چيزبرگر
زاغكي قالب پنيري ديد
به دهن برگرفت و زود پريد
بردرخت نشست درراهي
كه از آن مي گشت روباهي
روبه پر فريب و حيلت ساز رفت...
اما آخر داستان اين بار كمي فرق دارد! آهان الان براتون مي گم. فرقش اينه كه اين ماجرا رو كلاغه دركلاس سوم ابتدايي خونده بود. واسه همين روباهه رو تحويل نگرفت و بهش محل نگذاشت. پنيرشو گذاشت لاي ساندويچ همبرگرش و شروع كرد به خوردن چيز برگرش...!
روباه كه اين صحنه رو ديد مجبور شد از راه ديگري وارد بشه و كمي كلاس بالاتر حرف بزنه. كلاسه چهارمي...! واسه همين شروع كرد به صحبت كردن با زاغ.
بنابر اين شعر كلاس سوم عوض شد و تبديل به متن زير:
زاغكي روي درختي نشسته بود و چيزبرگر مي خورد روباهي اومد وگفت:«ايول...! چه سري، چه دمي، عجب تريپ خفني! مشكي رنگه عشقه! يه آواز بخون حال كنيم بابا!»
كلاغه دهنشو باز كرد و گفت:«اوا چه جالب! اين طور كي شو نشنيده بودم ولي خر خودتي!
اينم شبيه همون كلاس سوميه است. عمراً گولتو بخورم»؟
روباه لبخند موزيانه اي زد و گفت:«فرمودي عمراً...؟! هه هه هه...!گول خوردي، بازم گول خوردي! ديدي دوباره خرت كردم!»
كلاغ گفت:«برو بابا....! منو گول زدي؟ كجا؟ چه جوري؟»
روباه لبخند موذيانه اي زد و گفت:«اينجوري ...!» و روباه سراغ چيزبرگر زاغ رفت كه به زمين افتاده بود. كلاغ يه مرتبه دو زاريش افتاد كه اي دل غافل، بازم دهنموبي موقع باز كردم و چيز برگر از دهنم افتاد، زمين.... كلاغ با حسرت به روباه نگاه كرد و روباه هم با اشتها مشغول خوردن چيزبرگر با دلستر ليمويي شده بود!
كلاغ فرياد زد:«مرده شورتو ببرن ....! عمراً اگه كلاس پنجم گولتو بخورم.... عمرا!....»
مهدي احمدپور