياقها
دل جاي خويش دارد وقتي كه عشق تو
انداخته است شعله به جان اجاقها
«شوق است در جدايي و جور است در نظر»
آيا به جور ميرسد اين اشتياقها
اين بيتها تلنگر بال كبوتر است
از دوردست فاصلهها و فراقها؛
از منتهي اليه كويري كه ريخته است
شور تو، طعم شير و عسل در مذاقها
شهد شهود و كشف مضامين بيبديل
ها! اين غزل پر است از اين اتفاقها
***
اين بند آخري غزل آهوي كوچكم
شايد به دست او برهي از محاقها
خوشه انگور
خدا تو را كلمه خواند و در دهانم ريخت
سپس به هيأت يك شعر بر زبانم ريخت
جهان، تسلسل تاريكي عميقي بود
ستاره خواند تو را و در دهانم ريخت
خداي كوزه به دوش آمد و سر ظهري
تو را چو جرعه نامي به عمق جانم ريخت
به فال نيك گرفتند هرچه فنجان بود
شبي كه قهوه چشمت در استكانم ريخت
تو هر زمان كه بيايي شروع تقويم است
صداي پاي تو در آخر الزّمانم ريخت
تو اسم اعظم عشقي كه جبرئيل تو را
به طعم خوشه انگور در دهانم ريخت