شعر امروز
افتادگان
فرشيد فرهمندنيا
حجمهاي نور
کانالهاي دور
کانالهاي زير زميني که باد
شروههاي جنوبي در آنها خاکستر ميکند
ارواح نيزار
سايه هاي غار
سايه مردي که سلاح بر ديوار تکيه داده و
صدا در دالان تاريخ رها کرده است
سوت خمپارهها
تقديري بيش نيست
و پلاکهاي بيشماره
نشانيِ همه افتادگان زميناند
کودک چراغ اتاقش را روشن ميکند
عکس بابا در قاب
لبخند ميپراکند
نوري بنفش بر ديواره غار
ناگاه ميگذرد
مرد سر از هزارهها بر آورده
گوش ميدهد
کودک کانال عوض ميکند
ريز ميخندد و چيزي ميخورد
غاري نيست
اخباري نيست
شب پرهها از خاکريز مي گذرند
عکسي خون آلود از دستان مردي آويزان مانده و
بي صدا
باروت و حسرت به جهان مخابره ميکند.
همه چيز تكان ميخورد
ياور مهدي پور
برگها تکان ميخورند
شاخهها تکان مي خورند
گنجشک ِ روي درخت تکان مي خورد
آنچه تکان نمي خورد
دست و دلي است
که در باد
تفنگ را
به سوي درخت
نشانه رفته است.
نبودن
محمد بهبودي نيا
افتادنت
درخت را به وحشت مي اندازد.
نبودنت
درست مثل پرواز پرنده اي
گوشهاي از جهان را
خالي ميکند.
تو نيستي
و من گاهي درخت ميشوم
گاهي
پنجره شکسته يک ساختمان قديمي
گاهي
همين صندلي که هر روز روي آن مينشينم
تو نيستي
و براي مردم اين شهر عادي شده
ديدن کوهي
که در تاريکي خيابان
پرسه مي زند.
سیــر و ســلــوک عــارفــانــه

"خــــدا"
یار همیشه همراه
سه شنبه 3 آبان 1390 9:05 PM
تشکرات از این پست